لاهوتی (غزلیات)/دلازار
ظاهر
| نیاز کس نپذیرد، همیشه ناز کنی، | جدا ز دامن او، دست هر نیاز کنی. | |||||
| پی اسارت دل بند و بست کن با غیر، | برای غارت جان مکر و حیله ساز کنی. | |||||
| به دستیاری بیگانه، آشنا سوزی، | سخن ز ما نشنو، با رقیب راز کنی. | |||||
| به قتل و غارت دل های ما، برای رقیب | بدون دردسر، امضای هر جواز کنی. | |||||
| به هیچ رام نشو، از همه گریزانی، | رفیق دشمن و از دوست احتراز کنی. | |||||
| به روی اهل وفا در ببند و دل بشکن، | به خون عاشق خود، دست غیر باز کنی. | |||||
| ندیده اید بتم را چه خاطرآزاریست، | چه آشناکش و بیگانه سرفرازکنی! | |||||
| ندیده چشم فلک چون رقیب شعبده باز | ز فتنه دست به خون جهان دراز کنی. | |||||
| به کائنات تمسخر کند چو لاهوتی | به فقر ساخته ای، ترک حرص و آز کنی. | |||||
اسلامبول، مه ۱۹۲۱