نادره ایام حکیم عمر خیام/خیام در آثار خویش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

خیام در آثار خویش

۱

در نسخه‌هائی که تاکنون از رباعیات خیام بدست آمده، دوازده رباعی هست که نام خیام دارد. گرچه در شش تا از آنها تردید است که از خود خیام باشد؛ ولی دربارهٔ شش تای دیگر و همچنین در خصوص قطعه‌ای که با بیت:

  «گفتمش چیست گفتهٔ خیام گفت پیر است و حسبحالی چند»  

بپایان میرسد، چنین شبهه‌ای مورد ندارد و باستناد این شش رباعی و یک قطعه میتوان گفت که کلمهٔ (خیام) تخلص فارسی وی بوده و بدین سبب هم در میان هم میهنان فارسی‌زبان خویش با همان تخلص (خیام) معروف گردیده است و آن شش رباعی دیگر بر فرض هم که از خود او نباشد، باز، مؤید این معنی است.

۲

در مجموعه‌ای بنام روضة القلوب که آنرا دانشمند دانمارکی؛ آرتر کریستن سن[۱] در کتابخانهٔ ملی پاریس پیدا کرده رساله‌ایست از خیام که بعنوان یادگار برای پسر خواجه نظام‌الملک نوشته[۲] و در مجموعه‌ای از رسائل هم در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی ایران بشمارهٔ ۹۰۷۲ ضبط و ممکن است نسخهٔ دیگری از همان روضة القلوب باشد، رساله‌ایست که چنین آغاز میشود: «بسم الله الرحمن الرحیم – چنین گوید ابوالفتح عمر بن ابراهیم الخیام که چون مرا سعادت خدمت صاحب عادل فخرالملک میسر گشت و قربت و اختصاص داد بعالی مجلس خویش و این بزرگوار بهروقت از من یادگاری خواستی در علم کلیات؛ پس این جزو برمثال رسالتی از بهر درخواست او املا کرده شد؛ تا اهل علم و حکمت انصاف بدهند که این مختصر مفیدتر از مجلدانست. ایزد تعالی مقصود حاصل گرداند». و بر طبق این مقدمه که از گفتار خود خیام است معلوم میشود که کنیه‌اش (ابوالفتح) اسمش (عمر) و اسم پدرش (ابراهیم) بوده و در آثار فارسی خود نیز خویشتن را باهمان تخلص (خیام) معرفی کرده است و اختیار این تخلص ساده علامت عدم اعتنای او بظواهر پرطمطراق و دلیل اجتناب وی از وسائل فریبنده بوده و حاکی از روحیه‌ایست واقع بین.

۳

در صدر رساله (جبر و مقابله) که خیام آنرا بزبان عربی نگاشته و دانشمند آلمانی؛ ف. وپکه[۳] متن عربی آنرا با ترجمهٔ فرانسوی بسال ۱۸۵۱ در پاریس بطبع رسانیده و یکبارهم اصل عربی و ترجمهٔ فارسی آن بسال ۱۳۱۷ در تهران چاپ شده، بجای (خیام) بدون یا که در اشعار و آثار فارسی خود بکار برده (الخیامی) را با یای نسبت استعمال کرده و در سایر کتب عربی هم که حاوی ترجمه حال اوست، با همین (الخیامی) توصیف شده است. از اینجا هم چنین معلوم میشود که (الخیامی) مانند (الغزالی) و (الانباری) و (الطوسی) و امثال اینها نام نسب، یا باصطلاح امروزه، نام خانوادگی او بوده است.

۴

در رسالهٔ (کون وتکلیف) که آنرا خیام در سال ۴۷۳ هجری قمری بخواهش ابوالنصر محمدبن عبد الرحیم نسوی بسلک تحریر کشیده و این رساله تحت عنوان «رسالة فی جواب الامام القاضی ابوالنصر محمدابن عبدالرحیم النسوی و هی منطوبة علی المباحثة عن حکمة الله تعالی فی خلق العالم و تکلیف الناس بالعبادات»[۴] جزء مجموعه‌ای از رسائل بنام (جامع البدایع) بسال ۱۳۳۰ هجری قمری از طرف ادیب فاضل؛ محیی‌الدین صبری کردی در مصر بطبع رسیده، شیخ الرئیس را بعنوان معلم خویش یاد و بمباحثه خود با او تصریح کرده و میگوید: «بدانکه این مسئله از مسائلی است که اکثر مردم در آن متحیر مانده‌اند؛ تا آنجا که عاقلی نیست که در این باب، تحیر، اورا بستوه نیاورده باشد. من و معلم من افضل المتأخرین شیخ‌الرئیس ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا بخاری اعلی‌الله درجته که درین خصوص امعان نظر کردیم، مباحثه، ما را بمطلبی رسانیده که نفس ما را قانع کرده است. و این، یا از راه ضعف نفوس ما بوده که بچیز رکیک و باطل خوش ظاهر فریفته میشود و یا بر اثر خود کلام و حیثیت آنست که نفس در مقابل آن جز قانع شدن چاره‌ای ندارد». و تا آنجا که بنظر نگارنده این مجموعه رسیده، چهار نفر از مشاهیر دانشمندان بترتیب ذیل استاد خیام معرفی شده‌اند: –

