فرخی سیستانی (قصاید)/گفتم: مرا سه بوسه ده ای شمسه‌ی بتان!

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(گفتم: مرا سه بوسه ده ای شمسه‌ی بتان!)
'


 گفتم: مرا سه بوسه ده ای شمسه‌ی بتان!گفتا: ز حور بوسه نیابی درین جهان 
 گفتم: ز بهر بوسه جهانی دگر مخواهگفتا: بهشت را نتوان یافت رایگان 
 گفتم: نهان شوی تو چرا از من ای پریگفتا: پری همیشه بود ز آدمی نهان 
 گفتم: ترا همی‌نتوان دید ماه ماهگفتا: که ماه را نتوان دید هر زمان 
 گفتم: نشان تو ز که پرسم، نشان بدهگفت: آفتاب را بتوان یافت بی‌نشان 
 گفتم: که کوژ کرد مرا قدت ای رفیقگفتا: رفیق تیر که باشد بجز کمان 
 گفتم: غم تو چشم مرا پر ستاره کردگفتا: ستاره کم نتوان کرد ز آسمان 
 گفتم: ستاره نیست سر شکست ای نگارگفتا: سرشک بر نتوان چید ز آبدان 
 گفتم: به آب دیده‌ی من روی تازه کنگفتا: به آب تازه توان داشت بوستان 
 گفتم: به روی روشن تو روی برنهمگفتا: که آب گل ببرد رنگ زعفران 
 گفتم: مرا فراق تو ای دوست پیر کردگفتا: به مدحت شه گیتی شوی جوان 
 گفتم: کدام شاه؟ نشان ده مرا بدوگفتا: خجسته پی پسر خسرو زمان 
 گفتم: ملک محمد محمود کامکارگفتا: ملک محمد محمود کامران 
 گفتم: مرا به خدمت او رهنمای کیستگفتا: ضمیر روشن و طبع و دل و زبان 
 گفتم: به روز بار توان رفت پیش اوگفتا: چو یک مدیح نو آیین بری توان 
 گفتم: نخست گو چه نثاری برش برمگفتا: نثار شاعر مدحست، مدح خوان 
 گفتم: چه خوانمش که زنامش رسم به مدحگفتا: امیر و خسرو و شاه و خدایگان 
 گفتم: ثواب خدمت او چیست خلق راگفت: این جهان هوای دل و آن جهان جنان 
 گفتم: همه دلایل سودست خدمتشگفتا: بلی معاینه سودست بی‌زیان 
 گفتم: چو خوی نیکوی او هیچ خو بود؟گفتا: چو روزگاری بهاری بود خزان؟ 
 گفتم: چو رای روشن او باشد آفتاب؟گفتا: به هیچ حال چو آتش بود دخان؟ 
 گفتم: زمین برابر حلمش گران بود؟گفتا: شگفت کاه بر که بود گران؟ 
 گفتم: به علم و عدل چنو هیچ شه بود؟گفتا: خبر برابر بوده‌ست با عیان؟ 
 گفتم: زمانه شاه گزیند بر او دگر؟گفتا: گزیده هیچ کسی بر یقین گمان؟ 
 گفتم: چه مایه داد بدو مملکت خدای؟گفتا: ازین کران جهان تا بدان کران؟ 
 گفتم: که قهرمان همه گنجهاش کیست؟گفتا: سخای او نه بسنده‌ست قهرمان؟ 
 گفتم: به گرد مملکتش پاسدار کیست؟گفتا: مهابتش نه بسنده‌ست پاسبان؟ 
 گفتم: گه عطا به چه ماند دو دست او؟گفتا: دو دست او به دو ابر گهر فشان 
 گفتم:نهند روی بدو زایران ز دور؟گفتا: ز کاروان نبریده‌ست کاروان 
 گفتم: کزو به شکر چه مقدار کس بود؟گفتا: ز شاکرانش تهی نیست یک مکان 
 گفتم: به خدمتش ملکان متصل شوند؟گفتا: ستاره نیز کند با قمر قران 
 گفتم: سنان نیزه‌ی او چیست بازگویگفتا: ستاره‌ای که بود برجش استخوان 
 گفتم: چگونه بگذرد از درقه روز جنگ؟گفتا: کجا چنان سر سوزن ز پرنیان 
 گفتم: خدنگ او چه ستاند به روز رزم؟گفت: از مبارزان سپاه عدو روان 
 گفتم: چو صاعقه‌ست گهردار تیغ اوگفتا: جدا کننده‌ی جسم عدو ز جان 
 گفتم:امان نیابد از آن تیغ هیچ کس؟گفتا: موافقان همه یابند ازو امان 
 گفتم: چو برگ نیلوفر بود پیش ازینگفتا: کنون ز خون عدو شد چو ارغوان 
 گفتم: چو بنگری به چه ماند، به دست میرگفتا: به اژدها که گشاده کند دهان 
 گفتم: که شادمانه زیاد آن سر ملوکگفتا: که شاد و آنکه بدو شاد، شادمان 
 گفتم: زمانه خاضع او باد سال و ماهگفتا: خدای ناصر او باد جاودان