لاهوتی (قطعه‌ها و منظومه‌ها)/به صنف آفریدگار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' لاهوتی (قطعه‌ها و منظومه‌ها)  از ابوالقاسم لاهوتی
(به صنف آفریدگار)
'


 شنیدم که استاد صنعتگری،زبردست نقاش دانشوری، 
 به زحمت، یکی صورت ناموررقم کرد بر روی یک لوحه زر؛ 
 به هنگان تعطیل کار، اوستادبه دیوار، آن لوح را تکیه داد؛ 
 در آن دم، از آنجا سگی می گریخت،به آن لوحۀ زر، پلیدی بریخت! 
 چو صنعتگر آن دید، از جا بجَست،بزد سنگ و دندان سگ را شکست! 
 سگ، از بیم او راه صحرا گرفتوی، آن لوح زر را از آنجا گرفت 
 به دارو، همه زشتی از وی بشستنکوتر از اول، نمودش درست. 
 بگفتا: منم گر که استادکارنمانم که کارم شود لکه دار. 
 از آن بعد هم، در زمانی درازبه استادی و دانش، آن لوحه ساز 
 از آن لوحه، هر عیب را دور کردبه خوبیش در دهر مشهور کرد. 
 من، آن صورت عالی بی غشم،بوَد صنف مزدور، صورت کشم 
 همان لوح زر، هست میدان جنگکه عمرم در آن صرف شد بی درنگ. 
 ازین پیش، وقتی که بودم جوانبه تأثیر سن و محیط و زمان، 
 مرا چیزی ار بود اندر وجودکه با صنف مزدور بیگانه بود 
 بشستش ز من پنجۀ کارگرچو آن لکۀ سگ از آن لوح زر. 
 ایا صنف یکتای ایجاد کار،خدای من، ای فعلۀ نامدار! 
 اگر در هنر، من مسلم شدماز آن شد که محصول دست توام. 
 ز فضل تو باشد مرا برتریبه مصنوع هرگونه صنعتگری. 
 چنین صانعی، در جهان کی بودکه مصنوع او نیز، صانع شود؟ 
 ولی من کنم خویش یاری توشریکم در ایجاد کاری تو 
 تو، آن صانع قادر جامعیکه مصنوع تو، می کند صانعی 
 تو، پس هرچه در وصف من دَم زنیهمان لحظه، تبریک خود می کنی. 
 خودم هم، چو یک تن هوادار توتماشاگر حاصل کار تو 
 به خود گر که تبریک و تحسین کنمهمان دم، ز مدح تو دم می زنم 
 مرا، زحمت تو، چو اینجا کشاندتویی من، منم تو، دوییت نماند. 

ستالین آباد، ژوییۀ ۱۹۳۳