فرخی سیستانی (قصاید)/برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا)
'


 برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریاچو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا 
 چو گردان گشته سیلابی میان آب آسودهچو گردان گردباد تندگردی تیره اندروا 
 ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردونچو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا 
 تو گفتی گرد زنگارست بر آیینه‌ی چینیتو گفتی موی سنجابست بر پیروزه‌گون دیبا 
 بسان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردشبه یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا 
 تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویشبه پرواز اندر آورده‌ست ناگه بچگان عنقا 
 همی‌رفت از بر گردون، گهی تاری گهی روشنوزو گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا 
 بسان چندن سوهان‌زده بر لوح پیروزهبکردار عبیر بیخته بر صفحه‌ی مینا 
 چو دودین آتشی، کبش به روی اندر زنی ناگهچو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود بینا 
 هوای روشن از رنگش مغبر گشت و شد تیرهچو جان کافر کشته ز تیغ خسرو والا 
 یمین دولت و دولت بدو آراسته گیتیامین ملت و ملت بدو پیراسته دنیا 
 قوام دین پیغمبر، ملک محمود دین پرورملک فعل و ملک سیرت ملک سهم و ملک سیما 
 شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب بربایدز بیم نه منی گرزش به جابلقا و جابلسا 
 دل ترسا همی‌داند کزو کیشش تبه گرددلباس سوکواران زان قبل پوشد همی ترسا 
 خلافش بدسگالان را بدانگونه همی‌بکشدکه هنگام سموم اندر بیابان تشنه را گرما 
 دل خارا ز بیم تیغ او خون گشت پنداریکه آتش رنگ خون دارد چو بیرون آید از خارا 
 امید خلق غواصست و دست راد او دریابه کام خویش برگیرد گهر غواص از دریا 
 گذرگاه سپاهش را ندارد عالمی ساحتتمامی ظل چترش را ندارد کشوری پهنا 
 گر اسکندر چنو بودی به ملک و لشکر و بازونگشتی عاصی اندر امر او دارای بن دارا 
 جهان را برترین جایست زیر پایه‌ی تختشچنانچون برترین برجست مر خورشید را جوزا 
 صفات قصر او بشنید حورا یکره و زان پسخیال قصر او بیند به خلد اندر همی حورا 
 زبان از بهر آن باید که خوانی مدح او امروزدو چشم از بهر آن باید که بینی روی او فردا 
 چو مدحش خواند نتوانی، چه گویا و چه ناگویاچو رویش دید نتوانی، چه بینا و چه نابینا 
 بیابد، هر که اندیشد ز گنجش، برترین قسمتخلایق را همه قسمت شد اندر گنج او مانا 
 ز خشم و قوتش جایی که اندیشد دل بخردز جود و همتش جایی که اندیشد دل دانا 
 نه آتش را بود گرمی، نه آهن را بود قوتنه دریا را بود رادی، نه گردون را بود بالا 
 ز خشمش تلختر چیزی نباشد در جهان هرگزز تلخی خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا 
 دل اعدای او سنگست لیکن سنگ آهنکشاز آن پیکان او هرگز نجوید جز دل اعدا 
 ایا شاهی که از شاهان نیامد کس ترا همسرایا میری که از میران نباشد کس ترا همتا 
 به هر می خوردنی چندان به ما بر زر تو در پاشیکه از بس رنگ زر تو سلب زرین شود بر ما 
 امیرا! خسروا! شاها! همانا عهد کرده‌ستیکه گنجی را بر افشانی چو بر کف برنهی صهبا 
 تو از دیدار مادح همچنان شادان شوی شاهاکه هرگز نیم از آن وامق نگشت از دیدن عذرا 
 طواف زایران بینم به گرد قصر تو دایمهمانا قصر تو کعبه‌ست و گرد قصر تو بطحا 
 ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهیکه پیش تو جبین بر خاک ننهاده‌ست چون مولا 
 هر آنکس کو زبان دارد همیشه آفرین خواندبر آن کو آفرین تو به یک لفظی کند املا 
 ز شاهان همه گیتی ثناگفتن ترا شایدکه لفظ اندر ثنای تو همه یکسر شود غرا 
 همی تا در شب تاری ستاره تابد از گردونچو بر دیبای فیروزه فشانده لل لالا 
 گهی چون آینه‌ی چینی نماید ماه دو هفتهگهی چون مهره‌ی سیمین نماید زهره‌ی زهرا 
 عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقیقرین کامگاری باش و یار دولت برنا 
 میان مجلس شادی، می روشن ستان دایمگه از دست بت خلخ، گه از دست بت یغما