فرخی سیستانی (قصاید)/ز آفتاب جدا بود ماه چندین شب

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(ز آفتاب جدا بود ماه چندین شب)
'


 ز آفتاب جدا بود ماه چندین شبهمی‌دوید به گردون بر آفتاب طلب 
 خمیده گشته ز هجران و زرد گشته ز غمنزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب 
 چو آفتاب طلب نزد آفتاب رسیدنشاط کرد و طرب کرد و بود جای طرب 
 فرو نشست بر آفتاب و روشن کردبه روی روشن او چشم تیره‌ی چون شب 
 چو ماه دلشده با آفتاب روشن رویگذار کرد بدین درهمی دو روز و دو شب 
 ستارگان همه آگه شدند و ماه خجلزعشق هرکه خجل شد ازو مدار عجب 
 بر آسمان شب دوشین نماز شام پگاهفرو کشید بر آن روی او کبود قصب 
 برهنه گشتن روی مه از نقاب کبودحلال کرد به ما بر حرام کرده‌ی رب 
 اگر که دور شد از آفتاب ماه رواستز دور گشتن او تازه گشت ماه عرب 
 بدین طرب همه شب دوش تا سپیده‌ی بامهمی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب 
 نماز شام همه نیکوان به عید شدندطرب کنان و تماشا کنان و خندان لب 
 بنفشه زلف من اندر میانشان گفتیچو ماه بود و دگر نیکوان همه کوکب 
 ز دور هر که مر او را بدید پیر و جوانبه خوبتر لقبی گفت سیدا مرحب 
 به عید رفت به یک نام و بازگشت ز عیدنهاده خلق مر او را هزارگونه لقب 
 هوا هزار فزونست و مر مرا دو هواستو زان دو دور ندانم شدن به هیچ سبب 
 هوای صحبت آن ماهروی غالیه مویهوای خدمت آن خواجه‌ی بزرگ نسب 
 جلیل، عبدالرزاق احمد آنکه برشز جان عزیزترند اهل علم و اهل ادب 
 امید خدمت آن خواجه پشت راست کندبر آن کسی که مر او را زمانه کرد احدب 
 کمینه مرغی کز باغ او به دشت شودز چنگ باز به منقار بر کشد مخلب 
 به روز معرکه با دشمن خدای، علیبه ذوالفقار نکرد آنچه او کند به قصب 
 گهی که علم افادت کند سجود کندز بس فصاحت او، پیش او، روان وهب 
 ستارگان همه خوانند نام او که بوندبه زیر مرکب او بر کواکب مثقب 
 چنانکه ماه همی آرزو کند که بودمر اسب او را آرایش لگام و یلب 
 ز بیم جودش بخل از جهان هزیمت کردهزیمتی را افسون زننده گشت هرب 
 عطا فزون کند آنگه کزو شوی نومیدگناه بیش کند عفو، چون گرفت غضب 
 بزرگوار عطاهای او خطیبانندهمی‌کنند و بر هر کجا رسند خطب 
 گذر نیابد بر بحر جود او خورشیداگر زمانه بدو اندر افکند زبزب 
 ایا سپهر برین مرکب ترا میدانچنانکه نجم زحل هست مر ترا مرکب 
 مخالفان ترا بر سپهر تا بزیندبرون نیاید هرگز ستاره‌شان ز ذنب 
 اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغبه وقت بار، عنا بر دهد به جای عنب 
 بدان زمین که بداندیش تو گذشته بودعجب نباشد اگر تا ابد نروید حب 
 کلاه داری و دل داری و نسب داریبدین سه چیز بود فخر مهتران اغلب 
 بر آسمان برینی به قدر وین نه عجبعجبتر آنکه بدین قدر نیستی معجب 
 تو بحر جودی و خلق تو عنبر و نه شگفتاز آنکه زایش بحرست عنبر اشهب 
 اگر به نخشب باد سخاوت تو وزدمکان زر بشود خاره بر که نخشب 
 چنانکه گر به حلب مجلس تو یاد کنندسرشته مشک شود خاک بر زمین حلب 
 همیشه تا دو جمادی بود پس دو ربیعبود پس دو جمادی رونده ماه رجب 
 همیشه تا نبود خانه زحل میزانچنان کجا نبود برج مشتری عقرب 
 جهان به کام تو باد و فلک مطیع تو بادموافق از تو به راحت عدو ز تو به کرب 
 خجسته بادت عید و چو عید باد مدامهمیشه روز و شب تو ز یکدگر اطیب