هاتف اصفهانی (قصاید)/کردهام از کوی یار بیهده عزم سفر
ظاهر
| کردهام از کوی یار بیهده عزم سفر | خار ملامت به پا خاک ندامت به سر | |||||
| از کف خود رایگان دامن امن و امان | داده و بنهادهام ره سوی خوف و خطر | |||||
| خود به عبث اختیار کردهام از روزگار | فرقت یار و دیار محنت و رنج سفر | |||||
| چون سفها خویش را بیسبب افکندهام | از غرفات جنان در درکات سقر | |||||
| همنفسان وطن جمع به هر انجمن | وز غم دوری من غرقه به خون جگر | |||||
| من هم از ایشان جدا، بلبلیم بینوا | دور ز هم آشیان برده سری زیر پر | |||||
| رهسپر غربتم لیک بود قسمتم | چشم تر و کام خشک از سفر بحر و بر | |||||
| با تعب گرم و سرد صیف و شتا، رهنورد | ساخته گاهی به برد سوخته گاهی ز حر | |||||
| گاه ز تف سموم گرم چنان مرز و بوم | کاهن گردد چو موم در کف هر پنجهور | |||||
| گاه بدان گونه سرد کز دم قتال برد | ز آتش آهنگران موم نبیند اثر | |||||
| چون بگشایم ز هم دیده به هر صبحدم | هاویهسان آیدم بادیهای در نظر | |||||
| آب در آن قیرگون خاک مخمر به خون | فتنه در آن رهنمون مرگ در آن راهبر | |||||
| دیو و دد آنجا به جوش، وحش و سبع در خروش | من چو سباع و وحوش طفرهزن و رهسپر | |||||
| شب چو به آرامگاه رو نهم از رنج راه | بستر و بالین من این حجر است آن مدر | |||||
| طاق رواقم سحاب شمع وثاقم شهاب | فوج ذئاب و کلاب هم نفسم تا سحر | |||||
| همدم من مور و مار دام و ددم در کنار | دیو ز من در فرار، غول ز من در حذر | |||||
| گاه ز هجران یار گاه به یاد دیار | با مژهی اشکبار تا سحرم در سهر | |||||
| بهر من غمزده هر شب و روز آمده | پارهی دل مائده لخت جگر ماحضر | |||||
| یار من دلفگار آدمیی دیوسار | دیدن آن نابکار بر رگ جان نیشتر | |||||
| صحبت او جانگزا ریت او غمفزا | آلت ضر چون حدیه مایه شر چون شرر | |||||
| چون بشرش روی و تن لیک گر آن اهرمن | هست بشر من نیم ز امت خیرالبشر | |||||
| این همه گردیدهام رنج سفر دیدهام | کافرم ار دیدهام ثانی آن جانور | |||||
| روز و شب اینم قرین روز چنان شب چنین | زشتی طالع ببین شومی اختر نگر | |||||
| مملکت بیشمار شهر بسی و دیار | دیدم و نگشوده بار از همه کردم گذر | |||||
| ور به دیاری شدم جلوه ده یار خویش | آینه دادم به کور نغمه سرودم به کر | |||||
| راغب کالای من مشتریان بس ولی | حنظل و صبرم دهد قیمت قند و شکر | |||||
| دل دو سه روزی کشید جانب کاشان و دید | جنت و خلدی در آن جنتیان را مقر | |||||
| روضهای از خرمی در همه گیتی مثل | مردمش از مردمی در همه عالم سمر | |||||
| اهل وی الحق تمام زادهی پشت کرام | کز همهشان باد شاد روح نیا و پدر | |||||
| مایل مهر و وفا طالب صدق و صفا | خوش سخن و خوش لقا، خوش صور خوش سیر | |||||
| با دو سه یار قدیم روز کی آنجا شدیم | از رخ هم گرد شوی وز دل هم زنگ بر | |||||
| نیمه شبی ناگهان آه از آن شب فغان | ساخت به یک لحظهاش زلزله زیر و زبر | |||||
| رعشه گرفت آنچنان خاک که از هول آن | یافت تن آسمان فالج و اختر خدر | |||||
| بس گل رعنا که شب در بر عیش و طرب | خفت و سحر در کشید خاک سیاهش به بر | |||||
