فرخی سیستانی (قصاید)/دی به سلام آمد نزدیک من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(دی به سلام آمد نزدیک من)
'


 دی به سلام آمد نزدیک منماه من آن لعبت سیمین ذقن 
 با زنخی چون سمن و با تنیچون گل سوری به یکی پیرهن 
 تازان چون کبک دری بر کمریازان چون سرو سهی در چمن 
 در شکن زلف هزاران گرهدر گره جعد هزاران شکن 
 گفتم: چونی و چگونه‌ست کار؟گفت: به رنج اندرم از خویشتن 
 چون بود آن کس که ندارد میانچون بود آن کس که ندارد دهن 
 از تو دل تو بربودم به زرقوز تو تن تو بربودم به فن 
 جای سخن گفتن کردم ز دلجای کمر بستن کردم ز تن 
 بر تن تو تا کی بندم کمروز دل تو تا کی گویم سخن 
 بر تو ستم کردم و روز شمارپرسش خواهد بدن آن را ز من 
 خواجه کنون گوید کاین عابدستعابد دینداری خواهد شدن ... 
 خواجه ابوبکر عمید ملکعارض لشکر علی بن الحسن 
 آن ز بلا راحت هر مبتلیوان ز محن راحت هر ممتحن 
 خدمت او نعمت و دفع بلاستطاعت او راحت و رفع محن 
 خانه‌ی او اهل خرد را مقرمجلس او اهل ادب را وطن 
 هر که سوی خدمت او راست شدراه نیابد سوی او اهرمن 
 خدمت او را چو درختی شناسدولت و اقبال مر او را فنن 
 هر که بر او سایه فکند آن درخترست ز تیمار و ز گرم و حزن 
 یا رب چونانکه به من بر فتادسایه‌ی او بر همه گیتی فکن 
 ای به همه خوبی و نیکی سزاای به هوای تو جهان مرتهن 
 بخت پرستیدن خواهد تراهمچو وثن را که پرستد شمن 
 در خور آن فضل که خواهی ترادولت و اقبال دهد ذوالمنن 
 من سخن خام نگویم همیآنچه همی‌گویم بر دل بکن 
 دیر نپاید که به امر ملکگردی بر ملک جهان متمن 
 چاکر تو باشد سالار چینخادم تو باشد میر ختن 
 بر در خانه‌ی تو بود روز و شباز ادبا و شعرا انجمن 
 صاحب در خواب همانا ندیدآنچه تو خواهی دید از خویشتن 
 ای به هنر چون پدر فاطمهای به سخا چون پسر ذوالیزن 
 جود، سپاهست و تو او را ملکفضل عروسست و تو او را ختن 
 خواسته نزد تو ندارد خطرور چه بود خلق بر او مفتنن 
 آنچه ز میراث پدر یافتیخوار ببخشیدی بی کیل و من 
 و آنچه خود الفغدی بردی به کاربا نیت نیکو و پاکیزه ظن 
 از پی علم و ادب و درس دینمدرسه‌ها کردی بر تا پرن 
 نام طلب کردی و کردی به کفنام توان یافت به خلق حسن 
 ای گه انداختن تیر آززر تو اندر کف زایر مجن 
 مدح تو این بار نگفتم درازاز خنکی خاطر و گرمی بدن 
 از تب، تاری و تبه کرده‌امخاطر روشن چو سهیل یمن 
 چون من ازین علت بهتر شوممدحی گویم ز عمان تا عدن 
 چونان که گر خواهی در بادیهسازی ازو ژرف چهی را رسن 
 در دل کردم که چو بهتر شومشعر به رش گویم و معنی به من 
 تا نبود بار سپیدار سیبتا نبود نار بر نارون 
 تا چو شقایق نبود شنبلیدتا چو بنفشه نبود نسترن 
 شاد زی ای مایه‌ی جود و سخاشاد زی ای مایه‌ی دین و سنن 
 بخشش زوار تو از تو گهرخلعت بدخواه تو از تو کفن