مناظره مغ و مسلمان
ظاهر
| ز جمع فلسفیان با مغی بدم پیکار | نگر که ماند ز پیکار در سخن بیکار | |||||
| ورا به قبلهٔ زرتشت بود یکسره میل | مرا به قبلهٔ فرخ محمد مختار | |||||
| نخست شرط بکردیم کان که حجت او | بود قویتر بر دین او دهیم اقرار | |||||
| مــغ آنگهی گفت از قبلهٔ تو قبلهٔ من | بهْ است کز زمی آتش آرد به فضل به بسیار | |||||
| به تف آتش بر خیزد ابر و جنبد باد | زمی به قوتش آرد بر او درختان بار | |||||
| به آتش اندر سوزد ز فخر هندو تن | به پیش آتش بندند موبدان زنار | |||||
| خدای آتش را ساخت معجزات خلیل | ندا به دوست کجا گفت در نبی یانار | |||||
| کلیم ا آتش جستن نبی مرسل گشت | به قبله زردشت آتش گزید هم به فخار | |||||
| به آتش است سپهر انور و جهان روشن | بر آتش است همه خلق را به حشر گذار | |||||
| ز سردی آید مرگ و زمیست سرد به طبع | ز گرمیست روان و آتش است گرمیدار | |||||
| زمین فروتر آب و هواست و آتشباز | به راست ز این همه در زیر گنبد دوار | |||||
| از این سه تاست بدو قایم آنچه بپذیرد | همی بپذیرد این هر سه مرد را ناچار | |||||
| به مجمر اندر نقاد عنبر و عود است | به کوره اندر صراف زر و سیم عیار | |||||
| زبانههاش زبانست در غش زر وسیم | به راست گفتن همچون زبانهٔ معیار | |||||
| اگر نماز برم آفتاب را نه شگفت | که در تف آتش را آفتاب بینم یار | |||||
| هم آفتاب چو پیغمبری است ز ایزد عرش | که معجزستش دادن به دیدهها دیدار | |||||
| چنو برآید پیشی گرند حیوان خوش | چنو فروشد گردند مار جان او بار | |||||
| چو آمریست ز یزدان کجا بدان بک امر | دو صدهزار همی نبت خیزد و اثمار | |||||
| یکی به دیگر طعم و یکی به دیگر لون | یکی به دیکر سان و یکی به دیگر سار | |||||
| چو عارضی است سپاه نبات را که به عرض | گه بهار بیاید به دشت و کوه و بغار | |||||
| حصار بند مه دی که ساخت گلها را | گشاید و همه را آورد برون ز حصار | |||||
| گر این هنر همه مر آفتاب و اتش راست | بهست قبلهٔ من پس بر این مکن انکار | |||||
| جواب دادم و گفتم کنون تو فضل ز من | شنو یکایک و بر حُجَتم خرد بگمار | |||||
| زمین چه باشد اگر زیر آتش است که او | فروتن است و فروتن بدان نباشد عار | |||||
| اگر به جستن آتش رسول گشت کلیم | هم آتش آمد کز تف زبانش کرد فکار | |||||
| و گر بدو کرد ایزد ندا به گاه خلیل | نگفت جز بزمی گاه نوح که آب برآر | |||||
| گذار مؤمن و کافر به حشر جمله بر اوست | هم او در آخر در دوزخست با کفار | |||||
| زمی است از پی خلقان یکی بساط بسیط | میان چرخ معلق به قدرت جبار | |||||
| زمیست قبلهگه از معنی گل آدم | فرشتگانش بدو ساجد انبیا زوار | |||||
| جهان چو مهمانخانه است میزبان ایزد | زمین چو مائده حیوان همه چو مائدهخوار | |||||
| زمین نمازگهی شد که بینی از بر او | همه جهان به نماز خدا و استغفار | |||||
| بهایمان به رکوعند و آدمی به قیام | نشسته که به تشهد به سجده در اشجار | |||||
| فلک چو ایوانی شد زمین در او چو شهی | به تکیه و ارکان پیشش ستاده چاکروار | |||||
| ز بهر خدمتش آینده و رونده مدم | چه روز و شب چه عناصر چه انجم سیار | |||||
| فصول سالش هم خادمند ز آنکه به وقت | لباس آرد هر یک ورا به سبز انگار | |||||
| سپید ساده زمستان دورنگ حله تموز | حریر زرد خزان دیبه بدیع بهار | |||||
| چو نامه شد وی و اشجار چون حروف سخن | چو نقطه شد وی و افلاک چون خط پرگار | |||||
| ازوست آمدن ما و بازگشت بدوست | به حشر ازوی خیزیم هم صغار و کبار | |||||
| وز آفتاب که راندی سخن شنیدم نیز | هم او به شغل زمین است تا به دست ادوار | |||||
| اگرچه ابصار از نور او همی بینند | همو چو بس نگرند تبه کند ابصار | |||||
| اگر ز تابش اویست روز بس چه بود | ز سایهٔ زمیست ار نگه کنی شب تار | |||||
| زمی بساط خدا آفتاب شمع وی است | مدام تابان بر روی او بر و بحار | |||||
| بساط نز پی شمع است بلکه شمع مدام | ز بهر روی بساط است خلق را هموار | |||||
| بدید مغ که ز می به قبلگی ز آتش | بماند حجتش و عاجز ماند از گفتار | |||||
| مقرً ببود که دین حقیقت اسلام است | محمد است بهین ز انبیا و از اخیار | |||||