فرخی سیستانی (قصاید)/گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شود)
'


 گر نه آیین جهان از سر همی دیگر شودچون شب تاری همی از روز روشنتر شود 
 روشنایی آسمان را باشد و امشب همیروشنی بر آسمان از خاک تیره بر شود 
 روشنی بر آسمان زین آتش جشن سده‌ستکز سرای خواجه با گردون همی همسر شود 
 آتشی کرده‌ست خواجه کز فراوان معجزاتهر زمان گیرد نهادی، هر زمان دیگر شود 
 گاه گوهرپاش گردد، گاه گوهرگون شودگاه گوهربار گردد، گاه گوهربر شود 
 گاه چون زرین درخت اندر هوا سر بر کشدگه چو اندر سرخ دیبا لعبت بربر شود 
 گاه روی از پرده‌ی زنگارگون بیرون کندگاه زیر طارم زنگارگون اندر شود 
 گاه چون خونخوارگان خفتان به خون اندر کشدگاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود 
 گاه بر سان یکی یاقوتگون گوهرشودگه بکردار یکی بیجاده‌گون مجمر شود 
 گاه چون دیوار برهون گرد گردد سربسرگاه چون کاخ عقیقین بام زرین در شود 
 گه میان چشم نیلوفر زبانه بر زندگاه دودش گرد او چون برگ نیلوفر شود 
 گه فروغش بر زمین چون لاله‌ی نعمان شودگه شرارش بر هوا چون دیده‌ی عبهر شود 
 سیم زر اندود گردد هر چه زو گیرد فروغزر سیم اندود گردد هر چه زو اخگر شود 
 گاه چون در هم شکسته مغفر زرین شودگاه چون بر هم نهاده تاج پر گوهر شود 
 جادویی آغاز کرده‌ست آتش ار نه از چه روگاه پشتش روی گردد گاه پایش سر شود 
 گاه چون برگ رزان اندر خزان لرزان شودگاه چون باغ بهاری پر گل و پر بر شود 
 گه ز بالا سوی پستی باز گردد سرنگونگه ز پستی برفروزد سوی بالا بر شود 
 گه معصفر پوش گردد گه طبرخون تن شودگاه دیباباف گردد گه طرایفگر شود 
 گاه چون اشکال اقلیدس سر اندر سر کشدگاه چون خورشید رخشنده ضیا گستر شود 
 نسبتی دارد ز خشم خواجه این آتش مگرکز تفش خارا همی در کوه خاکستر شود 
 صاحب سید وزیر خسرو لشکرشکنآنکه سهمش بر عدو هر ساعتی لشکر شود 
 جود لاغر گشته از دستش همی فربه شودبخل فربه گشته از جودش همی لاغر شود 
 بر امید آنکه صاحب بر نهد روزی به سرزر سرخ اندر دل خارا همی افسر شود 
 از پی آن تا ببرد حلق بدخواهان اوآهن اندر کان، بی‌آهنگر همی خنجر شود 
 ز آرزوی خاطب او، ناتراشیده درختهر زمان اندر میان بوستان منبر شود 
 تا قیامت هر کجا نامش برند اندر جهاننام شاهان از بزرگی نام او چاکر شود 
 مهتران هفت کشور کهتران صاحبندهر کسی کو کهتر صاحب بود مهتر شود 
 کشوری خالی نخواهد بود از عمال اوور همیدون هفت کشور هفتصد کشور شود 
 مهتر دینست، وز دین گشتنش در عهد نیستهر کسی از دین بگشت اندر جهان کافر شود 
 نام آن لشکر به گیتی گم شود کز بهر جنگچاکری از چاکرانش پیش آن لشکر شود 
 گر به رادی و هنر پیغمبری یابد کسیصاحب سید سزا باید که پیغمبر شود 
 ور شمار فضل او را دفتری سازد کسیهر چه قانون شمارست اندر آن دفتر شود 
 دست رادش را به دریا کی توان مانند کردکه همی دریا به پیش دست او فرغر شود 
 دست او ابرست و دریا را مدد باشد ز ابرنیز از دستش جهان دریای پهناور شود 
 آنکه اندر ژرف دریا راه برد روز و شببر امید سود ازین معبر بدان معبر شود، 
 گر زمانی خدمت صاحب کند، بی‌بیم غرقگوهر اندر زیر گنجوران او بستر شود 
 تا وزارت را بدو شاه زمانه باز خواندزو وزارت با نبوت هر زمان همبر شود 
 ای خجسته پی وزیر از فر تو ایوان ملکبس نماند تا به خاور خسرو خاور شود 
 روم و چین صافی کند، یاران او در روم و چیننایبی فغفور گردد حاجبی قیصر شود