اول – امام موفق نیشابوری[۵] که برحسب حکایتی که شرح و دلائل صحت آن خواهد آمد خیام و حسن صباح و نظام‌الملک در ایام صبادت شاگرد او بوده و با همدیگر پیمانی بسته‌اند.

دوم – ابوالحسن انباری حکیم و ریاضی‌دان معروف که بر طبق مندرجات لغتنامهٔ دهخدا در هندسه و هیئت استاد خیام بوده است.

سوم – شیخ الرئیس ابوعلی سینا که خود خیام بشرحی که فوقاً نگاشته شده او را استاد خود نامیده است.

چهارم – ابوالحسن اشعری[۶] بطوریکه شمس‌الدین سامی بیک در مادهٔ (خیام) از قاموس الاعلام نوشته است.

از این چهار نفر، استادی ابوالحسن اشعری برای خیام از لحاظ فاصلهٔ زیادی که بین دورهٔ حیات این دو نفر موجود است، صحیح بنظر نمیرسد؛ زیرا ابوالحسن اشعری در ۳۲۰ یا ۳۳۰ هجری قمری درگذشته و خیام بشرحی که خواهد آمد در اوائل دهه دوم از سدهٔ پنجم بدنیا آمده است؛ اما از جهة استادی سه نفر اول برای خیام هیچگونه مانعی متصور نیست چه آنکه در ادوار سابق هریک از علوم و فنون مختلف در محضر استادی که در آن مُتَبَحّر بوده تحصیل و تکمیل میشده و چنانچه استادی شیخ‌الرئیس برای خیام از جهة اختلاف دورهٔ زندگانی این دو نفر هم مستبعد نماید؛ باید درنظر گرفت که خیام عمر زیاد کرده و تجاوز سن وی از حدود نود سال مورد قبول اغلب مورخان بوده و احمدبن نصر الله تتوی در کتاب (تاریخ الفی) وفات او را در سال ۵۰۹ هجری قمری ضبط کرده و چون شیخ‌الرئیس در سال ۴۲۸ رحلت نموده و خیام از حیث ذکا ودها تالی او بوده؛ تلمذ خیام بسن هیجده نوزده سالگی در محضر شیخ‌الرئیس ممکن بوده و استبعادی هم ندارد و روایات و امارات دیگری نیز مؤید این مدعاست که در مواقع خود شرح داده خواهد شد.

یکی از جملهٔ این قرائن که ذکر آن در همین موقع مناسبتر مینماید اینست که امام ابوالنصر محمد بن عبدالرحیم النسوی خود از شاگردان معروف و مبرز شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا بوده و در سال ۴۷۳ که درخواست منجر بتألیف رسالهٔ (کون و تکلیف) را از خیام کرده در نواحی فارس بشغل شامخ قضا اشتغال داشته و نامه‌ای را که در این خصوص بخیام نوشته، با این ابیات آغاز کرده:

  «ان کنت ترعین یاریح الصبا ذممی فاقری السلام علی علامة الخیمی»  
  «بوسی لدیه تراب الارض خاضعةً خضوع من یجتدی جدوی من الحکم»  
  «فهو الحکیم الذی تسقی سحائبه ماء الحیات رفات الأعظم الرمم»  
  «عن حکمة الکون و التکلیف یات‌بها تغنی براهینه عن ان یقـال لـم»  

یعنی؛ ای باد صبا، هر گاه در رعایت عهدهای خود با من پایدار هستی؛ بعلامهٔ خیمی (خیام) سلام برسان و ببوس خاک زمین را در حضور او با فروتنی کسی که درخواست میکند عطیه‌ای از حکمتها. اوست فرزانه‌ای که ابرهای دانش وی سیراب میکند استخوانهای پوسیده و نرم شده را با آب زندگی از حکمت (کون و تکلیف) فراهم آرد آن را چنانکه برهانهای او بی‌نیاز دارد از اینکه گفته شود: «خیر...».

