لاهوتی (غزلیات)/لب‌های خاموش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' لاهوتی (غزلیات)  از ابوالقاسم لاهوتی
(لب‌های خاموش)
'


 طبیب، رنگ مرا خوب دید و هیچ نگفت،گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت. 
 شنید دختر ایران خبر ز آزادی،عرق ز هر سر مویش چکید و هیچ نگفت. 
 به پیر میکده رمزی ز رادیو گفتم،درون خرقه به حیرت خزید و هیچ نگفت. 
 به ناله مرد فقیری، میان کوچه ز جوع،توانگری همه را می شنید و هیچ نگفت. 
 ز خوابگاه غنی دید عکسی آهنگر،به فکر غرق شد و دم دمید و هیچ نگفت. 
 ز من مبارزۀ صنف، کارگر چو شنید،سیاه شد، لب خود را گزید و هیچ نگفت. 
 ز رنج کارگران خواجه را خبر کردم،پیالۀ می خود سر کشید و هیچ نگفت. 
 به پیش شیخ گشودم کتاب لاهوتی،برهنه پا سوی مسجد دوید و هیچ نگفت. 

مسکو، سپتامبر ۱۹۲۳