پرش به محتوا

هشت کتاب/مرگ رنگ/نایاب

از ویکی‌نبشته
29093هشت کتاب — نایابسهراب سپهری
نایاب

شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجرهٔ من.
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید.

دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گویی که قطعه، قطعهٔ دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت.
بر چهره‌اش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفرهٔ کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فسادپرور و زهرآلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هر چه هست، روشن و خوانا کشیده است.
در اضطراب لحظهٔ زنگارخورده‌ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.

شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجرهٔ من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال.
بسته است نقش بر تن لب‌هایش
تصویر یک سؤال.