ناصر خسرو (قصاید)/آسایشت نبینم ای چرخ آسیائی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ناصر خسرو (قصاید)  از ناصر خسرو
(آسایشت نبینم ای چرخ آسیایی)
'


 آسایشت نبینم ای چرخ آسیاییخود سوده می‌نگردی ما را همی بسایی 
 ما را همی فریبد گشت دمادم تومن در تو چون بپایم گر تو همی نپایی؟ 
 بس بی‌وفا و مهری کز دوستان یکدلنور جمال و رونق خوش خوش همی ربایی 
 هر کو همیت جوید تو زو همی گریزیاین است رسم زشتی و آثار بی‌وفایی 
 بسیار گشت دورت تا مرد بی‌تفکرگوید همی قدیمی بی‌حد و منتهایی 
 ایام بر دو قسم است آینده و گذشتهوان را به وقت حاضر باشد ازین جدایی 
 پس تو به وقت حاضر نزدیک مرد دانازان رفته انتهایی ز آینده ابتدایی 
 پس تو که روزگارت با اول است و آخرهرچند دیر مانی میرنده همچو مایی 
 وان را که بی‌بصارت یافه همی در آیدبر محدثیت بس باد از گشتنت گوایی 
 هرگز قدیم باشد جنبده‌ی مکانی؟زین قول می‌بخندد شهری و روستایی 
 پرگرد باغ و بی‌بر شاخ و خلنده خاریتاریک چاه و ناخوش زشت و درشت جایی 
 جز زاد ساختن را از بهر راه عقبیهشیار و پیش بین را هرگز بکار نایی 
 آن را که دست و رویت چون دوستان ببوسدچون گرگ روی و دستش بشخاری و بخایی 
 صیاد بی‌محابا هرگز چو تو ندیدمغدار گنده پیری پر مکر و با روایی 
 هرکس پس تو آید از مکر وز مراییگوئی که من تو راام چونان که تو مرایی 
 ای داده دل به دنیا، از پیش و پس نگه کنبندیش تا چه کردی بنگر که تا کجایی 
 از بس خطا و زلت ناخوب‌ها که کردیدر چنگل عقابی در کام اژدهایی 
 گر هوش یار داری امروز بایدت جستای هوشیار مردم، زین اژدها رهایی 
 زین اژدهای پیسه نتواندت رهاندنای پر خطا و زلت، جز رحمت خدایی 
 با خویشتن بیندیش، ای دوست، تابدانیکز فعل خویش هر بد هر زشت را سزایی 
 رفتند همرهانت منشین بساز توشهمر معدن بقا را زین منزل فنایی 
 جز خواب و خور نبینم کارت، مگر ستوری؟بر سیرت ستوران گر مردمی چرایی؟ 
 بس سالها برآمد تا تو همی بپوئیزین پوی پوی حاصل پررنج و درد پایی 
 مر هر که را بینی یا هر کجا نشینیگاهی ز درد نالی گاهی ز بی‌نوایی 
 کشت خدای بودی اکنون تو زرد گشتیگاه درودن آمد بیهوده چون درایی؟ 
 گر تو ز بهر خدمت رفتن به پیش میراناندر غم قبایی تو از در قفایی 
 از بس که بر تو بگذشت این آسیای گیتیچون مرد آسیابان پر گرد آسیایی 
 اکنون که از تو بنهفت آن بت رخ زدودهآن به که مهر او را از دل فرو زدایی 
 ترسم به دل فروشد از سرت آن سیاهیوز دل به سر برآمد زان بیم روشنایی 
 ورنه به کار دنیا چون جلد و سخت کوشیوانگه به کار دین در بی‌توش و سست رایی 
 چندین چرا خرامی آراسته بگشیدر جبه‌ی بهایی گر نیستی بهایی؟ 
 تن زیر زیب و زینت جان بی‌جمال و رونقبا صورت رجالی بر سیرت نسایی 
 طاووس خواستندت می‌آفرید از اولطاووس مردمی تو ایدون همی نمایی 
 از دوستی دنیا بنده‌ی امیر و شاهیوز آرزوی مرکب خمیده چون حنایی 
 کی بازگشت خواهی زی خالق، ای برادرآنگه که نیز خدمت مخلوق را نشایی؟ 
 گر توبه کرد خواهی زان پیش باید این کارکز تنت باز خواهند این گوهر عطایی 
 چون نیز هیچ طاقت بر کردنت نماندآنگاه کرد خواهی پرهیز و پارسایی 
 گر همت تو این است، ای بی‌تمیز، پس توبا کردگار عالم در مکر و کیمیایی 
 ور سوی تو صواب است این کار سوی داناوالله که بر خطایی حقا که بر خطایی 
 چون آشنات باشد ابلیس مکر پیشهبا زرق و مکر یابی ناچاره آشنایی 
 نشگفت اگر نداند جز مکر خلق ایراکچیزی نماند جز نام از دین مصطفایی 
 دجال را نبینی بر امت محمدگسترده در خراسان سلطان و پادشایی؟ 
 یارانش تشنه یکسر و ز دوستی‌ی ریاستهریک همی به حیلت دعوی کند سقایی 
 بازار زهد کاسد، سوق فسوق رایجافگنده خوار دانش، گشته روان مرایی 
 ترکان به پیش مردان زین پیش در خراسانبودند خوار و عاجز همچون زنان سرایی 
 امروز شرم ناید آزاده زادگان راکردن به پیش ترکان پشت از طمع دوتایی 
 آب طمع ببرده‌است از خلق شرم یاربما را توی نگهبان زین آفت سمایی 
 تو شعرهای حجت بر خویشتن به حجتبرخوان اگر کهن گشت آن گفته‌ی کسایی