فرخی سیستانی (قصاید)/برفت یار من و من نژند و شیفتهوار
ظاهر
| برفت یار من و من نژند و شیفتهوار | به باغ رفتم با درد و داغ رفتن یار | |||||
| بدان مقام که با من به می نشست همی | به روزگار خزان و به روزگار بهار | |||||
| بنفشه دیدم و نرگس مقام کرده و باغ | بدین دو گشته ز خوبی چو صد هزار نگار | |||||
| شده بنفشه به هر جایگه گروه گروه | کشیده نرگس بر گرد او قطار قطار | |||||
| یکی چو زلف بت من ز مشک برده نسیم | دگر چو چشم بت من ز می گرفته خمار | |||||
| دو سرو دیدم کو زیر هر دوان با من | به جام و ساتگنی خورده بود می بسیار | |||||
| خروش و ناله به من درفتاد و رنگین گشت | ز خون دیده مرا هر دو آستین و کنار | |||||
| بنفشه گفت که گر یار تو بشد مگری | به یادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار | |||||
| چه گفت نرگس؟ گفت: ای ز چشم دلبر دور | غم دو چشمش بر چشمهای من بگمار | |||||
| ز بسکه زاری کردم ز سروهای بلند | به گوشم آمد بانگ و خروش و نالهی زار | |||||
| مرا به درد دل آن سروها همیگفتند | که کاشکی دل تو یافتی به ما دو قرار | |||||
| که سبز بود نگارین تو و ما سبزیم | بلند بود و ازو ما بلندتر صد بار | |||||
| جواب دادم و گفتم بلندی و سبزی | به وقت بوسه نباشد مرا ز سرو به کار | |||||
| درین مناظره بودم که باز خواند مرا | به پیش بهر ثنا گفتن شه ابرار، | |||||
| وزیرزادهی سلطان و برکشیدهی او | بزرگ همت ابوالفتح سرفراز تبار | |||||
| جلیل عبد رزاق احمد آنکه فضل و هنر | بدو گرفت یمین و ازو گرفت یسار | |||||
| به یاد کردش بتوان زدود از دل غم | به مصقله بتوان برد ز آینه زنگار | |||||
| ز خاندانش پیدا شد اصل جود و کرم | چنانکه ز ابجد اصل حروف و اصل شمار | |||||
| همیشه سیر کند نام نیک او به جهان | چو بر سپهر هماره ستارهی سیار | |||||
| جهان همه چو یکی گلبنست و او چون گل | چو گل چدند ز گلبن، همی چه ماند؟ خار | |||||
| به وقت خواستن آسان دهد به زایر زر | اگر چه هست فراز آوریدنش دشوار | |||||
| سخا و حلم و شرف دارد و هنر دارد | نهاد طبع چهارست و آن خواجه چهار | |||||
| سخا ز طاعت بیش و ز خشم حلم افزون | شرف ز کبر زیاده، هنر فزون ز شمار | |||||
| ایا، سپهر کجا همت تو باشد، پست | ایا، بهشت کجا مجلس تو باشد، خوار | |||||
| ز چاکران تو گامی جدا نگردد فخر | ز دشمنان تو مویی جدا نباشد عار | |||||
| ز خاکپای تو روشن شود دو چشم ضریر | به یاد کردن نام تو به شود بیمار | |||||
| بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود | اگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار | |||||
| ز هیبت قلم تو عدو به هفت اقلیم | بگونهی قلم تو شدهست زار و نزار | |||||
| سپهبدان سپه را پیادگان خواند | هر آنکسی که ترا روز رزم دید سوار | |||||
| چه مرکبیست به زیر تو آن مبارک خنگ | که نگذرد به گه تاختن ازو طیار | |||||
| چو روز باد، روان، پارهای ز ابر سپید | تو ابر دیدی کو زیر زین بود هموار | |||||
| چو ابر باشد و از نعل او جهان پر برق | اگر ز ابر جهد برق بس شگفت مدار | |||||
| نهنگ دریا خانه ست و دیو دشت وطن | پلنگ کوه پناهست و شیر بیشه حصار | |||||
| نهنگ و دیو و پلنگش مخوان و شیر مخوان | که ناپسند بود نزد مردم هشیار | |||||
| نهنگ ازو به خروشست و دیو ازو به فغان | پلنگ ازو به نهیبست و شیر ازو به فرار | |||||
| ایا ز کینهوران همچو رستم دستان | ایا ز ناموران همچو حیدر کرار | |||||
| شب سدهست یکی آتش بلندافروز | حقست مر سده را بر تو، حق آن بگزار | |||||
| همیشه تا که بود زیر ما زمین گردان | چنانکه بر زبر ماست گنبد دوار | |||||
| دو چیز دار ز بهر دو تن نهاده مقیم | ز بهر ناصح تخت و ز بهر حاسد دار | |||||