لاهوتی (غزلیات)/راز درون

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' لاهوتی (غزلیات)  از ابوالقاسم لاهوتی
(راز درون)
'


 باکم ز مرگ نیست، که خون می رود ز دل،خون دم به دم، اگرچه فزون می رود ز دل. 
 دردت، چو رنگ سرخ، نشسته به خون من،این غم کشد مرا که برون می رود ز دل. 
 نام تو بر زبان رود و دل دهد جواب،خود گو: دگر خیال تو چون می رود ز دل؟ 
 جنگیده، فتح کرده و آن را گرفته است:عشقت، برون چگونه کنون می رود ز دل؟ 
 هر قطره ات، علاقه به جانان دهد نشان،ای خون، بمان! که راز درون می رود ز دل. 

ستالین آباد-مسکو، نوامبر ۱۹۳۸