فرخی سیستانی (قصاید)/سروی شنیدهای که بود ماه بار او؟
ظاهر
| سروی شنیدهای که بود ماه بار او؟ | مه دیدهای که مشک بپوشد کنار او؟ | |||||
| من دیدم و شنیدم، این هر دو، آن بتیست | کاین دل هزار بار تبه شد به کار او | |||||
| پر گوهرست ز آتش عشقش کنار من | پر سلسله ز حلقهی زلفش کنار او | |||||
| باغیست روی نیکوی آن روی نیکوان | کاندر مه تموز بخندد بهار او | |||||
| بر کام و آرزو دل بیچارهی مرا | ناکامگار کرد گل کامگار او | |||||
| این طرفهتر نگر تو که بر روی اوست گل | وندر دل منست همه ساله خار او | |||||
| چندان نگار دارد رویش که هر زمان | حیران شود نگارگر اندر نگار او | |||||
| از دل بهر نگار شکاری همیکند | تا خوش بود بر آن دل زنهارخوار او | |||||
| خواجهی رئیس فخر بزرگان روزگار | کایزد شریف کرد بدو روزگار او | |||||
| بوسهل احمد حسن حمدوی که فضل | همچون شرف بزرگ شد اندر کنار او | |||||
| آزاده برکشیدن و رادی رسوم اوست | و آزادگی نمودن و رادی شعار او | |||||
| یمن همه بزرگان اندر یمین اوست | یسر همه ضعیفان اندر یسار او | |||||
| اندر جهان سرای ندانیم کاندر آن | آثار نیست از کف دیناربار او | |||||
| همچون خزانههای ملوکست خانهها | از بر و از کرامت و از یادگار او | |||||
| خاصه سرای آنکه چو من در جوار اوست | و ایمن چو من همیچرد از مرغزار او | |||||
| درویشی و نیاز نیارد نهاد پای | اندر جوار آنکه بود در جوار او | |||||
| از بیم آن که گرد به همسایگان رسد | بیرون ز راه رفت نیارد سوار او | |||||
| همواره دوستدار کم آزاری و کرم | خیره نیند خلق جهان دوستدار او | |||||
| تا بود بر بزرگخویی بردبار بود | چون نیکخو دلیست دل بردبار او | |||||
| آنجا که تافته شود او تنگدل مباش | تا بنگری صبوری و سنگ و وقار او | |||||
| از کارها کریمی و فضل اختیار کرد | هیچ اختیار نیست بر آن اختیار او | |||||
| میران به ملک و مال کنند افتخار و بس | آن نیست او که هست به مال افتخار او | |||||
| فخرش به فضل و اصل بزرگ و فروتنیست | وین هر سه چیز نیست برون از شمار او | |||||
| خالی نباشد از شرف و حشمت بزرگ | ایوان او و درگه او روز بار او | |||||
| لشکرکشان ز بهر تقرب به روز جشن | شاید اگر که دیده کنندی نثار او | |||||
| با صد هزار فضل که دارد مبارزیست | چونانکه خون شیر خورد ذوالفقار او | |||||
| ده ساله یا دوازده ساله فزون نبود | کاندر نبردگاه برآمد غبار او | |||||
| روزی به رزمگاه شبانگاه را نماند | ناکشته هیچ دشمن او در دیار او | |||||
| تا روز حشر یاد کنند اندر آن زمین | لشکر شکستن و صفت کارزار او | |||||
| روز مبارزت به دلیری و دست او | بر صد هزار تن بزند یکسوار او | |||||
| همواره شادمانه زیاد و به هر مراد | توفیق جفت او و خداوند یار او | |||||
| چون بوستان تازه و باغ شکفته باد | از روی ریدکان حصاری حصار او | |||||
| فرخنده باد عیدش و تا جاودان مباد | بی جام می به مجلس او میگسار او | |||||