فرخی سیستانی (قصاید)/زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماه)
'


 زلف مشکین تو زان عارض تابنده چو ماهبه سر چاه زنخدان تو آید گه گاه 
 از پی آن که یکی بسته به دو رسته شودگرد می‌گردد و در چاه کند ژرف نگاه 
 اندر آن چاه شب و روز گرفتار و اسیردل من مانده و آن خال، دو ناکرده گناه 
 زلف تو دوش به چاه آمد و آن خال سیهاندر آویخت به دو دست در آن زلف سیاه 
 از بن چه به زمانی به سر چاه رسیددل من ماند به چاه اندر با حسرت و آه 
 خال بیچاره از آن چاه بدان زلف برستبینی آن زلف که خالی برهاند از چاه 
 دل من نیز بدان زلف چرا دست نزدمگر از آمدن زلف نبوده‌ست آگاه 
 اندر آن چاه دلم زنده بدان خالک بودور نه تا اکنون بودی شده ده باره تباه 
 چشم دارم که نگردد تبه آن دل که بر اوحزرها باشد آویخته از مدحت شاه 
 مدحت شاه زمین یوسف بن ناصر دینآن خداوند نگین و کمر و تاج و کلاه 
 آنکه هر جای که از شاکر او یاد کنیناطلب کرده یکی، پیش تو آید پنجاه 
 خواسته ننهد و ناخواسته بسیار دهداز نهاده‌ی پدر و داده‌ی دارنده اله 
 بر او صورت بسته‌ست همانا که مگرملکان خواسته‌ی خویش ندارند نگاه 
 ملکان مالستانند و ملک مالده‌ستملکان خواسته افزایند، او خواسته کاه 
 جود او کرد و عطا دادن پیوسته‌ی اودست درویشی از دامن زایر کوتاه 
 ای به بستان عطای تو چریده همه کسزایران کرده به دریای سخای تو شناه 
 به شرف تاج ملوکی به سخا فخر ملوکبه لقا روی سپاهی به هنر پشت سپاه 
 هر که بر گاه ترا بیند در دل گویدهست گاه از در این میر، چو میر از در گاه 
 روز صید تو بپرسند گر از شیر، مثلکه چه خوانند ترا؟ گوید: اکنون روباه 
 با توانایی و قوت بهراسید همیپیل از آن شیر که کشتی به لب رود بیاه 
 کرگی آوردی از آن بیشه‌ی منکر به کمندکه ازو پیل نهان گشت همی زیر گیاه 
 ای سیاوخش به دیدار، به روم از پی فالصورت روی تو بافند همی بر دیباه 
 کیست آن کهتر کز خدمت تو صبر کندکه به کام دل من باد و به کام دلخواه 
 روز منحوس به دیدار تو فرخنده شودخنک آنکس که ترا بیند هر روز پگاه 
 از بلا رست و ز غم رست و ز درویشی رستهر که اندر کنف درگه تو یافت پناه 
 من ز درگاه تو ای شاه مهی بودم دورمر مرا باری یک سال نمود آن یک ماه 
 از فراوان شرر غم که مرا در دل بودگفتی اندر دل من ساخته‌اند آتشگاه 
 شاعری گفت مرا چون تو بر کس نشوی؟شاعران مردم گیرند همی اندر راه 
 اندر این دولت منصور ز هرگونه کسستشعرشان گوی وز ایشان صلت و خلعت خواه 
 گفتم ایشان چو ستاره اند و ملک یوسف ماهمن ستاره نشناسم، که همی‌بینم ماه 
 من که معروف شدستم به پرستیدن اوبه پرستیدن هر کس نکنم پشت دو تاه 
 اندر این خدمت جاهیست مرا سخت عریضمن به دیبا و به دینار بنفروشم جاه 
 تا چو کردار ستوده نبود سیرت زشتتا چو پاداشن نیکو نبود بادافراه 
 پادشا باش و رخ از شادی ماننده‌ی گلرخ بدخواه و بداندیش تو ماننده‌ی کاه