هاتف اصفهانی (ماده تاریخها)/خان والا گهر محمدخان
ظاهر
| خان والا گهر محمدخان | که ازو بود ملک و دین معمور | |||||
| آنکه چون او نزاد فرزندی | مادر دهر در مرور دهور | |||||
| آنکه در روزگار معدلتش | بود با باز بازی عصفور | |||||
| قدرش چاکر و قضاش مطیع | فلکش بنده اخترش مزدور | |||||
| چاکر آستان او قیصر | حاجب بارگاه او فغفور | |||||
| مور با لطف او قوی چون پیل | پیل با قهر او ضعیف چو مور | |||||
| سخنش مرهم دل خسته | کرمش داروی تن رنجور | |||||
| در جهان چون به چشم عبرت دید | کامدن نیست جز برای عبور | |||||
| زد سراپردهی جلال برون | سوی نزهت سرای دار سرور | |||||
| صد هزاران دریغ و درد که شد | آفتابی ز دیدهها مستور | |||||
| کز جدائیش روز روشن خلق | گشت تاریک چون شب دیجور | |||||
| از ازل چون سعادت ابدیش | بود بر صفحهی جبین مسطور | |||||
| شد شهید و سعادتی دریافت | بی زوال و فنا و نقص و قصور | |||||
| از سعادت به او رسید از فیض | آنچه در خاطری نکرده خطور | |||||
| زد به گوشش سروش عالم غیب | مژده ان ربنا لغفور | |||||
| کرد از خون خضاب و آرامید | در قصور جنان به حجلهی حور | |||||
| ساقی بزم جنت و فردوس | جرعهای دادش از شراب طهور | |||||
| مست خفت آنچنان ز بادهی وصل | که نخیزد مگر به نفخهی صور | |||||
| خفت در خون که سرخرو خیزد | با شهیدان صباح روز نشور | |||||
| الغرض چون نشست با شهدا | شاد در باغ جنت آن مغفور | |||||
| کلک هاتف که در مصیب او | داشت بر دل جراحتی ناسور | |||||
| بهر تاریخ زد رقم بادا | با شهیدان کربلا محشور | |||||