گرشاسپنامه/آمدن گرشاسب به بتخانه ی سوبهار
ظاهر
| چو آمد به بتخانه ی سو بهار | یکی خانه دید از خوشی پرنگار | |||||
| ز بر جزع و دیوار پاک از رخام | درش زرّ پخته ، زمین سیم خام | |||||
| به هر سو بر از پیکر اختران | از ایوانش انگیخته پیکران | |||||
| میان کرده در برج شیر آفتاب | ز یاقوت رخشان و دُر خوشاب | |||||
| ز گوهر یکی تخت در پیشگاه | بتی بر وی از زرّ وپیکر چو ماه | |||||
| زمان تا زمان دست بفراشتی | گشادی کف و بانگ برداشتی | |||||
| همان گه شدی هر دو کفش پرآب | بشسبی بدو روی وتن در شتاب | |||||
| از آن آب هر کاو کشید ی به جام | بدیدی به خواب آنچه بودیش کام | |||||
| درختی کجا خشک ماندی ز بار | چو ز آن آب خوردی شدی میوه دار | |||||
| کنیزان یکی خیل پیشش به پای | پری فش همه گلرخ ودلربای | |||||
| همه ساخته میزر از پرنیان | ز دیبا یکی کرته ای تا میان | |||||
| همی هر یک از پرّ طاووس باد | زدش هر زمان و آفرین کرد یاد | |||||
| به نزدیک مردان به طمع بهشت | شدندی به مزد از پی کار زشت | |||||
| بدان بُب بدادندی از مزد چیز | کنون هست از این گونه در هند نیز | |||||
| در آن خانه دید از شمن مرد شست | میانشان یکی پیر شمعی به دست | |||||
| بپرسید ازو کاین کنیزان که اند | چه چیز این بت وپیش او از چه اند | |||||
| خدایست گفت این وایشان به ناز | مگس زو همی دور دارند باز | |||||
| سپهبد بدو گفت کای خیره رای | یکی ناتوان را چه خوانی خدای | |||||
| نه گوید ، نه بیند، نه داند سخن | نه نیکی شناسد، نه زشتی ز بن | |||||
| خدای جهان گفت آن را سزاست | که دانا و بر نیک وبد پادشاست | |||||
| ز فرمان او گشت گیتی پدید | جزو هر چه هست از بن او آفرید | |||||
| فزاید زمان را و کاهد همی | کند بی نیاز آنکه خواهد همی | |||||
| توانا خدا اوست بر هر چه هست | نه این کش به یک پشه بر نیست دست | |||||
| که را از مگس داشت باید نگاه | ز بد ، چون بود دیگران را پناه | |||||
| اگر نه بدی از پی برهمن | جدا کردمی پاک سرتان زتن | |||||
| چنان کز برهمن پذیرفته بود | نَه بد کرد بر کس ، نه خواری نمود | |||||
| وز آنجا سپه سوی کاول کشید | برشهر لشکر فرود آورید | |||||
| همه شهر اگر مرد اگر زن بدند | به شیون به بازار و برزن بدند | |||||
| بدان کشتگان مویه بد چپ و راست | چو دیدند لشکر دگر مویه خاست | |||||
| همی گفت کابل شه ازغم به درد | نباشد چنین تند و خونخواره مرد | |||||
| که خون سران ریخت چندین هزار | دگر باره جوید همی کارزار | |||||
| نهانی یکی نامه نزدش ، نبشت | خط و خون دیده بهم برسرشت | |||||
| که بر یک گنه گر بگشتم ز راه | فتادم به پادفره صد گناه | |||||
| همه بوم و شهرم سر بی تن است | به هر خانه بر کشتگان شیون است | |||||
| زیزدان و از روز انگیختن | بیندیش و بس کن زخون ریختن | |||||
| اگر زی تو زنهار یابم درست | همان باژ بدهم که بود از نخست | |||||
