هشت کتاب/زندگی خوابها/مرز گمشده
ظاهر
مرز گمشده
ریشهٔ روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جادهٔ بیطرح فضا میرفت.
از مرزی گذشته بود،
در پی مرز گمشده میگشت.
کوهی سنگین نگاهش را برید.
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آویخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و کوه از خوابی سنگین پر بود.
خوابش طرحی رها شده داشت.
صدا زمزمهٔ بیگانگی را بویید،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در کرانهٔ نادیدنی شب بر زمین افتاد.
کوه از خوابی سنگین پر بود.
دیری گذشت،
خوابش بخار شد.
طنین گمشدهای به رگهایش وزید:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
سوزش تلخی به تاروپودش ریخت.
خواب خطاکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد.
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی میگریست.
ریشهٔ روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جادهٔ بیطرح فضا میرفت.
از مرزی گذشته بود،
در پی مرز گمشده میگشت.
کوهی سنگین نگاهش را برید.
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آویخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و کوه از خوابی سنگین پر بود.
خوابش طرحی رها شده داشت.
صدا زمزمهٔ بیگانگی را بویید،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در کرانهٔ نادیدنی شب بر زمین افتاد.
کوه از خوابی سنگین پر بود.
دیری گذشت،
خوابش بخار شد.
طنین گمشدهای به رگهایش وزید:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
سوزش تلخی به تاروپودش ریخت.
خواب خطاکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد.
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی میگریست.