لاهوتی (غزلیات)/دل از مهرت نمی‌گیرم

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' لاهوتی (غزلیات)  از ابوالقاسم لاهوتی
(دل از مهرت نمی‌گیرم)
'


 گرفتار تو ام، پرسش کن از حال پریشانم،پریشان خاطرم، رحمی نما بر چشم گریانم. 
 به روی همچو روز و موی چون شامت قسم، جانا،که دور از روی و مویت روز را از شب نمی دانم. 
 دگر طاقت نمانده است، ای مه آزارم مده، آخر،نه از سنگم نه از آهن، دل و جان دارم، انسانم. 
 نمی دانی تنم در آتش عشق تو می سوزد؟چرا رحمت نمی آید، عزیزم، دلبرم، جانم! 
 دلم پرغم شد از دوری، بیا دیگر، که با شادیز گنج دیده بی پایان به پایت گوهر افشانم. 
 دمد گر از دلم آتش، رود گر بر سرم توفان،دل از مهرت نمی گیرم، سر از امرت نپیچانم. 

مسکو، ۱۹۴۷