فرخی سیستانی (قصاید)/چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستان)
'


 چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستانشب همی تحویل کرد از باختر بر آسمان 
 روز چون قارون همی‌نادید گشت اندر زمینشب چو اسکندر همی‌لشکر کشید اندر زمان 
 جامه‌ی عباسیان بر روی روز افکند شببرگرفت از پشت شب زربفت رومی طیلسان 
 لشکر شب دیدم اندر جنگ روز آویختههمچو برگ زعفران بر گرد شاخ زعفران 
 وز نهیب خواب نوشین ناچشیده خون رزچون سر مستان سر هر جانور گشته گران 
 خواب چیره گشته اندر هر سری بر سان مغزخواب غالب گشته اندر هر تنی بر سان جان 
 روی بند از روی بگشاده عروسان سپهرپیش هر یک برگرفته پرده‌ی راز نهان 
 آسمان چون سبز دریا و اختران بر روی اوهمچو کشتیهای سیمین بر سر دریا روان 
 یا کواکبهای سیم از بهر آتش روز جنگبر زده بر غیبه‌های آبگون برگستوان 
 گاه چون پاشیده برگ نسترن بر برگ بیدگه چو لل ریخته بر روی کحلی پرنیان 
 من بیابانی به پیش اندر گرفته کاندرواز نهیب دیو دل خوناب گشتی هر زمان 
 سهمگین راهی فرازش ریزه‌ی سنگ سیاهپهنور دشتی نشیبش توده‌ی ریگ روان 
 ریگ او میدان دیو و خوابگاه اژدهاسنگ او بالین ببر و بستر شیر ژیان 
 گاه رفتن ریگ او چون نشتری در زیر پایگاه خفتن سنگ او چون نیش کژدم زیر ران 
 نه ز گیتی غمگساری اندرو جز بانگ غولنه ز مردم یادگاری اندرو جز استخوان 
 چون چنین دیدی خرد دایم مرا گفتی همیکفرین خواجه منصور حسن بر من بخوان 
 زان درازی راه با دل گفتمی هر ساعتیکاین بیابان را مگر پیدا نخواهد بد کران 
 اندرین اندیشه بودم کز کنار شهر بستبانگ آب هیرمند آمد به گوشم ناگهان 
 منظر عالی شه بنمود از بالای دژکاخ سلطانی پدیدار آمد از دشت لکان 
 مرکبان آب دیدم صف زده بر روی آبپالهنگ هر یکی پیچیده بر کوه گران 
 جانور کش مرکبانی سرکش و ناجانورآب هر یک را رکاب و باد هر یک را عنان 
 بر سر آب از بر زین گسترانیده زمینو آن زمین از زیر هر ماهی به فریاد و فغان 
 من بدین راه طلسم آگین همی‌کردم نگاهاز تفکر خیره مانده همچو شخص بی‌روان 
 باد میمند آمد و ناگه برویم بر وزیدخال و زلف از بوی او همشکل شد با مشک و بان 
 چون مرا دید ایستاده بر کنار رودبارگفت ای بی معنی سنگین دل نامهربان 
 خواجه آن خوبی که در میمند با تو کرد بازچون نباشی بر ثنایش این زمان همداستان 
 گفتم: ای باد! اینک آنجا رفت خواهم پیش اوتو مرا از شاعران ناشاکر فضلش مدان 
 باد و من هر دو سوی میمند بنهادیم رویو آفرین و یاد کرد خواجه هر یک بر زبان 
 آفرین خواجه منصور حسن فخر زمینآفرین خواجه منصور حسن فخر زمان 
 سوی او از شاعران و زایران شرق و غربقافله در قافله‌ست و کاروان در کاروان 
 یک نسیمست از هوای مهر او باد شمالیک دلیلست از عذاب خشم او باد خزان 
 آنکه با حلمش زمین همچون هوا باشد سبکوانکه با طبعش هوا همچون زمین باشد گران 
 باغ و راغ از نو بهار خرمی آراسته‌ستبزم او را بچگان زایند نو نو هر زمان 
 لاله‌ی خودروی زاید باغ، بچه نو بهارنرگس خوشبوی زاید راغ، بچه مهرگان 
 سائل از سیمش همیشه بارور دارد سرینزایر از زرش همیشه بارکش دارد میان 
 منزل زوار او بوده‌ست گویی شهر بستخانه‌ی بدخواه او بوده ست گویی سیستان 
 کان زمین را سیم روید سنگ و گل تا رستخیزوین زمین را مار زاید جانور تا جاودان 
 ای به رزم اندر نبوده همچو تو اسفندیاروی به بزم اندر نبوده همچو تو نوشیروان 
 گر ز جود تو نسیمی بگذرد بر زنگبارور ز خشم تو سمومی بر وزد بر هندسان 
 هندوان را آتش رخشنده روید شاخ رمحزنگیان را شوشه‌ی زرین برآید خیزران 
 تا ز روی بیدلان باشد نشان بر شنبلیدتا ز روی دلبران باشد نشان بر ارغوان 
 شاد باش و دیر باش و دیر مان و دیر زیکام جوی و کام یاب و کام خواه و کام ران 
 ترک مه دیدار دار و زلف عنبربوی بویجام مالامال گیر و تحفه‌ی بستان ستان