گرشاسپنامه/آغاز داستان
ظاهر
| سراینده دهقان موبد نژاد | ز گفت دگر موبدان کرد یاد | |||||
| که بر شاه جم چون بر آشفت بخت | به ناکام ضحاک را داد تخت | |||||
| جهان زیر فرمان ضحاک شد | ز هر نامه ای نام جم پاک شد | |||||
| چو بگرفت گیتی به شاهنشهی | فرستاد نزد شهان آگهی | |||||
| به روم و به هندوستان و به چین | به ایران و هر هفت کشور زمین | |||||
| که با رأی ما هر که دل کرد راست | بجویند جمشید را تا کجاست | |||||
| گرش جای بر کُه بود با پلنگ | و گر زیر آب اندرون با نهنگ | |||||
| به خشکی چو یوزش ببندید دست | برآرید از آبش چو ماهی بشست | |||||
| به درگاه ما هرکش آرد به بند | نباشد پس از ما چو او ارجمند | |||||
| گریزان همی شد جم اندر جهان | پری وار گشته ز مردم نهان | |||||
| جدا مانده از تخت و راهی شده | نیاز آمده پادشاهی شده | |||||
| چه بی توشه تنها میان گروه | چو هم خفت نخچیر بردشت و کوه | |||||
| به شهری که رفتی نبودی بسی | بدان تا نشانش نداند کسی | |||||
| بدینگونه بُد تا درفشنده مهر | بگردید ده راه گرد سپهر | |||||
| پس از رنج بسیار و راه دراز | بیامد ابر زابلستان فراز | |||||
| یکی شهر دید از خوشی چون بهشت | در و دشت و کوهش همه باغ و کشت | |||||
| نهادش نکو تازه و پر نوا | زمین خرم ، آبش سبک ، خوش هوا | |||||
| پر از چیز و انبوه و مردان مرد | سپاهی و شهری یلان نبرد | |||||
| که کمتر کس ار جنگ را خاستی | در آوردگه لشکری خواستی | |||||
| بدو خسروی نامور شهریار | شهی کش نبد کس به صد شهریار | |||||
| مر آن شاه را نام گورنگ بود | کزو تیغ فرهنگ بی زنگ بود | |||||
| یکی دخترش بود کز دلبری | پری را به رخ کردی از دل بری | |||||
| شبستان چو بستان ز دیدار اوی | ز زلفینش مشکوی مشکین به بوی | |||||
| به کاخ اندرون بت ، به مجلس بهار | در ایوان نگار و ، به میدان سوار | |||||
| مهش مشک سای و شکر می فروش | دور نرگس کمانش ،دو گل درع پوش | |||||
| روان را به شمشاد پوینده رنج | خرد را به مرجان گوینده گنج | |||||
| شده سال آن سرو آراسته | سه بیش از شب ماه ناکاسته | |||||
| یلی گشته مردانه و شیرزن | سواری سپردار و شمشیرزن | |||||
| شنیدم ز دانش پژوهان درست | که تیر و کمان او نهاد از نخست | |||||
| هم از نامه پیش دانان سخن | شنیدم که جم ساخت هر دو ز بُن | |||||
| نبد پَرّ بر تیر آنگه ز پیش | منوچهر شه ساخت هنگام خویش | |||||
| زبد رَسته بُد شاه زابلستان | ز تدبیر آن دختر دلستان | |||||
| زهر جای خواهشگران خاستند | ز زابل مر او را همی خواستند | |||||
| نه هرگز به کس دادی او را پدر | نه روزی ز فرمانش کردی گذر | |||||
| چنان بود پیمانش با ماهروی | که جفت آن گزیند که بپسندد اوی | |||||
| مر او را زنی کابلی دایه بود | که افسون و نیرنگ را مایه بود | |||||
| ببستی ز دو اژدها را به دَم | از آب آتش آوردی ، از خاره نم | |||||
| نهان سپهر آنچه گفتی ز پیش | ز گفتار او کم نبودی نه بیش | |||||
| بدین لاله رخ گفته بود از نهفت | که شاهی گرانمایه باشدت جفت | |||||
| بزرگی که مانند او بر زمی | به خوبی و دانش نبد آدمی | |||||
