فرخی سیستانی (قصاید)/سروی شنیده‌ای که بود ماه بار او؟

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(سروی شنیده‌ای که بود ماه بار او؟)
'


 سروی شنیده‌ای که بود ماه بار او؟مه دیده‌ای که مشک بپوشد کنار او؟ 
 من دیدم و شنیدم، این هر دو، آن بتیستکاین دل هزار بار تبه شد به کار او 
 پر گوهرست ز آتش عشقش کنار منپر سلسله ز حلقه‌ی زلفش کنار او 
 باغیست روی نیکوی آن روی نیکوانکاندر مه تموز بخندد بهار او 
 بر کام و آرزو دل بیچاره‌ی مراناکامگار کرد گل کامگار او 
 این طرفه‌تر نگر تو که بر روی اوست گلوندر دل منست همه ساله خار او 
 چندان نگار دارد رویش که هر زمانحیران شود نگارگر اندر نگار او 
 از دل بهر نگار شکاری همی‌کندتا خوش بود بر آن دل زنهارخوار او 
 خواجه‌ی رئیس فخر بزرگان روزگارکایزد شریف کرد بدو روزگار او 
 بوسهل احمد حسن حمدوی که فضلهمچون شرف بزرگ شد اندر کنار او 
 آزاده برکشیدن و رادی رسوم اوستو آزادگی نمودن و رادی شعار او 
 یمن همه بزرگان اندر یمین اوستیسر همه ضعیفان اندر یسار او 
 اندر جهان سرای ندانیم کاندر آنآثار نیست از کف دیناربار او 
 همچون خزانه‌های ملوکست خانه‌هااز بر و از کرامت و از یادگار او 
 خاصه سرای آنکه چو من در جوار اوستو ایمن چو من همی‌چرد از مرغزار او 
 درویشی و نیاز نیارد نهاد پایاندر جوار آنکه بود در جوار او 
 از بیم آن که گرد به همسایگان رسدبیرون ز راه رفت نیارد سوار او 
 همواره دوستدار کم آزاری و کرمخیره نیند خلق جهان دوستدار او 
 تا بود بر بزرگخویی بردبار بودچون نیکخو دلیست دل بردبار او 
 آنجا که تافته شود او تنگدل مباشتا بنگری صبوری و سنگ و وقار او 
 از کارها کریمی و فضل اختیار کردهیچ اختیار نیست بر آن اختیار او 
 میران به ملک و مال کنند افتخار و بسآن نیست او که هست به مال افتخار او 
 فخرش به فضل و اصل بزرگ و فروتنیستوین هر سه چیز نیست برون از شمار او 
 خالی نباشد از شرف و حشمت بزرگایوان او و درگه او روز بار او 
 لشکرکشان ز بهر تقرب به روز جشنشاید اگر که دیده کنندی نثار او 
 با صد هزار فضل که دارد مبارزیستچونانکه خون شیر خورد ذوالفقار او 
 ده ساله یا دوازده ساله فزون نبودکاندر نبردگاه برآمد غبار او 
 روزی به رزمگاه شبانگاه را نماندناکشته هیچ دشمن او در دیار او 
 تا روز حشر یاد کنند اندر آن زمینلشکر شکستن و صفت کارزار او 
 روز مبارزت به دلیری و دست اوبر صد هزار تن بزند یکسوار او 
 همواره شادمانه زیاد و به هر مرادتوفیق جفت او و خداوند یار او 
 چون بوستان تازه و باغ شکفته باداز روی ریدکان حصاری حصار او 
 فرخنده باد عیدش و تا جاودان مبادبی جام می به مجلس او میگسار او