مراتب صفا و صمیمیت آمیخته با توقیر و احترامی که در این نامهٔ نسوی مشاهده میشود و قبول تقاضای وی بی‌هیچ مضایقه‌ای از جانب خیام حاکی از یک مودت و یگانگی سابقه داریست که غالباً از اوان جوانی و در میان اشخاص تحصیل کرده از دورهٔ همشاگردی آغاز میشود. و بدیهی است که وجود چنین سابقه‌ای بین نسوی و خیام مؤید تلمذ خیام در محضر شیخ‌الرئیس و مساعدت سن و سال او با این موضوع است؛ علی‌الخصوص با توجه باینکه تجلیل و تکریمی که در این نامه بعمل آمده، از ناحیهٔ امثال نسوی دربارهٔ کسانی که مسن‌تر یا همسال یا لااقل نزدیک بسن خودشان نباشند، منافی با عادات و رسوم بوده و بالاخص تقاضای این قبیل اشخاص حل مشکلی را که برای خودشان مجهول بوده و در واقع نوعی از تلمذ و تعلم محسوبست، از کسان بسیار جوانتر از خودشان خیلی بعید و بلکه متعذر بنظر میرسد.

ناگفته نماند که همین تقاضای نسوی از خیام و قبول خیام آنرا یکی از دلائل عدم صحت پاره نسبتهائی از قبیل مادی، دهری، طبیعی و بالاخره ملحد و منکر مطلق بودنست که بشخص عاقل و عالمی مانند خیام داده شده؛ چه آنکه نسوی چنانچه همشاگرد خیام نبوده؛ لااقل از خواص معتقدان او بوده و او را کاملاً میشناخته و از افکار و عقاید وی اطلاع کامل داشته و با این حال از وی تقاضای حل مشکلی را نموده که موضوع آن (حکمت باری تعالی در آفرینش جهان و مکلف داشتن مردم بعبادات) بوده و لابد احتیاج معنوی مبرمی بکشف حقیقت این قضیه داشته که چنین درخواستی نموده است. در این صورت، مسلم است که چنانچه نسوی کوچکترین شبهه‌ای در صحت و سلامت عقیده و ایمان خیام داشت؛ درصدد چنین تقاضائی از وی برنمیآمد؛ زیرا ممکن نیست توضیحات و تعلیمات کسی که معتقد گفتار خود نبوده طرفی را که واقف بر تزلزل عقیدهٔ اوست قانع ساخته و احتیاج وی را بدانستن حقیقتی مرتفع دارد علاوه بر این، خود خیام نیز، با این فرض مبادرت بقبول چنین تقاضائی نمیکرد؛ چه آنکه در آتیه خواهیم دید که او دانشمندی بوده با مناعت طبع و اعتماد بنفس و صراحت لهجه، از تزویر و دوروئی بیزار بوده؛ ریاکارانرا هدف سهام زهر آگین تمسخر و استهزا قرار داده، گوهر گرانبهای وقت را بسیار گرامی داشته و اغتنام آنرا بهمه کس توصیه نموده است. حکیم فرزانه‌ای، با چنین روحیه و اخلاق، ممکن بلکه متصور نیست که با قبول چنان تقاضائی که مستلزم دماغ‌سوزی و قلم‌فرسائی بر خلاف عقاید و افکار خویش بوده وقت عزیزش را صرف چنین کار بیهوده و جاهلانه‌ای نموده و خویشتن را عرضهٔ همان تمسخر و استهزا قرار دهد که خود، آنرا سزاوار ارباب زرق و ریا میدانسته است.

۵

در سال ۴۷۲ هجری قمری که خیام در اصفهان اقامت داشته، برحسب تقاضای جمعی، یکی از خطبه‌های شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا را از عربی بفارسی نقل کرده که از هریک از اصل و ترجمهٔ این خطبه دو نسخه در دسترس بود[۷].

