لاهوتی (غزلیات)/حرف بی‌جواب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' لاهوتی (غزلیات)  از ابوالقاسم لاهوتی
(حرف بی‌جواب)
'


 بتا، طراوت روی تو آفتاب ندارد؛ولیک حیف، تو مستوری، او نقاب ندارد. 
 ز خجلت آب شدم، چون رقیب، عیب جهالتگرفت بر تو و من دیدم این، جواب ندارد! 
 جواب او چه دهم، مدعی اگر که بپرسدکه یارت، از چه، سر دانش و کتاب ندارد؟! 
 تو را به جهل سر و کار و، من هلاک ز غیرتکه چون، ز صحبت نامحرم اجتناب ندارد! 
 نخوانده نقشه و جغرافی، ای صنم، دل سختتخبر ز ملک دلم، گر شود خراب، ندارد. 
 معلم تو، نیاموختت حساب، چه دانیکه حسرت دل پردرد من، حساب ندارد. 
 بیا به دیدۀ لاهوتی و ببین به چه سختیبه یاد روی تو، شب تا به صبح، خواب ندارد. 

اسلامبول، دسامبر ۱۹۱۸