مناظره آسمان و زمین
ظاهر
از مناظرههای آثار اسدی طوسی:
- منبع: لغتنامه دهخدا: اسدی
متن
[ویرایش]| کرده ست در مراتب هستی خدای ما | هرسان شگفت بیحد از ارض تا سما | |||||
| نتوان شمرد ازین دو که فضل کدام بیش | کاندر شمارشان نتوان یافت انتها | |||||
| اندر حکایتست که مر هر دو را گهی | بُد در سخن جدل ز ره فخر و کبریا | |||||
| گفت آنکه آسمان بزمین کز تو من بهم | کم فضل از تو بیش و فراوان بصد گوا | |||||
| از حرکت عظیم زمان را منم اصول | وز حکمت خدای جهان را منم بنا | |||||
| مأوای گوی و چوگان میدان مرمرم | چوگان ز سیم ساده و گویم ز کهربا | |||||
| گه دیبهٔ کبودم ازو پاک کرده گرد | گه باغ سبز و ریخته گل گرد او صبا | |||||
| کرسی و عرش و لوح و قلم جمله در منست | هم خُلد عدن ایزد و هم سدره منتها | |||||
| جبریل با براق ز من آمدند زیر | سوی من آمده ست بمعراج مصطفی | |||||
| از من نزول کرد به امر خدای فرد | فرقان احمد نبی و تیغ مرتضی | |||||
| گفتش زمی که این صلف و عجب و کبر چند | خاموش باش و بس کن ازین بیهده هُذا | |||||
| من خود بهم ز تو که نه بر تست بر منست | هم جن و انس و حیوان هم نبت و هم نما | |||||
| هم عین آب حیوان هم بحرهای دُر | هم جمع کان گوهر هم گونه گون غذا | |||||
| هم شهرهای شاهان هم قصر مهتران | هم مشهد بزرگان هم جای اولیا | |||||
| تو چون جحیمی از شرر و دود و نار پر | من همچو جنتم ز همه نعمتی ملا | |||||
| گفت آسمان مکان طبایع همه منم | پس کت مکان منم به بهی هم منم سزا | |||||
| گفتش زمی گهر را هم کان مکان بود | لیکن ز کان گهر به اگرچند کم بها | |||||
| گفت آسمان منم که ز هر دو بمن بر است | جای صف فریشتگان پر از صفا | |||||
| گفتش زمین که جای فرشته اگر توئی | من جای انبیایم و هم جای اصفیا | |||||
| پس من بهام به فضل ز تو زانکه در شرف | هستند از فریشتگان برتر انبیا | |||||
| گفت آسمان که گر تن آنان بنزد تست | جانشان بر من آید کز تن شود رها | |||||
| گفتش زمین که اینهمه جان زی من آمده | بر من شوند باز و تو آنگه بوی فنا | |||||
| گفت آسمان بمن بدعا دست برکنند | گفتش زمین که از بر من باشد آن دعا | |||||
| گفت آسمان ز نور من آرم پدید روز | گفتش زمین ز سایه من آرم شب دجی | |||||
| گفت آسمان فعال مرا جمله حکمت است | وز حکمت است در حکما حکمت و ذکا | |||||
| گفتش زمین که قحط و وبا هم ز تو بود | چه حکمت است قحط و برآوردن وبا | |||||
| حکمت بود که از تو مدام ابلهی به عز | دانائی اوفتاده بصد شدّت و شقا | |||||
| گفت آسمان مرا ز تو هیبت فزون ازانک | بر سرم اژدهاست میان شیر بابلا | |||||
| گفتش زمین یکیست ترا اژدها و شیر | بیش است صد هزار مرا شیر و اژدها | |||||
| گفت آسمان ز قدرت جبار من مدام | گردندهام معلق و بی جای اتکا | |||||
| گفتش زمی اگر تو به گردش معلقی | من نیز هم معلقم استاده در هوا | |||||
| گفت آسمان ز من نتوانی تو داد و من | بدهم ولایت از تو بهر شاه کم رضا | |||||
| گفتش زمین که ملک خدایم نه ملک تو | نتوانیم تو داد بکس کاو دهد عطا | |||||
| گفت آسمان چو خانه ست آفاق و تو چو بوم | من سقف بر سر تو، توأم چون بوی کفا | |||||
| گفتش زمین که اصل همه خانه بومش است | پس بوم بهتر ارچه بود سقف بر علا | |||||
| من نقطهام تو دائرهای ّ و گه روش | بی نقطه اوفتد ز خط دائره خطا | |||||
| گفت آسمان نریخت بمن بر دما هگرز | بر تو بسی است ریخته از مؤمنان دما | |||||
| گفتش زمین که نیست مرا زان دما گنه | یکسر گنه تراست که پاک از تو بُد قضا | |||||
| گفت آسمان بمن نرسد دست هیچکس | و زیر پائی و همه دستی به تو رسا | |||||
| گفت آسمان مدام بجائی تو من دوان | من چون کسی دُرستم و تو همچو مبتلا | |||||
| گفتش زمین که پادشهم من تو چاکری | باشد رونده چاکر و بر جای پادشا | |||||
| گفت آسمان خدای مرا پیش ازتو کرد | تو پس ترستی از من و نار و هوا و ما | |||||
| گفتش زمین ز حیوان انسان پسینتر است | لیک او به است از همه در دانش و دها | |||||
| چون جنگشان دراز ببُد ناگهان زمان | آمد میانشان در و گفت این جدل چرا | |||||
| صلح آورید هر دو و بر صلح تا ابد | دائم وفا کنید میازید زی جفا | |||||
| نیکوتر از وفا مشناسید زآنکه هست | کردن وفا طریق وفی میرابوالوفا | |||||
| میرجلیل سید اوحد سپهر فضل | والا مطهر ملک اصل ملک لقا | |||||
| آن دانشآوری که رزین فهم فیلسوف | در بحر دانشش نتواند زدن شنا | |||||
| هستیش گر پذیرد صورت هنرش جسم | ترسد ازین قضا و شود تنگ از آن قضا | |||||
| در بادیه خوئی ز کفش گر جهد در او | کوثر شود روان و بروید زر از گیا | |||||
| فَرَّش سر صعود و هنر مایهٔ مهی است | خشم اصل خوف و خوشخوئیش مایهٔ رجا | |||||
| ای در کفایت تو مراد آمدن بکف | وی در عنایت تو رها گشتن از عنا | |||||
| گر خشت تو بچین فتد اندر گه نبرد | ور تیر تو به روم رود در صف وغا | |||||
| خاقان، روان ز سهم مر این را کند فدی | قیصر بسر ز بیم مر آن را دهد نوا. | |||||