فرخی سیستانی (قصاید)/دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست)
'


 دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوستسخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست 
 با لب شیرین با من سخنان گوید تلخسخن تلخ نداند که نه اندر خور اوست 
 نه به اندازه کند کار و نگویم که مکنچکنم پس که مرا جان و جهان در بر اوست 
 از همه خلق دل من سوی او دارد میلبیهده نیست پس آن کبر که اندر سر اوست 
 سرو را ماند کورده گل سوری باربینی آن سرو که خندان گل سوری بر اوست 
 مادرش گفت پسر زایم، سرو و مه زادپس مرا این گله و مشغله با مادر اوست 
 آن رخ چون گل بشکفته و بالای چو سروخواجه دیده‌ست همانا که رهش بر در اوست 
 خواجه‌ی سید بوبکر حصیری که خدایهرچه داده‌ست بدو، در خور او، وز در اوست 
 مهتر محتشمانست به حشمت نه به زاداز همه محتشمان هر که بود کهتر اوست 
 هر که از چاکری و خدمت او رنج بردرنج نادیده جهان چاکر و خدمتگر اوست 
 چاکری کردن او در شرف از میری بهور نه چون چشم همه میران بر چاکر اوست 
 دشمنی کردن با مرد چنو بیخردیستخرد دشمن او در سخن مضمر اوست 
 دشمن خواجه به بال و پر مغرور مبادکه هلاک و اجل مورچه بال و پر اوست 
 هر مخالف که بدو قصد کند نیست شودور مثل سعد فلکها همه از اختر اوست 
 آتشی دان تو خلافش را در سوزش و تفکه مثل چرخ اثیر از تف خاکستر اوست 
 مهر فرزندی بر خواجه فکنده‌ست جهانزانکه چون مادر انده‌خور و انده‌بر اوست 
 دشمن ار مهر طمع دارد ازو بیهدگیستکه جهان مادر او نیست که مادندر اوست 
 کس در این گیتی با دشمن او دوست مبادکاژدهاییست جهان دشمن خواجه خور اوست 
 او کریمیست عطابخش و کریمی که مدامروزی خلق بدان دست ولی‌پرور اوست 
 دل او وقت عطا دادن بحریست فراخکه مه زود رو اندر طلب معبر اوست 
 نتوان گفت که دریای دمان را دگرستنتوان گفت که درهای دگر جز در اوست 
 از کریمی دل او سیر شود هرگز نهاین سرشتیست که در خلقت و در گوهر اوست 
 دست او همچو درختیست که چشم همه خلقبه بهار و به خزان بر گل و برگ و بر اوست 
 بر تن هیچ کس از هیچ ستمگر نبودآن ستم، کز کف بخشنده‌ی او بر زر اوست 
 گر به کف گیرد ساغر به خروش آید زرآن خروش از کف او ناید کز ساغر اوست 
 هرچه در گیتی از معنی خواهندگی‌ستنام او با صلت نیکو در دفتر اوست 
 این عطا دادن دایم خوی پیغمبر ماستای خنک آن کس کو را خوی پیغمبر اوست 
 سببی باید تا فخر توان کرد بدانرادی و فخر و بزرگی سبب مفخر اوست 
 مخبری باید بر منظر پاکیزه گواهمخبری در خور منظر به جهان مخبر اوست 
 همه خوبی و نکویی بود او را ز خدایوین رهی را که ستایشگر و مدحتگر اوست 
 عید او فرخ و او شاد به فرخنده بتیکه گه استاده می‌اندر کف و گه در بر اوست