فرخی سیستانی (قصاید)/گفتم: گلست، یا سمنست آن رخ و ذقن؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(گفتم: گلست، یا سمنست آن رخ و ذقن؟)
'


 گفتم: گلست، یا سمنست آن رخ و ذقن؟گفتا:یکی شکفته گلست و یکی سمن 
 گفتم: در آن دو زلف شکن بیش یا گره؟گفتا:یکی همه گره‌ست و یکی شکن 
 گفتم: چه چیز باشد زلفت در آن رخت؟گفتا:یکی پرند سیاه و یکی پرن 
 گفتم: دو زلف تو چه فشانند بر دو رخ؟گفتا: یکی به تنگ عبیر و یکی به من 
 گفتم: زمن چه بردند آن نرگس دو چشم؟گفتا: یکی قرار تو برد و یکی وسن 
 گفتم: تن من و دل من چیست مر ترا؟گفتا: یکی میان منست و یکی دهن 
 گفتم: بلای من همه زین دیده و دلستگفتا: یکی از این دو بسوز و یکی بکن 
 گفتم: مرا دو بوسه فروش و بها بخواه؟گفتا: یکی به جان بخر از من یکی به تن 
 گفتم: که جان طلب کنی از من به بوسه‌ایگفتا: یکی همی ز تو باشد یکی ز من 
 گفتم: دو چیز چیست ز روی تو خوبترگفتا: یکی سخاوت صاحب یکی سخن 
 گفتم: که نام صاحب و نام پدرش چستگفتا: یکی خجسته پی احمد یکی حسن 
 گفتم: رضا و خدمت صاحب چه کم کندگفتا: یکی نیاز ولی و یکی محن 
 گفتم: دو دست خواجه چه چیزست جودراگفتا: یکی خجسته مکان و یکی وطن 
 گفتم: دو گونه طوق به هر گردن افکندگفتا: یکی ز شکر فکند و یکی ز من 
 گفتم: دلش چه دارد و عقلش چه پروردگفتا: یکی مودت دین و یکی سنن 
 گفتم: چه پیشه دارد مهر و هوای اوگفتا: یکی ملال زداید یکی حزن 
 گفتم: چه چیز یابد ازو ناصح و عدوگفتا: یکی نوازش و خلعت یکی کفن 
 گفتم: موافقان را مهر و هواش چیستگفتا: یکی سلیح تمام و یکی مجن 
 گفتم: که گر دو تیر گشاید سوی چگلگفتا: یکی چگل بستاند یکی ختن 
 گفتم: که گر دو نامه فرستد سوی عمانگفتا: یکی عمان بستاند یکی عدن 
 گفتم: چه باد حاسد او وان دگر چه بادگفتا: یکی به مادر غمگین یکی به زن