| پسر باشدت زو یکی خوب چهر | که بوسه دهد خاک پایش سپهر | |||||
| کنیزک شده شادمان زان نوید | همی بد نهان راز ، دل پرامید | |||||
| ز خواهنده کس پیش نگذاشتی | هرآن کآمدی خوار برگاشتی | |||||
| نکردی پسند ایچ کس را به هوش | همیداشتی راز این روز گوش | |||||
| چو جمشید در زابلستان رسید | به شهر اندرون روی رفتن ندید | |||||
| خزان بد شده ز ابر وز باد تفت | سر کوهسار و زمین زرّ بفت | |||||
| کشیده سر شاخ میوه به خاک | رسیده به چرخشت میوه ز تاک | |||||
| گل از بادهٔ ارغوانی به رشک | چکان از هوا مهرگانی سرشک | |||||
| بر سیب لعل و رخ برگ زرد | تن شاخ کوژ و دم باد سرد | |||||
| رزان دید بسیار بر گرد دشت | بر آن جویبار و رزان بر گذشت | |||||
| دو صف سرو بن دید و آبی و ناز | زده نغز دکانی از هر کنار | |||||
| میان آبگیری به پهنای راغ | شنا بردر آب شکن گیر ماغ | |||||
| خوش آمدش و بر شد به دکان ز راه | بر لختی در آن سایه گاه | |||||
| یکی باغ خرم بد از پیش جوی | در او دختر شاه فرهنگ جوی | |||||
| می و میوه و رود سازان ز پیش | همی خورد می با کنیزان خویش | |||||
| پرستنده ای سوی در بنگرید | ز باغ اندرون چهرهٔ جم بدید | |||||
| جوانی همه پیکرش نیکوی | فروزان ازو فرّه خسروی | |||||
| به رخ بر سرشته شده گرد خوی | چو بر لاله آمیخته مشک و می | |||||
| پریچهره را دید جم ناگهان | بدوگفت ماها چه بینی نهان | |||||
| یکی گمره بخت برگشته ام | زگم کردن راه سرگشته ام | |||||
| از آن خون با خوشه آمیخته | که هست رگ تاک رز ریخته | |||||
| سه جام از خداوند این رز بخواه | به من ده رهان جانم از رنج راه | |||||
| کنیزک بخندید و آمد دوان | به بانو بگفت ای مه بانوان | |||||
| جوانی دژم ره زده بر دَرست | که گویی به چهراز تو نیکوترست | |||||
| ز گیتی بدین در پناهد همی | سه جام می لعل خواهد همی | |||||
| ندانم چه دارد می لعل کام | که نز خوردنی برد و نز میوه نام | |||||
| برافروخت رخ زآن سخن ماه را | چنین پاسخ آورد دلخواه را | |||||
| که برنا اگر چیزجز می نخواست | بدان پس مهمانیی خواست راست | |||||
| می و نقل و خوان خواست و آوای رود | رخ خوب و شادی و بانگ سرود | |||||
| بیامد به در با کنیزک به هم | بدید از در باغ دیدار جم | |||||
| جوانی به آیین ایرانیان | گشاده کش و تنگ بسته میان | |||||
| شده زرد گلنارش از درد و داغ | به گرد اندرش گرد م پر زاغ | |||||
| چنان با دلش مهر در جنگ شد | که برجانش جای خرد تنگ شد | |||||
| بماندش دو گلنار خندان نژند | بجوشید پولادش اندر پرند | |||||
| دو گویا عقیق گهرپوش را | که بنده بدش چشمهٔ نوش را | |||||
| به می درسرشت وبه در در شکفت | به پروین بخست و به شکر بسفت | |||||
| گشاد و جهان کرد ازو پرشکر | مه مهرروی و بت سیمبر | |||||
| به جم گفت کای خسته از رنج راه | درین سایه گا ه از چه کردی پناه | |||||
| کرایی بدین جای جویان شده | چنین در تک پای پویان شده | |||||
| مگر زین پرستنده کام آمدت | که چون دیدی اش یاد جام آمدت | |||||
| کنون گر به باده دلت کرد رای | از ایدر بدین باغ خرم درآی | |||||
| بدو گفت جم کای بت مهرچهر | ز چهر تو بر هر دلی مهر مهر | |||||
