مرثيه شاه صفی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' صائب تبریزی (ابیات برگزیده)  از صائب تبریزی
(مرثيه شاه صفی)
'


 پادشاهی و جوانی سد راه او نشدکرد چون ادهم ز ملک عالم فانی کنار 
 در خور اقبال روزافزون خود جایی نیافتبال برهم زد برون رفت از جهان بی مدار 
 در محرم کرد عزم قندهار و در صفرکرد در کاشان سفر از عالم آن کوه وقار 
 رفت سال «غبن» از عالم، زهی غبن تمامسوخت عالم را به داغ غبن آن عالم مدار 
 چارده سال هلالی مذهب اثناعشربود از شمشیر گردون صولت او پایدار 
 بهره از عمر گرامی یافت یک قرن تماماول قرن دوم رفت از جهان بی مدار 
 همچو ذوالقرنین عالمگیر می‌شد دولتشمهلت قرن دوم می‌یافت گر از روزگار 
 «ظل حق» چون بود سال شاهیش، سال رحیلگشت «آه از ظل حق» تاریخ آن عالی تبار 
 دیده خونبار شد هر حلقه زنجیر عدلکاین چنین نوشیروانی کرد از عالم گذار 
 چهره او بود باغ دلگشای عالمیدیدنش می‌برد از آیینه بینش غبار 
 بود بر فرق سلیمان سایه بال پریبر سر تاج زر او جیغه‌های زرنگار 
 گفتگویش وحشیان را بند بر پا می‌نهادطایران قدس را می‌کرد خلق او شکار 
 صبح نوروز جهان بود از رخ چون آفتابمایه عیش جهانی بود چون فصل بهار 
 در بهشت خلق او منع تماشایی نبودجنت بی پاسبانی بود در هنگام بار 
 بود با خلق جهان چون صبح صادق خنده‌روچین نمی‌گردید هرگز از جبینش آشکار 
 غنچه سربسته پیشش نامه واکرده بوددر دل خارا خبر می‌داد از عقد شرار 
 ماه عید فتح و نصرت بود از شمشیر کجمحور چرخ ظفر بود از سنان آبدار 
 ذره تا خورشید را در پایه خود می‌شناختبود در مردم شناسی بی نظیر روزگار 
 پیش چشم خرده بین او رموز کایناتدر دل شب همچو انجم بود یکسر آشکار 
 هیچ رازی بر ضمیر روشنش پنهان نبودابجد او بود خط سرنوشت روزگار 
 باطنش درویش و ظاهر پادشاه وقت بودداشت پنهان خرقه در زیر لباس زرنگار 
 آب می‌شد از گناه دیگران آزرم اوآیتی از رحمت حق بود و عفو کردگار 
 حفظ ناموس جهان را هیچ‌کس چون او نکردبا کمال اقتدار از خسروان نامدار 
 بی‌نیاز از شهرت (و) مستغنی از تدبیر بودداشت دایم لوح تعلیم از دل خود در کنار 
 تاج فرق پادشاهان بود از راه نسبدر حسب ممتاز بود از خسروان روزگار 
 با همه فرماندهی فرمان پذیر شرع بودسرنمی پیچید از فرمان حق در هیچ کار 
 آفتابی بود از نور ولایت جبهه اشبود کار او رواج دین حق لیل و نهار 
 سعی در تسخیر دلها داشت بیش از آب و گلبود یک دل پیش او بهتر ز صد شهر و دیار 
 چون جواب تلخ، بی منت به سایل بحر راهمتش می‌داد و می‌شد جبهه اش گوهرنثار 
 بزم را خورشید تابان، رزم را مریخ بودوقت پیمان بود چون سد سکندر استوار 
 بر رعیت مهربان بود و به دشمن قهرماندر مقام خویش قهر و لطف را می‌برد کار 
 لطف عالمگیر او چون رحمت حق عام بودداشت یک نسبت به خار و گل چو ابر نوبهار 
 نقره انجم روان می‌شد ز جوی کهکشانچرخ را می‌داد اگر سرپنجه قهرش فشار 
 جوهر تیغ شجاعت بود از چین جبینذوالفقاری بود عالمسوز روز کارزار 
