گرشاسپنامه/بازگشت گرشاسب به ایران
ظاهر
| پذیره فرستاد بر چند میل | بر آراست گاه از بر زنده پیل | |||||
| ز دیبا زده سایبان بر سرش | بزرگان پیاده به پیش اندرش | |||||
| چو نزدیک شد شادمان رفت پیش | نشاندش سوی راست بر تخت خویش | |||||
| ببوسیدش از مهر و پرسید چند | گرفت آفرین پهلوان بلند | |||||
| خراج همه خاور و باژ روم | هرآنچ آورید از دگر مرز و بوم | |||||
| همه با دگر هدیه ها پیش برد | همه سرگذشتش براو برشمرد | |||||
| سخن راند از افریقی و منهراس | بسی یاد کرد از جهانبان سپاس | |||||
| مر آن دیو را بسته پیش سیاه | بیاورد، تا دید ضحاک شاه | |||||
| دو دندانش از یشک پیلان فزون | بیفکند پیشش چو عاجین ستون | |||||
| سپاه و شه از سهم آن نره دیو | بماندند با یاد کیهان خدیو | |||||
| که پاکا توانا خدای بزرگ | که دیوی چنین آفریند سترگ | |||||
| هم او سرکشی زورمند آورد | کزاین گونه دیوی به بند آورد | |||||
| بفرمود شه چاردار بلند | مر آن زشت پتیاره کرده به بند | |||||
| همه تن به زنجیرهای دراز | به میدان بدآن دارها بست باز | |||||
| ز نظاره کشور پر از جوش گشت | بسا کس ز دیدارش بی هوش گشت | |||||
| بی اندازه هر کس خورش ز آزمون | همی تاخت از پیش او گونه گون | |||||
| دو چندان که یک مرد برداشتی | وی آسان به یک دَم بیوباشتی | |||||
| وزآن پس مهان را همه خواند شاه | به بگماز با پهلوان سپاه | |||||
| نشاندش بر خویش بر دست راست | به شادیش با جام بر پای خاست | |||||
| بفرمود تا هر که جستند نام | همیدون به یادش گرفتند جام | |||||
| یکی مهش هر روزنوچیز داد | جدا هر دمی پایه ای نیز داد | |||||
| سَر ماه دادش کلاه و کمر | یکی مهر مجوق و زرین سپر | |||||
| خراج همه بوم خاور زمین | دگر هرچه آورده بد همچنین | |||||
| سراسر بدو داد بسیار چیز | به طنجه دگر هر چه بگذاشت نیز | |||||
| فرستاد بازش سوی سیستان | بشد شاد دل گرد گیتی ستان | |||||
| به دیدار جفت و پدر چند گاه | همی زیست آسوده از رنج راه | |||||