فرخی سیستانی (قصاید)/برفت یار من و من نژند و شیفته‌وار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(برفت یار من و من نژند و شیفته‌وار)
'


 برفت یار من و من نژند و شیفته‌واربه باغ رفتم با درد و داغ رفتن یار 
 بدان مقام که با من به می نشست همیبه روزگار خزان و به روزگار بهار 
 بنفشه دیدم و نرگس مقام کرده و باغبدین دو گشته ز خوبی چو صد هزار نگار 
 شده بنفشه به هر جایگه گروه گروهکشیده نرگس بر گرد او قطار قطار 
 یکی چو زلف بت من ز مشک برده نسیمدگر چو چشم بت من ز می گرفته خمار 
 دو سرو دیدم کو زیر هر دوان با منبه جام و ساتگنی خورده بود می بسیار 
 خروش و ناله به من درفتاد و رنگین گشتز خون دیده مرا هر دو آستین و کنار 
 بنفشه گفت که گر یار تو بشد مگریبه یادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار 
 چه گفت نرگس؟ گفت: ای ز چشم دلبر دورغم دو چشمش بر چشمهای من بگمار 
 ز بسکه زاری کردم ز سروهای بلندبه گوشم آمد بانگ و خروش و ناله‌ی زار 
 مرا به درد دل آن سروها همی‌گفتندکه کاشکی دل تو یافتی به ما دو قرار 
 که سبز بود نگارین تو و ما سبزیمبلند بود و ازو ما بلندتر صد بار 
 جواب دادم و گفتم بلندی و سبزیبه وقت بوسه نباشد مرا ز سرو به کار 
 درین مناظره بودم که باز خواند مرابه پیش بهر ثنا گفتن شه ابرار، 
 وزیرزاده‌ی سلطان و برکشیده‌ی اوبزرگ همت ابوالفتح سرفراز تبار 
 جلیل عبد رزاق احمد آنکه فضل و هنربدو گرفت یمین و ازو گرفت یسار 
 به یاد کردش بتوان زدود از دل غمبه مصقله بتوان برد ز آینه زنگار 
 ز خاندانش پیدا شد اصل جود و کرمچنانکه ز ابجد اصل حروف و اصل شمار 
 همیشه سیر کند نام نیک او به جهانچو بر سپهر هماره ستاره‌ی سیار 
 جهان همه چو یکی گلبنست و او چون گلچو گل چدند ز گلبن، همی چه ماند؟ خار 
 به وقت خواستن آسان دهد به زایر زراگر چه هست فراز آوریدنش دشوار 
 سخا و حلم و شرف دارد و هنر داردنهاد طبع چهارست و آن خواجه چهار 
 سخا ز طاعت بیش و ز خشم حلم افزونشرف ز کبر زیاده، هنر فزون ز شمار 
 ایا، سپهر کجا همت تو باشد، پستایا، بهشت کجا مجلس تو باشد، خوار 
 ز چاکران تو گامی جدا نگردد فخرز دشمنان تو مویی جدا نباشد عار 
 ز خاکپای تو روشن شود دو چشم ضریربه یاد کردن نام تو به شود بیمار 
 بدان مقام رسیدی که بس عجب نبوداگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار 
 ز هیبت قلم تو عدو به هفت اقلیمبگونه‌ی قلم تو شده‌ست زار و نزار 
 سپهبدان سپه را پیادگان خواندهر آنکسی که ترا روز رزم دید سوار 
 چه مرکبیست به زیر تو آن مبارک خنگکه نگذرد به گه تاختن ازو طیار 
 چو روز باد، روان، پاره‌ای ز ابر سپیدتو ابر دیدی کو زیر زین بود هموار 
 چو ابر باشد و از نعل او جهان پر برقاگر ز ابر جهد برق بس شگفت مدار 
 نهنگ دریا خانه ست و دیو دشت وطنپلنگ کوه پناهست و شیر بیشه حصار 
 نهنگ و دیو و پلنگش مخوان و شیر مخوانکه ناپسند بود نزد مردم هشیار 
 نهنگ ازو به خروشست و دیو ازو به فغانپلنگ ازو به نهیبست و شیر ازو به فرار 
 ایا ز کینه‌وران همچو رستم دستانایا ز ناموران همچو حیدر کرار 
 شب سده‌ست یکی آتش بلندافروزحقست مر سده را بر تو، حق آن بگزار 
 همیشه تا که بود زیر ما زمین گردانچنانکه بر زبر ماست گنبد دوار 
 دو چیز دار ز بهر دو تن نهاده مقیمز بهر ناصح تخت و ز بهر حاسد دار