| ز شاهانی ار پیشه ور گوهری | پدر ورز گر داری ار لشکری | |||||
| که بازاریان مایه دانند و سود | کدیور بود مرد کشت و درود | |||||
| به چیز فراوان بوند این دو شاد | ندانند آمرغ مرد و نژاد | |||||
| سپاهی به مردی نماید هنر | بود پادشازادگان را گهر | |||||
| تو زین چار گوهر کدامی بگوی | دلم را رهِ شادمانی بجوی | |||||
| بت زابلی گفت ازین هر چهار | نی ام من جز از تخمهٔ شهریار | |||||
| پدر دان مرا شاه زابلستان | ندارد بجز من دگر دلستان | |||||
| وز او مرمرا هست فرمان روا | که جفت آن گزینم کم آید هوا | |||||
| بر جوی منشین و جایی چنین | بدین باغ ما اندرآی و ببین | |||||
| که گر رای می داری و می گسار | هَمت می بود ، هم بُت مشک سار | |||||
| جم از پیش دانسته بُد کار اوی | خوش آمدش دیدار و گفتار اوی | |||||
| به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست | گر از راز آگه شود بیم نیست | |||||
| کر در جهان خوی زشت ار نکوست | به هر کس گمان آن برد کاندر اوست | |||||
| به مردم خردمند نامی بود | که مردم به مردم گرامی بود | |||||
| خرامید از آن سایهٔ سرو و بید | سوی باغ شد دل به بیم و امید | |||||
| چمن در چمن دید سرو سهی | گرانبار شاخ ترنج و بهی | |||||
| رخ نار با سیب شنگرف گون | بدان زخم تیغ و بدین رنگ خون | |||||
| یکی چون دل مهربان کفته پوست | یکی چون شخوده زنخدان دوست | |||||
| تو گفتی سیه غژب پاشنگ بود | و یا در دل شب شباهنگ بود | |||||
| همی رفت پیش جم آن سعتری | چمان بر چمن همچو کبک دری | |||||
| چو سروی که با ماه همسر بود | بر آن مه بر از مشک افسر بود | |||||
| سرگیس در پای چنبر کشان | خم زلف بر باد عنبرفشان | |||||
| رسیدند زی آبگیری فراز | زده کله زرّ بفت از فراز | |||||
| کیانی نشستنگهی دلپذیر | گزیدند بر گوشهٔ آبگیر | |||||
| کنیزان گلرخ فراز آمدند | همه پیش جم در نماز آمدند | |||||
| پرستنده دختر به آیین خویش | ز خوالیگران خوان و می خواست پیش | |||||
| جم اندیشه از دل فراموش کرد | سه جام می از پیشِ نان نوش کرد | |||||
| ز دادار پس یاد کردن گرفت | به آهستگی رأی خوردن گرفت | |||||
| نه بنشسته از پای و نه نیز مست | همی خورد کش لب نیالود و دست | |||||
| از اورنگ و آن بازو و برز و چهر | فرومانده بُد دختر از روی مهر | |||||
| همی دید کش فرّ و برزکییست | ولیکن ندانستش از بن که کیست | |||||
| به دل گفت شاهیست این پر خرد | کزینسان نشست از شهان در خورد | |||||
| ز لؤلؤ و بیجاده بگشاد بند | برآمیخت شنگرف و گوهر به قند | |||||
| به جم گفت می دوست داری مگر | که جز می تو چیزی نخواهی دگر | |||||
| هم از پیش نان با می آراستی | هم از در برون جام می خواستی | |||||
| جمش گفت دشمن ندارمش نیز | شکیبد دلم گر نیابمش نیز | |||||
| به اندازه به هرکه او می خورد | که چون خوردی افزون بکاهد خرد | |||||
| عروسیست می شادی آیین او | که شاید خرد داد کابین او | |||||
| به زور آنکه با باده کستی کند | فکندست هرگه که مستی کند | |||||
| ز دل برکشد می تف درد و تاب | چنان چون بخار از زمین آفتاب | |||||
| چو بیدست و چون عود تن را گهر | می آتش که پیدا کندشان هنر | |||||