و از نسخه‌های ترجمه یکی مفصلتر و در بعضی از موارد علاوه بر ترجمهٔ خطبه دارای شرح مفید و مختصری از خود خیام هم بود که برای اثبات منظور ما مساعدتر مینمود، بدین جهة همین ترجمهٔ مفصل را برای استناد اختیار کرده پس از مطابقه با نسخهٔ دیگر و تصحیح، آنچه را تا اندازه‌ای صحیح بنظر میرسید و تا آنجا که لازم بود، ذیلاً درج کردیم. و شروحی را هم که علاوه بر ترجمهٔ متن عربی داشت بوسیلهٔ قوسین معین نمودیم. اینک عین قسمت اول خطبهٔ عربی تا آنجا که ضرورت دارد:

«خطبة للشیخ الرئیس – بسم الله الرحمن الرحیم – سبحان الملک القهّار، الأله الجبار، لا یدرکه الابصار ولا یمثله الافکار، لا جـوهر یقبل الاضداد، فیتغیّر و لا عرض فیسبق وجوده الجوهر. لا یوصف بکیف فیشابه و یضاهی و لا بکمّ فیقذّر و یجزّی ولا بمضاف فیوازی فی وجوده و یحاذی ولا بعین فیحاط به و یحوی و لا بمتی فینقل من مدّة الی اخری ولا بوضع فیختلف علیه الهیئآت و یکتنفه الحدود والنهایات ولا بجدة فیشمله شامل ولا بانفعال فیغیّر وجوده فاعل ولا بفعل الا ابداعاً... الخ».

در صدر ترجمه‌ای که ما اختیار نمودیم نوشته شده: «ترجمة الخطبه لعمر بن ابراهیم النیسابوری الخیام – قال نادرة الفلک عمر ابن ابراهیم النیسابوری الخیام: – لقد استدعی منّی جماعة من الاخوان باصفهان فیسنة ۴۷۲ ترجمة الخطبة التی انشأها الشیخ الحکیم ابوعلی بن سینا فاجبتهم الی ذالک و اقول و قال»[۸] بعد از این مقدمه ترجمهٔ خطبه عیناً با عبارات زیر آغاز میشود: –

«پاکا، پادشاها، دادار، ایزد کامگار، خداوندی که آغاز همه چیزها ازوست و و انجام همه چیزها بدوست و ایزد جل جلاله جوهر نیست که بپذیرفتن اضداد متغیر گردد (و بباید دانست که نه هر جوهری ضدپذیر باشد چون ملائکه و اجرام سماوی بل چون صور که صور، جوهرند و اضداد پذیرند ولیکن این سخن خطا نیست که خواجه میگوید و ایزد جل جلاله جوهر نیست که نشاید که وصفی وی را و دیگر چیزها را بود باشتراک و وی زیر هر جنس نبود؛ زیرا که در ذات او تکثّر نیست نه باعتبار عقلی که حدّ ذات او بدو متکثّر شود چون حدّ بیاض بلونیّت و کیفیّت و نه بترکیب اجزاء چون جسم بماده و صورت و این اسما و معانی که بر ایزد اطلاق کنند و بر غیر او چون (موجود) و (واجب) اوصافی است لوازم اعتباری که تکثر بدو حاصل نشود چون اکثر اسماء اضافی و سلبی که اگر بسلب، ذات متکثّر شدی لازم آمدی که هر موجودی را اوصاف بسیار بودی نامتناهی و این محال باشد) و عرض نیست که وجود جوهر پیش از وجود عرض باشد و بکمش وصف نکنند که تقدیرپذیر باشد و او را نه اجزا باشد. و نه بکیف تا ماننده شود و نه بمضاف تا چیزی در وجود با او برابر تواند بود (بباید دانستن که این مضاف که ایزد را بوی وصف نتوان کردن مضاف حقیقی است؛ زیرا که همه چیزها را آغاز و انجام ازوست و وی بهمه چیزها اضافه دارد؛ آن اضافه که بسبب او تکثّر لازم نباشد و این خواجه چنین میگوید که او از مقولهٔ مضاف نیست نه آنکه بر او اضافه نباشد) و بکجائیش وصف نکنند؛ تا محاط باشد و بزمانیش بازنبندند؛ تا از مدتی بمدتی انتقال کند و نه بهیئت و وضع؛ تا هیئت مختلف بروی درآید و حدودش باشد و نه بجده که چیزی بروی شامل گردد (و این مقولهٔ جده نزدیک خواص صناعت جامه پوشیدن و سلاح و نعل و خاتم داشتن بود که بر کل جوهری با بر بعض از وی شامل گردد و بحرکت آن جوهری متصل شود و اگر بمقولهٔ جده چیزی خواهند که عامتر ازین باشد و بر آن تکلیف کنند نباید پذیرفت) و بانفعالش وصف نکنند، تا فاعل او را تغییر کند و بفعلش وصف نکنند الا ابداع کردن (بباید دانست که مذهب حق آنست که همه ایجادها از خدایست جل جلاله. اگر بابداع باشد آن ایجاد یا باحداث و ابداع، ایجاد کردنی باشد که ابتدای زمانی دارد؛ ولیکن این بزرگ بدان فعل که آنجا گفته است ابداع خواسته‌است که فیضان او از ذات باری بود نه از واسطهٔ حرکت. و حرکت و زمان را بدو راه نیست)... تا آخر».

