فرخی سیستانی (قصاید)/مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار)
'


 مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهارچه دور باید بودن همی ز روی نگار 
 بهار من رخ او بود و دور ماندم ازوبرابر آمد بر من کنون خزان و بهار 
 اگر خزان نه رسول فراق بود چراهزار عاشق چون من جدا فکند از یار 
 به برگ سبز چنان شادمانه بود درختکه من به روی نگارین آن بت فرخار 
 خزان درآمد و آن برگها بکند و بریختدرخت ازین غم چون من نژند گشت و نزار 
 خدای داند کاندر درختها نگرمز درد خون خورم و چون زنان بگریم زار 
 کسیکه او غم هجران کشیده نیست چو منز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار 
 مرا رفیقی امروز گفت: خانه بسازکه باغ تیره شد و زرد روی و بی دیدار 
 جواب دادم و گفتم درخت همچو منستمرا ز همچو منی ای رفیق باز مدار 
 من و درخت کنون هر دوان بیک صفتیممنم ز یار جدا مانده و درخت از بار 
 نگار یار من و دوست غمگسار شودبه فر خدمت درگاه میر شیرشکار 
 امیر عالم عادل محمد محمودقوام دولت و دین محمد مختار 
 ستوده‌ی پدر خویش و شمع گوهر خویشبلند نام و سرافزار در میان تبار 
 همه جهان پدرش را ستوده‌اند و پدرچو من ستایش او را همی‌کند تکرار 
 هر آن پسر که پدر زان پسر بود خشنودنه روز او بد باشد نه عیش او دشوار 
 پسر که دانا باشد بر از پدر بخوردبخاصه از پدر پیشبین دولتیار 
 امیر عادل، داناترین خداوندستبزرگوارترین مهتر و مهین سالار 
 نه بر گزاف سپه را بدو سپرد پدرنه خیره گفت که لشکر نگه کن و بشمار 
 کسی که ره برد اندر حدیثهای بزرگدر این حدیث مر او را سخن بود بسیار 
 خدایگان جهان را درین سخن غرضستتو این سخن را زنهار تا نداری خوار 
 من این غرض بتوانم شناخت نیک، ولیدراز کردن قصه به هر سخن به چه کار 
 هر آن حدیث که من گفته ام به چندین شعرپدید خواهد شد مر خلق را همی هموار 
 بسی نمانده که شاه جهان بیارایدمصاف و موکب او را به صد هزار سوار 
 نگر شگفت نیاید ترا ازین سخنانبر این هزار دلیلست بل هزار هزار 
 ملک نهاد و ملک همت و ملک طلعتچنو کجاست یکی از همه ملوک بیار 
 اگر کسی به هنر یا به فضل یا به نسبخدایگانی یابد امیر دارد کار 
 نکو دلست و نکو سیرت و نکو مذهبنکو نهاد و نکو طلعت و نکو کردار 
 دل و زبان و کف او موافقند به همگه وفا و گه بخشش و گه گفتار 
 کنار باشد باران نوبهاری رافضایل و هنرش را پدید نیست کنار 
 بسا کسا که رسید از عطا و نعمت اوچنانکه من به توانایی و به دستگزار 
 چنان شدم ز عطاهای او که خانه‌ی منتهی نباشد روزی ز سائل و زوار 
 چه چیز دانم کرد و چه شکر دانم گفتزمین چگونه کند شکر ابر بارانبار 
 ازان عطا که به من داد اگر بمانده بدیبه سیم ساده بر آوردمی در و دیوار 
 به وقت بازی، اندر سرای، کودک منبسان خشت همی باز گسترد دینار 
 به شکر او نتوانم رسید پس چکنمز من دعا و مکافات ز ایزد دادار 
 همیشه تا نشود خاک عنبر اشهبهمیشه تا نشود سنگ، لل شهوار 
 همیشه تا ندمد در میان سوری موردهمیشه تا ندمد در کنار نرگس خار 
 عزیز باد و بر او اینجهان گرفته سکونامیر باد و بدو مملکت گرفته قرار 
 کجا موافق او را نشست باشد تختکجا مخالف او را قرار باشد دار 
 فلک مساعد و بازو قوی و تیغش تیزخدای ناصر و تن بی‌گزند و بی‌آزار