| گهر چهره شد آینه شد نبید | که آید درو خوب و زشتی پدید | |||||
| دل تیره را روشنایی میست | که را کوفت غم ، مومیایی میست | |||||
| به دل می کند بددلان را دلیر | پدید آرد از روبهان کار شیر | |||||
| به رادی کشد زفت و بد مرد را | کند سرخ لاله رخ زرد را | |||||
| به خاموش چیره زبانی دهد | به فرتوت زور جوانی دهد | |||||
| خورش را گوارش می افزون کند | ز تن ماندگی ها به بیرون کند | |||||
| بدم مانده راه و می خوردنم | بدان بد که تا ماندگی بفکنم | |||||
| تو می ده مگو کاین چسان و آن چراست | مبر مهر بر بیش و کم کژ و راست | |||||
| خورش باید از میزبان گونه گون | نه گفتن کزین کم خور و زآن فزون | |||||
| خورش گر بود میهمان را زیان | پزشکی نه خوب آید از میزبان | |||||
| همان گه گمان برد دختر ز مهر | که اینست جمشید خورشید چهر | |||||
| بدان روزگار آنکه بود از شهان | که فرمان ضحاک جست از جهان | |||||
| همه چهر جم داشتند آشکار | به دیبا و دیوارها بر نگار | |||||
| بدان تا هر آنجا که پیکرش بود | گر آید بدانند و گیرند زود | |||||
| همین دلبر آگه بُد از کم و بیش | که جم را چه آمد ز ضحاک پیش | |||||
| بدش پارهٔ پرنیان کبود | نگاریده جمشید بر تار و پود | |||||
| پژوهش همی کرد و نگشاد راز | چنین تا ز خوان اسپری گشت باز | |||||
| از آن پس به آب گل و بوی خوش | بشستند دست و نشستند کش | |||||
| هم اندر زمان بر کله زرنگار | ز بگماز و رامش گرفتند کار | |||||
| بر آورد رامشگر کابلی | رهِ رود با خامهٔ زابلی | |||||
| هوا ابر بست از بخور عبیر | بخندید بمّ و بنالید زیر | |||||
| پرستار صف زد دو صد ماهروی | طرازی بتانِ طرازیده موی | |||||
| همه طوق دار و همه حُله پوش | به شمشاد مشک و به بیجاده نوش | |||||
| چه با ناز و شادی چه با بوی و رنگ | چه با عود و مجمر چه با نای و چنگ | |||||
| هنوز از زمانی فزون شادکام | نپیموده بد شاه با ماه جام | |||||
| که جفتی کبوتر چو رنگین تذرو | به دیوار باغ آمد از شاخ سرو | |||||
| نر و ماده کاوان ابر یکدیگر | به کشی کرشمه کن و جلوه گر | |||||
| فروهشته پَر گردن افراخته | چو نایی دم اندر گلو ساخته | |||||
| به هم هر دو منقار برده فراز | چو یاری لب یار گیرد به گاز | |||||
| پریرخ به شرم آمد از روی جم | ز بس ناز آن دو کبوتر به هم | |||||
| به خنده لبان نقطه میم کرد | شباهنگ در میم دونیم کرد | |||||
| ز ترک چگل خواست چینی کمان | به جم گفت کای نامور میهمان | |||||
| ازین دو کبوتر شده جفت گیر | کدامست رایت که دوزم به تیر | |||||
| بدو گفت جمشید کای کش خرام | نزیبد ز تو این سخنهای خام | |||||
| از آهو سخن پاک و پردخته گوی | ترازو خرد سازش و سخته گوی | |||||
| تو هستی زن و مرد من پس نخست | ز من باید انداز فرهنگ جست | |||||
| زن ارچه دلیرست و بازور دست | همان نیم مردست هر چون که هست | |||||
| زنان را ز هر خوبی و دسترس | فزونتر هنر پارساییست بس | |||||
| هنرها ز زن مرد را بیشتر | ز زن مرد بد در جهان پیشتر | |||||
| سزا آن بُدی کز نخستین کنون | مرا کردی اندر هنر آزمون | |||||
| به من دادی این تیر و چرخ اندکی | کز این دو کبوتر بیفکن یکی | |||||