| ترا تا بوم زیر پیمان بوم | رکاب ترا بنده فرمان بوم | |||||
| سپهبد برآشفت وگفتا ز جنگ | چو ماندی ، شدی سوی نیرنگ و رنگ | |||||
| هر آن کاو به نیکی نهان و آشکار | دهد پند و او خود بود زشتکار | |||||
| چو شمعی بود کو کم و بیش را | دهد نور وسوزد تن خویش را | |||||
| تو خویشان من کشته و آن تو من | کجا راست باشد دل هردو تن | |||||
| کدیور کجا بفکند بدُمّ مار | کند مار مر دست او را فکار | |||||
| همی تا به دُم بیند این و آن به دست | ز دل دشمنیشان نخواهد نشست | |||||
| بدین نیکوی ایمنی نایدت | نه نازش بدین لشکر افزایدت | |||||
| که فردا به جوی آب ها خون کنم | گراین شهر چرخست هامون کنم | |||||
| به خنجر تنت ریزه خواهد بُدن | سرت بر سر نیزه خواهد بُدن | |||||
| یکی تیغ نو دارم الماس گون | به زخم تو خواهمش کرد آزمون | |||||
| د دان را سوی لشکر تست گوش | که کی خونشان گرزم آرد به جوش | |||||
| سنانم به مغز تو دارد امید | همین داده ام کرکسان را نوید | |||||
| هُش از شاه کابل بشد کاین شنید | به جنگ از سپه پشت گرمی ندید | |||||
| همه لشکرش نیز پیش از ستیز | بدند از نهان یک یک اندر گریز | |||||
| ببد تادم شب جهان تار کرد | سواری صد از ویژگان یار کرد | |||||
| نه از جفتش آمد نه از گنج یاد | گریزان سوی مولتان سر نهاد | |||||
| سپهبد خیر یافت هم در زمان | بشد در پی اش همچو باد دمان | |||||
| هم از گرد ره چون رسید اندروی | درآهیخت گرز گران جنگجوی | |||||
| دو دستی چنان زدش بر سر زکین | که بالاش پهناش شد در زمین | |||||
| سوارانش را باز پس بست دست | به لشکر گه آورد و بفکند پست | |||||
| ز کاول به گردون برافکند خاک | سپه دست تاراج رون خون به جوی | |||||
| سوی بام هر خانه دادند روی | شد از ناودان ها روان خون به جوی | |||||
| همه شهر و بوم آتش و گرد خاست | زهر سو خروش زن و مرد خاست | |||||
| به صحرا یکی هفته ناکاسته | کشیدند لشکر همی خواسته | |||||
| زن و مرد پیش سپهبد به راه | دویدند گریان و فریادخواه | |||||
| زبس بانگ وفریاد خرد وبزرگ | ببخشودشان پهلوان سترگ | |||||
| سپه را ز بد دست کوتاه کرد | پس آهنگ سوی در شاه کرد | |||||
| به ره در میان بُد یکی تنگ کوی | زنی دید پاکیزه و خوب روی | |||||
| همی جُست از نامداران نشان | که گرشاسب کاو افسر سرکشان | |||||
| بگویید تا اندرین خانه زود | بیاید که داردش بسیار سود | |||||
| سپهبد بدانست کان یافه زن | همان است کش گفته بُد بر همن | |||||
| یکی را که بد دشمنش در نهفت | بیاورد و گرشاسب اینست گفت | |||||
| فرستاد با او به خانه درون | نهانی زن جادوی پرفسون | |||||
| یکی آسیا سنگ بد ساخته | ز بالای دهلیز بفراخته | |||||
| چو مرد اندر آن خانه بنهاد پای | فروهشت بر وی بکشتش به جای | |||||
| سپهبد شد آگاه و آتش فروخت | زن جادوی وخانه هر دو بسوخت | |||||
| سپاس فراوان به دل یاد کرد | که ز آن بد تنش ایزد آزاد کرد | |||||