| بس گهر تابناک گشت نهان زیر خاک | بیخبر و کس نیافت دیگر از آنها خبر | |||||
| منزلشان سرنگون گشت و بر ایشان کنون | نیست بجز زاغ و بوم ماتمی و نوحهگر | |||||
| دوش که در کنج غم با همه درد و الم | تا سحرم بود باز دیدهی اختر شمر | |||||
| گاه حکایت گذار پایم از آسیب خار | گاه شکایت کنان زانویم از بار سر | |||||
| گاه به فکرت که هست تا کی ازین بخت بد | شب ز شبم تیرهتر روز ز روزم بتر | |||||
| گاه به حیرت که چرخ چون اسرا تا به کی | میبردم کو به کو میکشدم در به در | |||||
| ناگهم آمد فرا پیری فرخلقا | خاک رهش عقل را آمده کحل بصر | |||||
| پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی | شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر | |||||
| عقل نخست از کمال صبح دوم از جمال | عرش برین از جلال چرخ کهن از کبر | |||||
| گفت که ای وز کجا؟ گفتم از اهل وفا | گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر | |||||
| خندهزنان گفت خیز و یحک از اینجا گریز | هی منشین الفرار گفتمش اینالمفر | |||||
| گفت روان میشتاب تا در دولت جناب | گفتمش آنجا کجاست گفت زهی بیخبر | |||||
| درگه شاه زمان سده فخر جهان | صفدر عالی تبار سرور والاگهر | |||||
| وارث دیهیم و گاه دولت و دین را پناه | شاه ملایک سپاه خسرو انجم حشر | |||||
| جامع فضل و کرم صاحب سیف و قلم | زینت تیغ و علم زیب کلاه و کمر | |||||
| مهر مکارم شعاع، ماه مناقب فروغ | بحر معالی گهر ابر لالی مطر | |||||
| خسرو بهمن حسام بهمن رستم غلام | رستم کسری شکوه کسری جمشید فر | |||||
| آید ازو چون میان قصهی تیغ و سنان | نامهی رستم مخوان نام تهمتن مبر | |||||
| ای ز تو خرم جهان چون ز صبا گلستان | ای به تو گیتی جوان چون شجر از برگ و بر | |||||
| روضهی اجلال را قد تو سرکش نهال | دوحهی اقبال را روی تو شیرین ثمر | |||||
| پایهی گاه تو را دوش فلک تکیه گاه | جامهی جاه تو را اطلس چرخ آستر | |||||
| با کف زور آورت کوه گران سنگ، کاه | با دل در پرورت بحر جهان یک شمر | |||||
| روز کمان کز کمین خیزد گردون به کین | وز دل آهن شرار شعله کشد بی حجر | |||||
| هم ز خروش و فغان پاره شود گوش چرخ | هم ز غبار و دخان تیره شود چشم خور | |||||
| فتنه ز یکسو زند صیحه که جانها مباح | چرخ ز یکسو کشد نعره که خونها هدر | |||||
| تیغزن خاوری رخش فلک زیر ران | گم کند از بیم جان جادهی باختر | |||||
| یازی چون دست و پا سوی عنان و رکیب | رخش گهرپوش زیر، چتر مرصع زبر | |||||
| تیغ یمانی به دست ناچخ هندی به دوش | مغفر رومی به فرق جوشن چینی به بر | |||||
| هم به عنانت دوان دولت و اقبال و بخت | هم به رکابت روان نصرت و فتح و ظفر | |||||
| خصم تو هر جا کشد ناله این المناص | از همه جا بشنود زمزمهی لاوزر | |||||
| آتش رمحت کند مزرع آمال، خشک | آب حیاتت کند مرتع آجال، تر | |||||
| تا به توالی زند صبح بر این سبز خنک | از خم چوگان سیم لطمه بر آن گوی زر | |||||
| باد سر دشمنان در سم یک ران تو | از خم چوگان تو گوی صفت لطمه خور | |||||