فرخی سیستانی (قصاید)/خداوند ما شاه کشورستان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(خداوند ما شاه کشورستان)
'


 خداوند ما شاه کشورستانکه نامی بدو گشت زاولستان 
 سر شهریاران ایران زمینکه ایران بدو گشت تازه جوان 
 یکی خانه کرده‌ست فر خاردیسکه بفروزد از دیدن او روان 
 جهانی و چون خانه‌های بهشتزمینی و همسایه‌ی آسمان 
 ز خوبی چو کردار دانشپژوهز خوشی چو گفتار شیرین زبان 
 همه زر کانی و سیم سپیدز سر تا به بن، وز میان تا کران 
 نه صد یک از آن سیم در هیچ کوهنه ده یک از آن زر در هیچ کان 
 نبشته درو آفرینهای شاهز گفتار این و ز گفتار آن 
 بسیجیده چون کار هر نیکخوپسندیده چون مهر هر مهربان 
 چه گویی سکندر چنین جای کردچه گویی چنین داشت نوشیروان 
 به فرخترین روز بنشست شاهدرین خانه‌ی خرم دلستان 
 بدان تا درین خانه‌ی نو کنددل لشکر خویش را شادمان 
 سپه را بود میزبان و بودهزار آفرین بر چنین میزبان 
 یکی را بهایی به تن در کشدیکی را نوندی کشد زیر ران 
 بهایی، بر آن رنگهای شگفتنوندی، بر آن بر ستامی گران 
 کسی را که باشد پرستش فزونکنون کوه زرین کشد زیر ران 
 به یزدان که کس در پرستیدنشنکرده ست هرگز به مویی زیان 
 همه پادشاهان همی زو زنندبه شاهی و آزادگی داستان 
 ز شاهان چنو کس نپرورد چرخشنیدستم این من ز شهنامه خوان 
 ستوده به نام و ستوده به خویستوده به جان و ستوده به خوان 
 جهان را به شمشیر هندی گرفتبه شمشیر باید گرفتن جهان 
 شهان دگر باز مانده بدوبدادند چون سکزیان سیستان 
 ندادند و بستد به جنگی که خاکزخون شد در آن جنگ چون ارغوان 
 به تیغ او چنان کرد وایشان چنینچه گویی چنین به بود یا چنان 
 هم از کودکی بود خسرومنشخردمند و کوشنده و کاردان 
 به بدروز همداستانی نکردکه بازوش با زور بود و توان 
 بزرگی و نیکی نیابد هگرزکسی کو به بد بود همداستان 
 همه پادشاهان که بودند، زربه خاک اندرون داشتندی نهان 
 نبودی به روز و به شب ماه و سالجز اندیشه بر گنجشان قهرمان 
 خداوند ما را ز کس بیم نیستمگر ز آفریننده‌ی پاک جان 
 بدین دل گرفته‌ست گستاخواربه زر و به سیم اندرون خان و مان 
 ز بس توده‌ی زر که در کاخ اوبهر کنج گنجی بود شایگان 
 کسی کو به جنگ آید آنجا ز جنگچنان باز گردد که سرگشته خان 
 هر آن دودمان کان نه زین کشورستبرآید همی دود از آن دودمان 
 همی تا به هر جای در هر دلیگرامی و شیرین بود سو زیان 
 همی تا ز بهر فزونی بودهمیشه تکاپوی بازارگان 
 به شادی زیاد و جز او کس مبادجهان را جهاندار تا جاودان 
 بد اندیش او گشته در روز جنگچو در کینه‌ی اردشیر اردوان 
 بماناد تا مانده باشد زمینبزرگی و شاهی درین خاندان