لاهوتی (غزلیات)/سمندر

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' لاهوتی (غزلیات)  از ابوالقاسم لاهوتی
(سمندر)
'


 مرا یاریست بی رحم و ستمگر،نگاهش آهو و چشمش غضنفر. 
 اگر این، کار جادوگر نباشد،چسان می زاید آهو، ضیغم نر؟ 
 لب او، می مکد خون دلم رابه آن گرمی که کودک شیر مادر. 
 مرا، عشقش در آتش برده و منخوشم در آتش او، چون سمندر. 
 خود او چون آذر است و این عجب ترکه می سوزم چو دورم من از آذر. 
 دلم در دست او، آنسان ذلیل استکه در سرپنجۀ شاهین، کبوتر. 
 ولی من شکوه ننمایم ز دستش،که شیرین است جور او، چو شکر. 
 چنانش دوست می دارم که روزیگر آید تا سر از تن گیردم بر، 
 به پیشش می دوم با سر، نه با پا،همان ساعت که کوبد حلقه بر در! 
 بگویم خون من بادا حلالتبدانسان که به کودک، شیر مادر. 
 بیا بستانش از جسم؛ این تو، این جان!بیا برگیرش از تن؛ این تو، این سر! 

ستالین آباد، فوریۀ ۱۹۳۳