| که تا من فکندی یکی را ز پای | مگر پوزش آوردمی هم به جای | |||||
| دلارام را بر رخ از شرم کی | سمن لاله شد لاله لؤلؤ ز خوی | |||||
| شدش خستو آن ماه و خواهش نمود | نهادش کمان پیش و پوزش فزود | |||||
| به یادش یکی جام جم در کشید | پس آن چرخ کین را به زه بر کشید | |||||
| بگفت ار دو بال و پر ماده راست | بدوزم پس آن کم خوش آید مراست | |||||
| بدین در مراد جم آن ماه بود | همان ماه معنیش دریافت زود | |||||
| خدنگ از خم چرخ برکرد شاه | به زخم کبوتر ز صد گام راه | |||||
| خدنگین الف از خم ی و دال | برون راند و بردوختش هر دو بال | |||||
| طپان ماده بفتاد و نر برپرید | بیامد همان جا که بد آرمید | |||||
| به زابل نبد هیچ زورآزمای | که آن چرخ کردی به زه سرگرای | |||||
| بدانست دلدار کان ارجمند | بود پور طهمورث دیوبند | |||||
| بسش آفرین خواند بر فر و هوش | به یادش یکی جام می کرد نوش | |||||
| بماند از گشاد و برش در شگفت | بیازید تیر و کمان برگرفت | |||||
| به پیلسته دیبای چین برشکست | به ماسورهٔ سیم بگرفت شست | |||||
| گرین نر را گفت با جفت راست | کنم ، پس شوم جفت آن کم هو است | |||||
| بدین معنی او شاه را خواست جفت | همان نیز دریافت جم کاو چه گفت | |||||
| گشاد از کمان بر کبوتر خدنگ | تنش چون نشانه فرو دوخت تنگ | |||||
| ز تیر و کمان چون بپرداختند | به نوّی ز می کار بر ساختند | |||||
| همه غم به باده شمردند باد | به جام دمادم گرفتند یاد | |||||
| ز شادی همی در کف رود زن | شکافه شکافنده گشت از شکن | |||||
| بت گلرخ از کار جمشید کی | در اندیشه رفته همی خورد می | |||||
| به ناسفته سی دُر که پیوسته داشت | همی سفته بیجاده را خسته داشت | |||||
| همان گه زن جادوی پرفسون | که بُد دایه مه را و هم رهنمون | |||||
| ز گلشن به باغ آمد از بهر سور | ببد خیره چون دید جم را ز دور | |||||
| به زابل زبان گفت کای مهر جوی | چنین میهمان چون فتادت بگوی | |||||
| درست از گمان من این شاه اوست | کش از دیرگه باز داری تو دوست | |||||
| ازو خواهدت داد یزدان پسر | نشان داده ام ز اخترت سر به سر | |||||
| بُد از مهر جم شیفته ماه چهر | فزون شدش ازین مژده بر مهر مهر | |||||
| بدو گفت ارایدو نکه این هست راست | ز یک آرزویم دو شادی بخاست | |||||
| چو امید دادی نباشم به درد | که امید نیکو به از پیش خورد | |||||
| رو آن پرنیان کبود ایدر آر | که هست از برش چهره جم نگار | |||||
| چنان این سخن دار در دلت راز | که دلت ار بجوید نیابدش باز | |||||
| بشد دایه و آن نیلگون پرنیان | بیآورد و بنهاد اندر میان | |||||
| تو گفتی که بر چرخ خورشید بود | نه بر پرنیان چهر جمشید بود | |||||
| چو آن پیکر پرنیان دید شاه | دژم گشت هر چند کردش نگاه | |||||
| همی خویشتن را به چهر و به ساز | ازاو جز به جنبش ندانست باز | |||||
| یکی آینه داشت گفتی به پیش | همی دید روشن در او چهر خویش | |||||
| به یاد آمدش تاج و تخت شهی | کزو کرد بد خواه ناگه تهی | |||||
| دلش گشت دریای درد از دریغ | شدش دیدگان ژاله بارنده میغ | |||||
| دو جزعش ز در هر زمان رشته بست | گهی بر شبه ریخت و گه بر جمست | |||||
