فرخی سیستانی (قصاید)/زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماه
ظاهر
| زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماه | به سر چاه زنخدان تو آید گه گاه | |||||
| از پی آن که یکی بسته به دو رسته شود | گرد میگردد و در چاه کند ژرف نگاه | |||||
| اندر آن چاه شب و روز گرفتار و اسیر | دل من مانده و آن خال، دو ناکرده گناه | |||||
| زلف تو دوش به چاه آمد و آن خال سیه | اندر آویخت به دو دست در آن زلف سیاه | |||||
| از بن چه به زمانی به سر چاه رسید | دل من ماند به چاه اندر با حسرت و آه | |||||
| خال بیچاره از آن چاه بدان زلف برست | بینی آن زلف که خالی برهاند از چاه | |||||
| دل من نیز بدان زلف چرا دست نزد | مگر از آمدن زلف نبودهست آگاه | |||||
| اندر آن چاه دلم زنده بدان خالک بود | ور نه تا اکنون بودی شده ده باره تباه | |||||
| چشم دارم که نگردد تبه آن دل که بر او | حزرها باشد آویخته از مدحت شاه | |||||
| مدحت شاه زمین یوسف بن ناصر دین | آن خداوند نگین و کمر و تاج و کلاه | |||||
| آنکه هر جای که از شاکر او یاد کنی | ناطلب کرده یکی، پیش تو آید پنجاه | |||||
| خواسته ننهد و ناخواسته بسیار دهد | از نهادهی پدر و دادهی دارنده اله | |||||
| بر او صورت بستهست همانا که مگر | ملکان خواستهی خویش ندارند نگاه | |||||
| ملکان مالستانند و ملک مالدهست | ملکان خواسته افزایند، او خواسته کاه | |||||
| جود او کرد و عطا دادن پیوستهی او | دست درویشی از دامن زایر کوتاه | |||||
| ای به بستان عطای تو چریده همه کس | زایران کرده به دریای سخای تو شناه | |||||
| به شرف تاج ملوکی به سخا فخر ملوک | به لقا روی سپاهی به هنر پشت سپاه | |||||
| هر که بر گاه ترا بیند در دل گوید | هست گاه از در این میر، چو میر از در گاه | |||||
| روز صید تو بپرسند گر از شیر، مثل | که چه خوانند ترا؟ گوید: اکنون روباه | |||||
| با توانایی و قوت بهراسید همی | پیل از آن شیر که کشتی به لب رود بیاه | |||||
| کرگی آوردی از آن بیشهی منکر به کمند | که ازو پیل نهان گشت همی زیر گیاه | |||||
| ای سیاوخش به دیدار، به روم از پی فال | صورت روی تو بافند همی بر دیباه | |||||
| کیست آن کهتر کز خدمت تو صبر کند | که به کام دل من باد و به کام دلخواه | |||||
| روز منحوس به دیدار تو فرخنده شود | خنک آنکس که ترا بیند هر روز پگاه | |||||
| از بلا رست و ز غم رست و ز درویشی رست | هر که اندر کنف درگه تو یافت پناه | |||||
| من ز درگاه تو ای شاه مهی بودم دور | مر مرا باری یک سال نمود آن یک ماه | |||||
| از فراوان شرر غم که مرا در دل بود | گفتی اندر دل من ساختهاند آتشگاه | |||||
| شاعری گفت مرا چون تو بر کس نشوی؟ | شاعران مردم گیرند همی اندر راه | |||||
| اندر این دولت منصور ز هرگونه کسست | شعرشان گوی وز ایشان صلت و خلعت خواه | |||||
| گفتم ایشان چو ستاره اند و ملک یوسف ماه | من ستاره نشناسم، که همیبینم ماه | |||||
| من که معروف شدستم به پرستیدن او | به پرستیدن هر کس نکنم پشت دو تاه | |||||
| اندر این خدمت جاهیست مرا سخت عریض | من به دیبا و به دینار بنفروشم جاه | |||||
| تا چو کردار ستوده نبود سیرت زشت | تا چو پاداشن نیکو نبود بادافراه | |||||
| پادشا باش و رخ از شادی مانندهی گل | رخ بدخواه و بداندیش تو مانندهی کاه | |||||