فرخی سیستانی (قصاید)/من پار دلی داشتم بسامان
ظاهر
| من پار دلی داشتم بسامان | امسال دگرگون شد و دگرسان | |||||
| فرمان دگر کس همیبرد دل | این را چه حیل باشد و چه درمان | |||||
| باری دلکی یابمی نهانی | نرخش چه گران باشد و چه ارزان | |||||
| تا بس کنمی زین دل مخالف | وین غم کنمی بر دگر دل آسان | |||||
| نوروز جهان چون بهشت کردهست | پر لاله و پر گل که و بیابان | |||||
| چون چادر مصقول گشته صحرا | چون حلهی منقوش گشته بستان | |||||
| در باغ به نوبت همیسراید | تا روز همهی شب هزار دستان | |||||
| مشغول شده هر کسی به شادی | من در غم دل دست شسته از جان | |||||
| ای دل، بر من باش یک زمانک | تا مدحت خواجه برم به پایان | |||||
| خورشید همه خواجگان دولت | بوبکر حصیری ندیم سلطان | |||||
| آن بارخدایی که در بزرگی | جاییست که آنجا رسید نتوان | |||||
| همزانوی شاه جهان نشسته | در مجلس و بارگاه و بر خوان | |||||
| در زیر مرادش همه ولایت | در زیر نگینش همه خراسان | |||||
| سلطان که به فرمان اوست گیتی | او را چو پسر مشفق و بفرمان | |||||
| هر پند کزو بشنود به مجلس | بنیوشد و مویی بنگذرد زان | |||||
| داند که مصالح نگاه دارد | وان پند بود ملک را نگهبان | |||||
| زو دوستتر اندر جهان ملک را | بنمای وگرنه سخن بدو مان | |||||
| زین لشکر چندین به عهد خسرو | زو پیش که آورده بود ایمان | |||||
| او را سزد امروز فخر کردن | کو بود نگهدار عهد و پیمان | |||||
| پاداش همییابد از شهنشاه | بر دوستی و خدمت فراوان | |||||
| هستند ز نیمروز تا شب | در خدمت او مهتران ایران | |||||
| واو نیز به خدمت همیشتابد | مکروه جهان دور بادش از جان | |||||
| ای بار خدای بلند همت | معروف به رادی و فضل و احسان | |||||
| خواهنده همیشه ترا دعاگوی | گوینده همه ساله آفرینخوان | |||||
| این عز ترا خواسته ز ایزد | وان عمر ترا خواسته ز یزدان | |||||
| جاوید زیادی به شادکامی | شادیت برافزون و غم به نقصان | |||||
| نوروز تو فرخنده و خجسته | کار تو چو کردار تو به دو جهان | |||||
| کردار تو نیکوتر از تعبد | زیرا که نکو دینی و مسلمان | |||||
| مخدوم زیادی و تو مبادی | از خدمت شاه جهان پشیمان | |||||