چنانکه مشاهده میشود؛ خیّام، در تقدیس و تنزیه واجب الوجود از عوارض و اوصاف ممکنات، نهایت دقت و اهتمام را رعایت کرده و در هرجا که کلام شیخ‌الرئیس مختصر اجمال یا ابهامی داشته و ممکن بوده که برای دیگران سوء تفاهمی ایجاد کرده و موجب تولید خدشه و اشکالی گردد، توضیحاتی داده و تفسیرهائی نموده؛ تا پیش همه گونه ایرادها و اعتراضات گرفته شود. و مسلم است که این اندازه سعی و دقت در تقدیس و تنزیه باری تعالی، فقط، ممکن است که از یک ایمان صادق و عقیدهٔ راسخی بوجود او ناشی گردد و مخصوصاً طرز بیان او در تفسیری که برای کلمهٔ (ابداع) کرده، هیچگونه شبهه‌ای باقی نمیگذارد در اینکه آنچه میگوید، عقیدهٔ واقعی خود أو هم بوده و تنها بیانات شیخ‌الرئیس را بر وفق افکار و عقاید خود وی شرح نکرده است؛ چه آنکه در این قسمت، بالصراحه، عقیده و رأی شخصی خویش را ابراز داشته و میگوید: «مذهب حق آنست که همه ایجادها از خدایست جل جلاله» و آن ایجاد را هم تفسیر میکند با فیضانی از ذات حق تعالی شأنه بی‌واسطه حرکت و زمان. و اظهار چنین عقیدهٔ قطعی و عمیق بر حقانیت مذهبی مستلزم گرویدن واقعی است بر آن مذهب از روی بصیرت و احاطهٔ کامل. و بالنتیجه، دلیل محکمی است بر عدم صحت موضوع مادی و ملحد و منکر مطلق بودن که بر خلاف واقع بخیام نسبت داده شده؛ زیرا ممکن نیست که شخصی عاقل (کجا رسد که مانند خیام حکیم فرزانه‌ای هم باشد) چیزی را حق تشخیص دهد بی‌آنکه اعتقادی بحقانیت آن داشته باشد. و فرض چنین قضیه‌ای چنانچه محال نباشد؛ تحقق آن در عالم امکان محال و ممتنع است.

ضمناً، باید این نکته را هم از نظر دور نداشت که خیام، در طی این ترجمه، گذشته از اینکه نقاط باریک و مجمل خطبهٔ شیخ‌الرئیس را نخواسته است بنحو انتقادآمیزی تفسیر کند؛ بلکه بطوری تأویل نموده که قابل هیچگونه ایراد و اعتراضی نباشد و این گونه دفع و دخلهاهم در حقیقت نوعی مدافعاتست که از وی بعمل آورده است، او را، همه‌جا، با نهایت توقیر و احترام نام برده و همیشه بعباراتی از قبیل «این خواجه» و «این بزرگ» و امثال اینها یاد کرده است. و این اندازه از جانبداری و اخلاص که او دربارهٔ شیخ‌الرئیس ابراز داشته، رویه و رفتار شاگرد حقشناسی را نسبت باستاد محبوب و معزز خود اشعار و موضوع تلمذ خیام را در محضر شیخ‌الرئیس بیش از پیش تأیید و تقویت مینماید.

۶

خیام، در مقدمهٔ رسالهٔ (جبر و مقابله) که بزبان عربی نوشته، شکایتی از روزگار کرده که ترجمهٔ آن بفارسی چنین است: –

«ما شاهد بودیم که اهل علم منقرض شدند و بگروهی که تعدادشان قلیل و محنتشان کثیر بود، محدود و منحصر گردیدند و فقط عدهٔ معدود بود که در طول زندگانی سخت خود صرف همت و بذل جهد در تحقیقات و اکتشافات علمی کردند؛ ولی اغلب دانایان زمان ما حق را با باطل میپوشانند و از حدود تزویر و ظاهرسازی تجاوز نمی‌کنند، آن مقدار معرفتی را هم که دارند، برای اغراض پست مادی بکار میبرند و چون کسی را طالب حق و راغب صدق و ساعی در ترک تذویر و ردّ باطل ببینند، تمسخر و استخفاف می‌کنند».

