هاتف اصفهانی (قصاید)/نسیمی به دل میخورد روحپرور
ظاهر
| نسیمی به دل میخورد روحپرور | نسیمی دلاویز چون بوی دلبر | |||||
| نسیمی چو انفاس عیسی مقدس | نسیمی چو دامان مریم مطهر | |||||
| نسیمی همه نفخهی مشک سارا | نسیمی همه نشاهی خمر احمر | |||||
| نسیمی در آن نگهت مهر پنهان | نسیمی در آن لذت وصل مضمر | |||||
| نسیمی از آن جیب جان دامن دل | پر از عنبر اشهب و مشک اذفر | |||||
| چه باد است حیرانم این باد دلکش | که عطر عبیر آرد و بوی عنبر | |||||
| نسیم بهار است گویا که خیزد | ز روی گل تازه و سنبل تر | |||||
| نسیمی است شبها به گلشن غنوده | ز گل کرده بالین و از سبزه بستر | |||||
| بر اندام او سوده ریحان و سنبل | در آغوش او بوده نسرین و عنبر | |||||
| غلط کردم از طرف بستان نیاید | نسیمی چنین جانفزا و معطر | |||||
| نسیم ریاض جنان است گویی | که رضوان به دست صبا داده مجمر | |||||
| نسیم بهشت است و دارد نشانها | ز تفریح تسنیم و ترویح کوثر | |||||
| که از روی غلمان گشوده است برقع | که از فرق حوران ربوده است معجر | |||||
| ز گیسوی حوران و زلفین غلمان | بدین سان وزد مشکبیز و معنبر | |||||
| خطا گفتم از باغ جنت نیاید | نسیمی چنان دلکش و روحپرور | |||||
| نسیمی است از باغ الطاف صاحب | نکو ذات و نیکاختر و نیکمحضر | |||||
| چراغ دل روشن اهل معنی | فروغ شبستان اهل دل آذر | |||||
| محیط فضایل که دریای فکرش | کران تا کران است لبریز گوهر | |||||
| سپهر معالی که بر اوج قدرش | هزاران چو مهر است تابنده اختر | |||||
| مدار مناقب جهان مکارم | که افلاک عز و شرف راست محور | |||||
| مراد افاضل ملاذ اماثل | که بر تارک سروران است افسر | |||||
| جوادی که در کف جودش ز خواری | چو خیری بود زرد رخسارهی زر | |||||
| کریمی که بر درگهش ز اهل حاجت | نبینی تهی دست جز حلقهی در | |||||
| زهی پیش یاجوج شهوت کشیده | دل پاکت از زهد سد سکندر | |||||
| از آن در حریم طواف تو پوید | که کسب سعادت کند سعد اکبر | |||||
| شب و روز گردند آبای علوی | به صد شوق در گرد این چار مادر | |||||
| که شاید پدید آید اما نیاید | از ایشان نظیر تو فرزند دیگر | |||||
| به معنای مشکل سرانگشت فکرت | کند آنچه با مه بنان پیمبر | |||||
| به گفتار ناراست تیغ زبانت | کند آنچه با کفر، شمشیر حیدر | |||||
| صور جملهی کاینات و تو معنی | عرض جمله حادثات و تو جوهر | |||||
| جهان با نهیب تو دریا و طوفان | زمین با وقار تو کشتی و لنگر | |||||
| کلام تو با راح و ریحان مقابل | بیان تو با آب حیوان برابر | |||||
| فنون هنر فکرتت را مسلم | جهان سخن خامهات را مسخر | |||||
| ز کلک بنان تو هر لحظه گردد | نگاری ممثل مثالی مصور | |||||
| که صورتگر چین ندیدهاست هرگز | به آن حسن تمثال و آن لطف پیکر | |||||
| لالی منظوم نظم تو هر یک | درخشنده نجمی است از زهره ازهر | |||||
| که در وادی عشق گمگشتگان را | سوی کعبهی کوی یار است رهبر | |||||
| گلی میدمد هر دم از باغ طبعت | به نکهت چو شمامهی مشک و عنبر | |||||
| بری میرسد هر دم از شاخ فکرت | به لذت چو وصل بتان سمنبر | |||||
| وفا پیشه یارا خداوندگارا | یکی سوی این بنده از لطف بنگر | |||||
| ز رحمت یکی جانب من نظر کن | که چرخم چسان بی تو دارد به چنبر | |||||
| تنم ز اه و جان ز اشک شد در فراقت | چو از باد خاک و چو از آب آذر | |||||
| تو در غربت ای مهر تابان و بی تو | شب و روز من گشته از هم سیهتر | |||||
| کنون بی تو دارم سیه روزگاری | چو روی گنه کار، در روز محشر | |||||
| به دل کامها پیش ازین بود و زانها | یکی برنیاورده چرخ ستمگر | |||||
| کنونم مرادی جز این نیست در دل | کنونم هوائی جز این نیست در سر | |||||
| که امروز تا از می زندگانی | نمیهست در این سفالینه ساغر | |||||
| چو مینا به بزم تو آیم دمادم | چو ساغر به روی تو خندم مکرر | |||||
| بیا خود علی رغم چرخ جفا جو | برآر آرزوی من ای مهرپرور | |||||
| به گردون بیمهر مگذار کارم | که جورش بود بیحد و کینه بیمر | |||||
| ز غربت به سوی وطن شو روانه | به خود رحم فرما به ما رحمت آور | |||||
| خوش آن بزم کانجا نشینیم با هم | نهان از حریفان خفاش منظر | |||||
| تو بر صدر محفل برازنده مولا | منت در مقابل کمر بسته چاکر | |||||
| تو محفل فروز از ضمیر منیرت | منت مستنیر از ضمیر منور | |||||
| بخوانیم با هم غزلهای رنگین | تو از شعر هاتف من از نظم آذر | |||||
| بسوزیم داغی به دل آسمان را | بدوزیم چشم حسودان اختر | |||||
| مرا دسترس نیست باری خوش آن کس | که این دولتش هست گاهی میسر | |||||
| در این کار کوشم به جان لیک چتوان | که نتوان خلاف قضای مقدر | |||||
| هنر پرورا زین اقاویل باطل | که الحق نیازی بود بس محقر | |||||
| نه مقصود من بود مدحت نگاری | که مدح تو بر ناید از کلک و دفتر | |||||
| تو را نیست حاجت به مداحی آری | بس اخلاق نیکو تو را مدح گستر | |||||
| ولی بود ازین نظم قصدم که دلها | ز زنگ نفاق است از بس مکدر | |||||
| نگویند عاجز ز نظم است هاتف | گروهی که خود گاه نظمند مضطر | |||||
| نیم عاجز از نظم اشعار رنگین | تو دانی گر آنان ندارند باور | |||||
| عروسان ابکار در پرده دارم | همه غرق پیرایه از پای تا سر | |||||
| ولیکن چه لازم که دختر دهد کس | به بیمهر داماد بیمهر شوهر | |||||
| نباشد چو داماد شایسته آن به | که در خانهی خود شود پیر دختر | |||||
| در ایجاز کوشم که نزدیک دانا | سخن خویش بود مختصر خوشتر اخصر | |||||
| الا تا قمر فربه و لاغر آید | ز نزدیکی و دوری مهر انور | |||||
| محب تو نزد تو بادا و فربه | عدوی تو دور از تو بادا و لاغر | |||||
| تو را جاودان عمر و جاویدان عزت | مدامت خدا ناصر و بخت یاور | |||||