لاهوتی (غزلیات)/به وطنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' لاهوتی (غزلیات)  از ابوالقاسم لاهوتی
(به وطنم)
'


 تا پرتوی خورشید به کوه و دمن افتد،گل باشد و بوی خوش آن بر چمن افتد. 
 دستی که ببازد به تو در زیر فلک نیست،ور هست چنین دست پلید، از بدن افتد. 
 فتوی به فنای تو دهد هر دهن شوم،با مشت پر از قدرت ما از سخن افتد. 
 تو طالع خلقی، کسی ار عیب تو خواهد،بر گردنش از نفرت مردم رسن افتد. 
 هر سر، که به نقصان حیات تو کند کار،با دست دلیرانۀ ملت ز تن افتد. 
 خواهد کسی ار پاره کند رشتۀ عمرت،از لعنت و از ننگ به جسمش کفن افتد. 
 بدخواه تو، هر کس که بود، نام سیاهشبایست که از دفتر اهل ز من افتد. 
 تو شمع جهانی، نتواند کشدت کس،ظلمت ز چنین قصه به هر انجمن افتد. 
 شاهین اجل همره آن بوم، که خواهدگلزار وطن در کف زاغ و زغن افتد. 
 بگذار عدو میرد و تو زنده بمانیوز مهر تو، پرتو به سر مرد و زن افتد. 
 افتادن بدخواه تو امریست محقق،خواهد دلم اما که به شمشیر من افتد. 

مسکو، ژانویۀ ۱۹۳۷