| فغ ماهرخ گفت کای ارجمند | درین پرنیان از چه ماندی نژند | |||||
| که دلشادی و می گساری همی | چرا غم خوری و اشک باری همی | |||||
| مگر میزبانت دلارای نیست | به نزدیک ما امشبت رای نیست | |||||
| کی نامور گفت کای ماهروی | نه مردم بود هرکه نندیشد اوی | |||||
| گرستن به هنگام با سوز و درد | به از خندهٔ نابهنگام سرد | |||||
| اگر چند پویی و جویی بسی | ز گیتی بی انده نیابی کسی | |||||
| تو ویژه دو کس را ببخشای و بس | مدان خوار و بیچاره تر زین دو کس | |||||
| یکی نیک دان بخردی کز جهان | زبون افتد اندر کف ابلهان | |||||
| دگر پادشاهی که از تاج و تخت | به درویشی افتد ، شود شوربخت | |||||
| ازین پرنیان زان دلم شد دژم | که دیدم بر او چهرهٔ شاه جم | |||||
| به یاد آمدم فرّ و فرهنگ اوی | بزرگی و دیهیم و اورنگ اوی | |||||
| ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفت | که مهر از چنان شه چرا برگرفت | |||||
| یکی زشت را کرد گیتی خدیو | که از کتف مارست و از چهره دیو | |||||
| که داند کنون کاو بماند ار بمرد | بدرّید شیر ار پلنگش ببرد | |||||
| فزون زان ستم نیست بر رادمرد | که درد از فرومایه بایدش خورد | |||||
| بر بخردان مرگِ والا سران | به از زندگانیّ بدگوهران | |||||
| ولیکن چنین است چرخ از نهاد | زمانه نه بیداد داند نه داد | |||||
| زمین هست آماجگاه زمان | نشانه تن ما و چرخش کمان | |||||
| ز زخمش همه خستگانیم و زار | نهانیم خون لیک درد آشکار | |||||
| بگفت این و شد بر رخ اشکش ز درد | چو سیم گدازیده بر زرّ زرد | |||||
| به رخ دلبر از درد شد چون زریر | مژه ابر کرد و کنار آبگیر | |||||
| ز بادام سرمه به مرجان خرد | گهی ریخت و گاهی به فندق سترد | |||||
| هرآنکس که پیرامنش بُد براند | خود و دایه جادو و شاه ماند | |||||
| چو پر دَخته شد جای بر پای خاست | نیایش کنان گفت کای شاه راست | |||||
| خرد بر دلم راز چونین گشاد | که هستی تو جمشید فرخ نژاد | |||||
| ز مهر تو دیریست تا خسته ام | به بند هوای تو دل بسته ام | |||||
| نگار تو اینک بهار منست | برین پرنیان غمگسار منست | |||||
| همین بود کام دلفروزیم | که روزی بود دیدنت روزیم | |||||
| تراام کنون گر پذیری مرا | بر آیین به جفت گیری مرا | |||||
| دهم جان گر از دل به من بنگری | کنم خاک تن تا به بسپری | |||||
| همی گفت و ز نرگسان سیاه | ستاره همی ریخت بر گرد ماه | |||||
| جهاندار گفت ار تو را جم هواست | نی ام من، وگر مانم او را رواست | |||||
| همانند بس یابی این مردمان | ولیکن درستی نباشد همان | |||||
| نه هر آهوی را بود مشک ناب | نه از هر صدف دُرّ خیزد خوشاب | |||||
| گمانی نکو بردی ای دلپذیر | ولیکن گمانت کمان بُد نه تیر | |||||
| به من برمنه نام جم بی سپاس | مرا نام ماهان کوهی شناس | |||||
| چنین داد پاسخ بُت دل گسل | که خورشید پوشید خواهی به گل | |||||
| که گوید به گیتی که ماهان توی | که جمشید خورشید شاهان توی | |||||
| نهان گر کند شاه نام و گهر | نماند نهان زیب شاهیّ و فَر | |||||
| گر از ابر دیدار گیتی فروز | بپوشد ، نماند نهان نور روز | |||||