 در زمان او که بود اضداد با هم متفقچشم شیران بود شمع بزم آهوی تتار 
 خار از بیم سیاست در زمان عدل اودامن گل را به مژگان پاک می‌کرد از غبار 
 مسند اقبالش از دست دعای خلق بودبود چتر دولت او سایه پروردگار 
 هر سر مویش جهانی بود از تدبیر عقلآه چون گویم، جهانی رفت ازین نیلی حصار 
 ماه مصری بود هر خلقش ز اخلاق جمیلکاروانی پر ز یوسف رفت بیرون زین دیار 
 بی سخن در هیچ عصر و هیچ دورانی نداشتشاه بیتی این چنین مجموعه لیل و نهار 
 در جوانی داد دولت را به فرزند جوانتا به کام دل شود از عمر و دولت کامکار 
 کرد پاک از خصم، بیرون و درون ملک راشمه‌ای نگذاشت باقی از رسوم گیرودار 
 کرد کوته از خراسان پای ازبک را به تیغصلح کرد از یک جهت با رومیان نابکار 
 کرد از تدبیر محکم رخنه‌های ملک رابعد ازان فرمود رحلت از جهان بی مدار 
 داد دولت را به فرزند جوان عباس شاهتا بماند نام او در هر دو عالم پایدار 
 یارب این شاه جوان بخت بلنداقبال راتا دم صبح قیامت در جهان پاینده دار 
 آه کز سنگین دلی‌های سپهر بی مدارروشنی بخش جهان را روز عشرت گشت تار 
 در بهار نوجوانی کرد عالم را وداعآسمان تختی که تاجش بود م ه ر زرنگار 
 آن که چون طوبی جهانی بود زیر سایه اشناگهان از تندباد مرگ شد بی برگ و بار 
 از قضای آسمانی بر زمین پهلو نهادآن که می‌کرد از زمین بوسش جهانی افتخار 
 آن که چون شبنم به روی بستر گل تکیه داشتکرد از خاک سیه بالین و بستر اختیار 
 آن که رویش بود عالم را بهار ارغوانشد ز بیماری چو شاخ زعفران زرد و نزار 
 آن که آب دست او می‌داد جان بیمار راکرد در یک آب خوردن جان شیرین را نثار 
 آنقدر فرصت که حرفی آید از دل بر زبانرفت از عالم برون آن شهریار نامدار 
 آن که از قربانیانش بود آهوی حرمپنجه شاهین مرگ سنگدل کردش شکار 
 کرد آخر از جهان با مرکب چوبین سفرآن که می‌شد لشکر عالم بر اسب او سوار 
 دفتر عمرش مجزا شد ز دست انداز مرگآن که می‌شد از خط او دیده‌ها عنبرنگار 
 رفت در ابر کفن چون ماه و سر بیرون نکردبرق جولانی که در یک جا نمی بودش قرار 
 زیر زلف شام پنهان گشت همچون آفتابصبح سیمایی که بود آفاق ازو آیینه زار 
 داغ جانسوز شهید کربلا را تازه کردمرگ این شاه حسینی نسبت حیدر تبار 
 ورد عالم غیر افسوس و دریغ و آه نیستتا سفر کرد آن جهان جان سوی دارالقرار 
 لوح خاک از جوی خود چون صفحه تقویم شدبس که شد چشم خلایق زین مصیبت اشکبار 
 خون به جای آب می‌آمد برون از چشمه هااین مصیبت سایه می‌افکند اگر بر کوهسار 
 رفت تا آن شاخ گل در نوبهار از بوستاندست افسوس آورد گلشن به جای برگ، بار 
 چون نگردد تلخ بر اولاد آدم زندگی؟شهریاری چون صفی الله گذشت از روزگار 
 سازگار او نشد آب و هوای این جهانداشت دایم گوشه بیماریی چون چشم یار 
 چون سرشک عاشقان در هیچ جا لنگر نکردبود دررفتن چو آه از جان عاشق بی قرار 
 چون تقدس بود غالب بر مزاج اشرفشداشت دایم خاطرش از عالم خاکی غبار