شکایت خیام از وضع ایام زندگانی خود هم شباهتی باشتکای دیگر دانشمندان در مقدمهٔ آثار خویش از گردش روزگار ندارد، مضمون شکایت آنان، غالباً، در مدلول این بیت خواجه حافظ شیرازی خلاصه میشود:

  «هنر نمیخرد ایام و غیر ازینم نیست کجا روم بتجارت بدین کساد متاع؟!»  

ولی شکایت خیام از این مقوله نبوده بلکه متوجه است بگرایش اخلاق بپستی و تمایل اهل کمال بسودپرستی و توسل آنان در این راه بحق کشی و حقیقت پوشی و ظاهرسازی و چاپلوسی و تحقیر طالبان حق و استخفاف راغبان صدق و تمسخر پاکان و نیکان و آزادگان و از این قبیل شکایات در رباعیات فارسی و اشعار عربی او نیز بچشم میخورد و چنین بدست میآید که در مقابل دوستان و هواخواهان بسیار، دشمنان بدسگال و مخالفان معاندی هم داشته است و از اخلاق پست و عادات ناپسند ابناء زمان سخت دلگیر و بیزار بوده است.

۷

جزء مجموعه‌ای از رسائل عربی که در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی ایران بشمارهٔ ۹۰۱۴ ضبط است، رساله‌ایست که در صدر آن نوشته شده: «رسالة فی‌الوجود من مؤلفات الشیخ الامام حجة الحق عمر الخیام رحمه الله». هرچند این نسخه بی‌نقطه نوشته شده و بسیار مغلوط است؛ ولی مطالب آن قابل فهم است و معلوم میشود پس از مقدمه‌ای در تعریف انواع اوصاف حاوی تحقیقاتی است در موضوع وجود و شاید نسخه‌ای از همان (رسالة فی‌الوجود) باشد که بیهقی در (تتمه صوان الحکمه) و شهرزوری در (نزهة الأرواح) ذکر کرده‌اند. و در هر حال مورد استفادهٔ ما، عجالةً، قسمت صحیحی از نتیجه‌ایست که در خاتمهٔ آن گرفته شده و بدین عباراتست: «فقدبان انّ جمیع الذّوات والمهیات اّنما تفیض من ذات المبدأ الاعلی الاوّل الحقّ جلّ جلاله علی ترتیب وفی سبیله نظام وهی کلّها خیرات». یعنی؛ پس آشکار شد که همه ذاتها و ماهیتها فیضان مییابد اذ ذات مبدأ اعلی و اول حق جل جلاله از روی ترتیبی و در طریق آن نظامی است و همهٔ آنها خیراتست». و این عبارات دارای قسمتی از همان مضامینی است که در ترجمهٔ کلمهٔ (ابداع) از خطبهٔ سابق شیخ‌الرئیس بکار برده شده. و علاوه بر اینکه اتحاد این قسمت در دو اثر جداگانه حاکی از وحدت نگارندهٔ هر دو و دلیل دیگریست بر ثبات و رسوخ ایمان و اعتقاد او بر وجود مبدأ اعلی و اولّی که حق است و همهٔ خیرات از اوست. قسمت دیگری از آن هم مشعر و مبین آنست که این خیرات، ذوات و ماهیانست و فیضان آنها از روی ترتیبی است و در راه آن نظام و انتظامی وجود دارد و خودرو و سرسری نیست. و چون حکیم فرزانه‌ای که ما او را بنام (خیام) میشناسیم، با آن سجایائی که از وی سراغ داریم، کسی نیست که صرف وقت کند در تحریر رساله‌ای از روی ریا و بذل جهد نماید در اقامهٔ براهینی برخلاف عقیدهٔ خویش؛ پس، مسلم است که او، این عالم لایتناهی را، از دریچهٔ چشم ستاره‌شناسی تماشا کرده، اطراف و جوانب آنرا زیر نظر آورده و دقایقش را بدقت سنجیده؛ در پیدایشش حکمت و علتی و در گردشش نظم و ترتیبی دیده و سرانجام قناعت و اطمینان پیدا کرده که این دستگاه بدین عظمت و ترتیب، نتیجهٔ یک صدفهٔ کور نبوده و دستخوش طبیعت بیشعوری نیست؛ بلکه محض خیر و فیض محضی است از مبدأی مدبّر و مدیر تعالی شأنه. و بدیهی است که چنین خداشناسی را بپیروی از تصور سطحی برخی از ظاهربینان نمیتوان دهری یا طبیعی شناخت.