| ترا دام و دَد بازداند به مهر | چه مردم بود کِت نداند به چهر | |||||
| گوا بر نکو پیکر تو دُرست | همین پرنیان بس که در پیش تست | |||||
| مرا این زن پیر چون مادرست | یکی چابک اندیش کندا گرست | |||||
| به هر دَم زدن زین فروزنده هفت | بگوید که اندر دَه و دو چه رفت | |||||
| نمودست رازت به من سر به سر | که باشد مرا از تو شه یک پسر | |||||
| ز پیوند یاری چه گیری کنار | که سروت بود پیش و مه در کنار | |||||
| نگاری نخواهی بهشتی سرشت | که با روی او باشی اندر بهشت | |||||
| به خوبی بتان پیشکار من اند | به مردی سواران شکار من اند | |||||
| ز خوشیّ و خوی و خردمندیم | بهانه چه داری که نپسندیم | |||||
| مَده روز فَرخ به روز نژند | ز بهر جهان دل در اندُه مبند | |||||
| جهان دام داریست نیرنگ ساز | هوای دلش چینه و دام آز | |||||
| کشد سوی دام آنکه شد رام او | کُشد پس چو آویخت در دام او | |||||
| از آن او بجایست و ما برگذار | که چون ما نکاهد وی از روزگار | |||||
| پسِ پیری از ما ببرّد روان | چو او پیر شد بازگردد جوان | |||||
| تو تا ایدری شاد زی غم مخور | که چون تو شدی باز نایی دگر | |||||
| به امروز ما باز کی در رسیم | که تا پیش تازیم پیش از پسیم | |||||
| بگفت این و گلبرگ پرژاله کرد | ز خونین سر شک آستین لاله کرد | |||||
| دو نرگس شدش ابر لؤلؤ فکن | به باران همی شست برگ سمن | |||||
| دل جَم ز بس خواهشش گشت نرم | نهان گفت کای گنج فرهنگ و شرم | |||||
| از آن راز بیرون نیارم همی | که از جان به بیم ام نیارم همی | |||||
| هم از بخت ترسم که دمساز نیست | هم از تو که با زن دلِ راز نیست | |||||
| که مؤبد چنین داستان زد ز زن | که با زن دَرِ راز هرگز مزن | |||||
| سخن همچو مر غیست کش دام کام | نشیند به هر جا چو بجهد ز دام | |||||
| پدرت ار ز من گردد آگاه ، نیز | بود کِم شود دشمن از بهر چیز | |||||
| به طمع بزرگی نگهدار دم | به ضحاکِ نا پاک بسپار دم | |||||
| کسی کش نه ترس از نکوهش نه غم | کند هر چه رای آیدش بیش و کم | |||||
| تهی دستی و ایمن از درد و رنج | بسی بهتر از بیم با ناز و گنج | |||||
| دلارام گفت ای شه نیک دان | نه هر زن دو دل باشد و ده زبان | |||||
| همه کس به یک خوی و یک خواست نیست | ده انگشت مردم به هم راست نیست | |||||
| به دارنده کاین آتش تیز پوی | دواند همی گرد این تیره گوی | |||||
| که تا زنده ام هیچ نازارمت | برم رنج و همواره ناز آرمت | |||||
| چنان دارم این راز تو روز و شب | که با جان بود گر برآید ز لب | |||||
| به گیتی ندانم پناه تو کس | همه دشمنندت ، منم دوست بس | |||||
| مرو ، با من ایدر بزی شادکام | نباید که جایی بمانی به دام | |||||
| کرانیست دل خوش به نیکیّ خویش | گنه زو بود گر بد آیدش پیش | |||||
| کرا بخت فرخ دهد تاج و گاه | چو خُرسند نبود ، درافتد به چاه | |||||
| همه کس پی سود باشد دوران | نخواهد کسی خویشتن را زیان | |||||
| ز بس لابه و مهر و سوگند و پند | ازو ایمنی یافت شاه از گزند | |||||
| چنان دان که هود اندران روزگار | پیمبر بُد از داور کردگار | |||||
| به آیین پیمانش با او ببست | به پیوند بگرفت دستش به دست | |||||