هاتف اصفهانی (قصاید)/رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشن
ظاهر
| رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشن | عبیرآمیز گردان جیب و عنبربیز کن دامن | |||||
| نخست از گرد کلفت پیکر سیمین روحانی | مصفا ساز در گلشن به آب چشمهی روشن | |||||
| به نازک تن بپوش آنگه حریر از لالهی حمرا | به روی یکدگر چون شاهد گل هفت پیراهن | |||||
| ز رنگین لالهها گلگون قصب درپوش بر پیکر | ز گلگون غنچهها رنگین حلی بر بند بر گردن | |||||
| گلاب تازه بر اندام ریز از شیشهی نرگس | عبیر تر به پیراهن فشان از حقهی سوسن | |||||
| چو رعنا شاهدان سیمبر، دامن کشان بگذر | به طرف جویبار و صحن باغ و ساحت گلشن | |||||
| به نرمی غنچهی سیرآب را از دل گره بگشا | به همواری گل شاداب را از رخ نقاب افکن | |||||
| به هر گلشن گلی بینی کزو بوی وفا آید | نشانش اینکه نالد بلبل زاریش پیرامن | |||||
| بچین از شاخسار و جیب و دامن پرکن و بنشین | به روی سبزهی نورسته زیر چتر نسترون | |||||
| به طرزی خوب و دلکش دستهها بربند از آن گلها | چو نقاشان شیرین کار و طراحان صاحب فن | |||||
| میان دستهای گل اگر بینی خسی برکش | کنار برگهای گل اگر خاری بود برکن | |||||
| به کف برگیر آن گل دستهها را و خرامان شو | ببر آن دستههای گل به رسم ارمغان از من | |||||
| به عالی محفل دارای جم شوکت هدایت خان | که تاج سروری بر سر نهادش قادر ذوالمن | |||||
| سرافرازی که تا پیرایه بندد بر کلاه او | صدف از ابر نیسانی به گوهر گردد آبستن | |||||
| جهان بخشی که چون در جنبش آید بحر احسانش | به کشتی خلق پیمایند گوهر نه به سنگ و من | |||||
| جوانبختی که چون در بارش آید ابر انعامش | شود هر خوشهچین بینوا دارای صد خرمن | |||||
| درم ریزد دو دستش صبح و شام و گوهر افشاند | یکی چون باد فروردین دگر چون ابر در بهمن | |||||
| نشیند چون به ایوان با نگین و خامه و دفتر | برآید چون به میدان با سنان و مغفر و جوشن | |||||
| هم از رشک بنانش سرکند پیر سپهر افغان | هم از بیم سنانش برکشد شیر فلک شیون | |||||
| به چاه قهر او صد بیژن است و دست لطف او | ز قعر چاه غم بیرون کشد هر روز صد بیژن | |||||
| در آن میدان که از گرد سواران گلشن گیتی | به چشم کینهاندیشان نماید تیره چون گلخن | |||||
| گه از درماندگی زخمی اعانت خواهد از بسمل | گه از بیچارگی دشمن حمایت جوید از دشمن | |||||
| امل در گریه هر جانب گذارد در هزیمت پا | اجل در خنده از هر سو برون آرد سر از مکمن | |||||
| به فر و شوکت و اقبال و حشمت چون گذارد پا | چو خورشید جهانآرا فراز نیلگون توسن | |||||
| به دستی تیغ چون آب و به دستی رمح چون آتش | به سر بر مغفری از زر ببر خفتانی از آهن | |||||
| به رمح و گرز و تیر و تیغ در دشت نبرد آید | پلنگآویز و اژدربند و پیلانداز و شیراوژن | |||||
| سر دشمن به زیر پالهنگ آرد چنان آسان | که چابک دست خیاطی کشاند رشته در سوزن | |||||
| زهی از درک اقصی پایهی جاهت خرد قاصر | ز احصاء فزون از حد کمالاتت زبان الکن | |||||
| زمام خلق عالم گر به کف دارد چه فخر او را | نمینازد به چوپانی شبان وادی ایمن | |||||
| ادیب فکرت آن داناست کاطفال دبستانش | ز فرط زیرکی خوانند چرخ پیر را کودن | |||||
| گشاید نفحهی جانبخش لطفت بوی بهرامج | زداید لمعهی جانسوز قهرت زنگ بهرامن | |||||
| فروزد شمع اقبالت به نور خویشتن آری | چراغ مهر عالمتاب مستغنی است از روغن | |||||
| عجب نبود اگر در عهد جود و دور انعامت | تهی ماند از گهر دریا و خالی شد در از معدن | |||||
| کف جود تو در دامان خلق افشاند هر گوهر | که دریا داشت در گنجینه یا کان داشت در مخزن | |||||
| فلک مشاطهی رخسار جاه توست از آن دایم | گهی گلگونه ساید در صدف گه سرمه در هاون | |||||
| جهاندارا خدیوا کامکارا روزگاری شد | که بیزد خاک غم بر فرق من این کهنه پرویزن | |||||
| بدانسان روزگارم تیره دارد گردش گردون | که روز و شب نمیتابند مهر و ما هم از روزن | |||||
| چنان سست است بازارم که میکاهد خریدارم | جوی از قیمت من گر فروشندم به یک ارزن | |||||
| رسد بر جان و تن هر دم ز دونان و ز نادانان | در آن بازارم آزاری که نتوان شرح آن دادن | |||||
| همانا مبدی پیرم کز آتشخانهی برزین | فتادستم میان جرگهی اطفال در برزن | |||||
| کهن اوراق مصحف را چه حرمت در بر آنان | که روبند از پر جبریل خاک پای اهریمن | |||||
| غرض از گردش گردون و دور اختران دارم | شکایتها که شرح آن ز هاتف نیست مستحسن | |||||
| شکایت خاصه از بیمهری گردون ملال آرد | سخن کوته که از هر داستانی اختصار احسن | |||||
| الا تا مهر و ماه و اختران در محفل گردون | همی ریزند صاف و درد می در جام مرد و زن | |||||
| به بزمت ماهپیکر ساقیان پیوسته در گردش | به قصرت مهرپرور شاهدان هموار زانوزن | |||||
| همه خوشبوی و عشرتجوی و شیرینگوی و شکرلب | همه گلروی و سنبلموی و سوسنبوی و نسرینتن | |||||