۸

فصل آخر (رسالهٔ در علم کلیات) مندرج در مجموعهٔ شماره ۹۰۷۲ موجود در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی ایران بدین شرح است: «فصل سوم – بدان که کسانی که طالبان شناخت خداوندند، سبحانه و تعالی، چهار گروهند؛ اول، متکلمانند که ایشان بجدل و حجتهای اقناعی راضی شده‌اند و بدان قدر پسنده کرده‌اند در معرفت خداوند تعالی. دوم، فلاسفه و حکمااند که ایشان بادلهٔ عقلی صرف در قوانین منطقی طلب شناخت کردند و هیچگونه بادله اقناعی قناعت نکردند؛ ولیکن ایشان نیز بشرایط منطقی وفا نتوانستند بردن؛ از آن عاجز آمدند. سوم، اسماعیلیانند و تعلیمیان که ایشان گفتند که طریق معرفت صانع و ذات و صفات ویرا اشکالات بسیار است و ادله، متعارض و عقول در آن متحیر و عاجز، پس اولیتر آن باشد که از قول صادق طلبند. و چهارم اهل تصوفند که ایشان نه بفکر و اندیشهٔ طلب معرفت کردند؛ بلکه بتصفیهٔ باطن و تهذیب اخلاق، نفس ناطقه را از کدورت طبیعت و هیأت بدنی منزه کردند؛ چون این جوهر صاف گشت و در مقابلهٔ ملکوت افتاد؛ صورتهای آن بحقیقت ظاهر شود، بی‌شک و شبهتی. و این طریقه از همه بهتر است؛ چه معلوم بنده است که هیچ کمال بهتر از حضرت خداوند نیست و آن جایگاه منع و حجاب نیست بکس؛ مگر هر آنچه هست آدمی را از جهة کدورت طبیعت باشد؛ چه اگر حجب زایل شود و حایل و مانع دور گردد؛ حقایق چیزها، چنانکه باشد، ظاهر و معلوم شود. و سید کاینات (ع) بدین اشارت کرده است و گفته: «انّ لربّکم فی ایّام دهر کم نفخات الا فتعرّضوا لها»[۹]

و دکتر فریدریخ رزن[۱۰] در خاتمهٔ مقدمه نسخه‌ای از رباعیات خیام که بسال ۱۳۰۴ در برلین چاپ شده، مینویسد: «در تعیین عقاید فلسفی خیام، عقاید مختلف است. و با آنکه خود او گوید: «من از آن خودم هر آنچه هستم، هستم» دیگران از تحقیق عقاید وی خودداری نکرده‌اند و تا اندازه‌ای افکار او را از یک قسمت کتاب (روضةالقلوب) که در حکمت اولی نوشته میتوان فهمید چنانکه گوید: –». و پس از نقل فصل آخر (رساله در علم کلیات) مطابق نسخهٔ مندرج در (روضة القلوب) موجود در کتابخانهٔ ملی پاریس[۱۱] میگوید: چنانچه از مطالعهٔ سطور فوق نتیجه میشود خیام کاملاً همعقیده با چهار گروه فوق‌الذکر نبوده؛ معذلک، مذهب تصوف را بر دیگران ترجیح داده و تهذیب اخلاق و تصفیهٔ باطن را برای نیل بکمال مطلوب بشر راه نزدیکتری میداند». این اظهار نظر، بموقع خود و نسبت بهمان چهار گروهی که طالب شناخت خداوند هستند، کاملاً بجا و صحیح است. بلی؛ خیام با عقیدهٔ هیچیک از این چهار گروه موافق نبوده‌است؛ ولی خود او در مبحث حقیقت مطلقی که بوجود وی با کمال اخلاص گرویده و در مواقع لزوم، مانند همهٔ گروندگان، از تسمیهٔ او با اسامیی از قبیل (ایزد، خدا، خداوند، باری، الله) و امثال اینها خودداری نمیکند، فکری خیلی وسیع و نظری بسیار عمیق دارد. و او را از حدود ادراک عقول و اوهام برتر شناخته و از هرچه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم بالاتر میداند. اندکی پیش دیدیم که شیخ‌الرئیس گفت: «لایدرکه الأبصار ولا یمثّله الأفکار» و خیام هم باکمال موافقت، گفتار او را تفسیر و تکمیل و بدین وسیله ثابت کرد که در اینخصوصها بسیار بسیار دقیقتر و عمیقتر از دیگران فکر کرده است. آری، خیام نیز، مانند استاد خود، از سرآمدان حکمائی است که در مباحث (مابعدالطبیعه) مسائلی مانند (وجود مطلق، حقایق اشیاء، ماهیت روح، مبدأ و معاد) را در خور گنجایش حوصلهٔ بشر نمیدانند و در باب معرفت کردگار بخصوصه، بجهل خود معترف بوده و در اقرار بعجز خویش همآوازند که «اعتصام الوری بمغفرتک، عجز الواصفون عن صفتک، تب علینا فاننا بشر؛ ما عرفناک حق معرفتک»[۱۲]

