لاهوتی (قطعهها و منظومهها)/یتیمان جنگ جهانگیر
ظاهر
| مهربان و خوش و بی کینه و شیرین بودید، | گاه پرحیله، گهی ساده و دایم زیرک. | |||||
| جامه ها پاره و ژولیده و چرکین بودید، | شکل هاتان همگی هست به یادم یک یک. | |||||
| صبح تا شام فقط شوخی و بازیگوشی، | کارتان مسخره و کشتی و بیعاری بود. | |||||
| من تماشاگر این صحنه و در خاموشی، | همچو آتش تنم از شدت بیماری بود. | |||||
| تا که یک رهگذر از دور نمایان می شد، | خنده و مسخره را زود رها می کردید. | |||||
| این در اندیشه و آن ساخته گریان می شد ... | خوب در خاطر من هست چه ها می کردید. | |||||
| بینتان بچهٔ هر کشور و هر ملت بود، | شاد بودم من بیمار ز وضعیتتان. | |||||
| کَرد و بلغار و عرب، ارمنی و تُرک و یهود، | روح بین المللی بود به جمعیتتان. | |||||
| چون شما بود به هر کوچه گروه دگری، | همه بیچاره و بدبخت و پریشان و فقیر. | |||||
| همگی صاحب احساس و صفات بشری، | لیک در سیستم آن جامعه پامال و اسیر. | |||||
| گرچه یک ماه در آن کوچه، غریب و بیمار، | بودم از بهر شما آلت تحصیل معاش، | |||||
| لیک از صبر شما راضیم و منتدار، | مشمارید مرا بدصفت و حق نشناس. | |||||
| شیر گرمی که در آن قوطی کنسرو سیاه | به من آن روز خوراندید و تبسم کردید، | |||||
| وقت تحریر همین قصه به یاد آمدم ... آه، | پیش چشمم همه تان باز تجسم گردید. | |||||
| گویی اکنون بوَد آن حادثهٔ آن روزی | که یکیتان به چه سختی و تعب جان می داد، | |||||
| دیگری، بر سر بالین وی، از دلسوزی، | بی ثمر،لیک صمیمانه به او نان می داد. | |||||
| خاطرم هست که با پارچه ای از شیشه | میتراشید گریگور، سر محی الدین را. | |||||
| من از این عشق مقدس به چنین اندیشه | که پدرهای شما کاش ببینند این را. | |||||
| آن پدرها و عموها که به نفع دگران، | هدف تیر نمایند برادرها را، | |||||
| آن عموها و پدرها که به مرگ پسران | بنشانند ز جهل، این همه مادرها را. | |||||
| پسران پدرانی که چو دشمن در جنگ، | یکدگر را به ره صنف ستمگر بکشند، | |||||
| بنگر با چه محبت شده با هم یکرنگ | که تو گویی همه شان بچهٔ یک عائله اند. | |||||
| این پسرها که به این سادگی و خونگرمی | بتراشند به شیشه سر یکدیگر را، | |||||
| پسر آن پدرانند که با بیشرمی | بنشانند به خون، پیکر یکدیگر را. | |||||
| مختصر اینکه، در آن حالت پر شور و جنون | زاین خیالات، تب من دو برابر می شد، | |||||
| لیکن اندیشهٔ رخشان کمون | جلوه می کرد و مرا حال نکوتر می شد. | |||||
| اینک امروز،خیالات خوش آن روزی، | اندرین مُلک به میدان عمل آمده است. | |||||
| چارده سال گذشته ست که با پیروزی | حاکم یک ششم این کُره، شورا شده است. | |||||
| جای اطفال پدرمرده و بی خویش و تبار | پیش ما، نی سر هر کوچه و ویرانه بود، | |||||
| کس اینگونه کسان، حزب لنین باشد و کار، | جایشان مکتب و فابریک و کتابخانه بود. | |||||
| صاحب مملکت و حاکم آن، کارگر است، | دیگر این کشور سرمایه و سلطانی نیست. | |||||
| زحمت حاکمه، هم بانی و هم راهبر است، | پس در این مُلک، کسی بیکس و بی بانی نیست. | |||||
مسکو، اکتبر ۱۹۳۱