این مسلک فلسفی را در شرق «لاادریه» و در غرب «آگنوستیسیزم»[۱۳] مینامند. و راجع باین مسلک در مبحث (خیام و فلسفه و تطور افکار او) توضیحات بیشتری داده خواهد شد.


  1. D.A. Christensen
  2. صفحه ۴۷ (رباعیات حکیم عمر خیام) چاپ ۱۳۰۴ در چاپخانه کاویانی برلین.
  3. F. Yvoepoke
  4. یعنی؛ رساله‌ایست در جواب امام قاضی ابوالنصر محمد بن عبدالرحیم نسوی و آن شامل است بر گفتگو از حکمت خدای تعالی در آفرینش جهان و مکلف ساختن مردم با عبادات.
  5. این امام موفق، غیر از موفق‌الدین عبداللطیف ابن اللباد عالم و حکیم و طبیب معروف است و اینکه بعضی تصور کرده‌اند که هر دو یکی است محققاً اشتباه است؛ چه آنکه ابن‌اللباد در بغداد متولد شده و پس از مسافرت بمصر و قدس و شام و حران و تدریس در برخی از این بلاد باز ببغداد مراجعت کرده و در آن شهر هم وفات یافته است و امام موفق استاد خیام نیشابوری بوده است و نه بغدادی.
  6. ابوالحسن علی بن اسمعیل بن ابی‌بشر اسحق بن سالم بن اسمعیل بن عبدالله بن موسی بن هلال بن ابی برده عامر بن موسی الاشعری صحابی. او پیشوای اشعریان است و اشعریه بوی منسوبند مولد او ۲۶۰ یا ۲۷۰ است و وفات او بسال ۳۳۰ یا ۳۲۰ بوده است.   لغتنامهٔ دهخدا
  7. نسخه‌ای از اصل عربی این خطبه و ترجمهٔ فارسی آن در مجموعه‌ای از رسائل در کتابخانهٔ شخصی دانشمند فقید حاجی سید نصرالله تقوی روح‌الله روحه موجود بوده و نسخهٔ دیگری از آن هم جزء مجموعه از رسائل در کتابخانهٔ مدرسهٔ ناصری ضبط است.
  8. یعنی، گفت نادرهٔ فلک عمر بن ابراهیم نیشابوری خیام که «خواهش کرد از من گروهی از برادران در اصفهان بسال ۴۷۲ ترجمه کردن خطبه‌ای را که انشا کرده است آنرا استاد حکیم: ابوعلی ابن سینا، پس اجابت کردم این خواهش ایشانرا و میگویم» و گفته است.
  9. یعنی: پروردگار شما را در روزهائی از روزگار شما نسیمهائی است هوشیار باشید و خویشتن را در معرض آنها قرار دهید.
  10. Dr. Friederich Rosen
  11. نسخهٔ کتابخانهٔ ملی پاریس با نسخهٔ کتابخانهٔ مجلس شورای ملی ایران اندک اختلافاتی دارد.
  12. این دو بیت از شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا و تضمینی است از حدیث شریف «ماعرفناک حق معرفتک» و معنی آن چنین است، امید خلق ببخشایش تست، سخنوران از توصیف تو عاجزند، ترا چنانکه باید نشناختیم، بگذر از ما که ما بشر هستیم.
  13. Agnosticisme