فرخی سیستانی (قصاید)/با کاروان حله برفتم ز سیستان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(با کاروان حله برفتم ز سیستان)
'


 با کاروان حله برفتم ز سیستانبا حله تنیده ز دل بافته ز جان 
 با حله‌ای بریشم ترکیب او سخنبا حله‌ای نگارگر نقش او زبان 
 هر تار او به رنج برآورده از ضمیرهر پود او به جهد جدا کرده از روان 
 از هر صنایعی که بخواهی بر او اثروز هر بدایعی که بجویی بر او نشان 
 نه حله‌ای که آب رساند بدو گزندنه حله‌ای که آتش آرد بر او زیان 
 نه رنگ او تباه کند تربت زمیننه نقش او فرو سترد گردش زمان 
 بنوشته زود و تعبیه کرده میان دلو اندیشه را به ناز بر او کرده پاسبان 
 هر ساعتی بشارت دادی مرا خردکاین حله مر ترا برساند به نام و نان 
 این حله نیست بافته از جنس حله‌هااین را تو از قیاس دگر حله‌ها مدان 
 این را زبان نهاد و خرد رشت و عقل بافتنقاش بود دست و ضمیر اندر آن بیان 
 تا نقش کرد بر سر هر نقش برنوشتمدح ابوالمظفر شاه چغانیان 
 میر احمد محمد شاه سپه پناهآن شهریار کشورگیر جهان ستان 
 آن هم ملک مروت و هم نامور ملکوان هم خدایگان سیر و هم خدایگان 
 گرد سریر اوست همه سیر آفتابسوی سرای اوست همه چشم آسمان 
 از بیم خویش تیره شود بر سپهر تیرگر روز کینه دست برد سوی تیردان 
 وای آنکه سر زطاعت او بازپس کشیدگردد سرش به معرکه تاج سرسنان 
 روزی که سایه آرد بر تیغ او سپرروزی که مایه گیرد از تیر او کمان 
 شیر دژم دو دیده فرو افکند ز چشمپیل دمنده زهره برون آرد از دهان 
 بس پایها که تیغش بردارد از رکاببس دستها که گرزش برگیرد از عنان 
 بر پیل گرز او به سه پاره کند سرینبر شیر تیغ او به دو پاره کند میان 
 ای شاه و شاهزاده و شاهی به تو بزرگفرخنده فخر دولت و دولت به تو جوان 
 جایی که برکشند مصاف از بر مصافو آهن سلب شوند یلان از پس یلان 
 از رویها بروید گلهای شنبلیدبر تیغها بخندد گلهای ارغوان 
 گردون ز برق تیغ چو آتش لیان لیانکوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان 
 چون برکشیده تیغ تو پیدا شود ز دوراز هر تنی شود سوی گردون روان روان 
 آن کس رها شود ز تو کز بیم تیغ توز انده بر او به سر نشود روز تا کران 
 آن دشت را که رزمگه تو بود ورادریای خون لقب شود و کوه استخوان 
 آن کس که روز جنگ هزیمت شود ز توتا هست جامه گیرد ازو رنگ زعفران 
 شیری که پیل بشکند، از بیم تیغ تواندر ولایت تو چو کپی رودستان 
 روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتادآتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان 
 و اکنون چو آهنی ز بر سنگ بر زنیآسیمه گردد و شود اندر جهان جهان 
 گویی درخت باغ عدوی تو بوده‌استکاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران 
 آبی که در ولایت تو همی‌خیزد ای شگفتگویی زهیبت تو طلسمی بود بر آن 
 کاندر فتد به جیحون تازد به باد و دمغران بود چو تندر تند اندر آن میان 
 تا تو به صدر ملک نشستی قبادوارهرگز به راه نخشب و راه قبادیان 
 بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافلهبی زر زایر تو نرفت ایچ کاروان 
 این ز آرزوی تخت تو سر برزند ز کوهوان ز آرزوی تاج تو سر برزند ز کان 
 ای بر همه هوای دل خویش کامکارای بر همه مراد دل خویش کامران 
 سود همه جهانی و از تو به هیچ وقتهرگز نکرد کس بجز از گنج تو زیان 
 ای خسروی که مملکت اندر سرای توآب حیات خورد و بود زنده جاودان 
 من بنده را به شعر بسی دستگه نبودزین پیش ورنه مدح تو می‌گفتمی به جان 
 و اکنون که دستگاه قوی گشت و دست نیزبی مدح تو مرا نپذیرفت سیستان 
 راهی دراز و دور ز پس کردم ای ملکتا من به کام دل برسیدم بدین مکان 
 بر آرزوی آنکه کنم خدمتت قبولامروز آرزوی دل من به من رسان 
 وقتی نمود بخت به من این در نشاطکز خرمی جهان نشناسد کس از جنان 
 فصل بهار تازه و نوروز دلفریبهمبوی مشک باد و زمین پر ز بوی بان 
 عید خجسته دست وفا داده با بهارباد شمال ملک جهان برده از خزان 
 هر ساعتی سرشک گلاب از هوا چکدهر لحظه‌ای نسیم گل آید ز بوستان 
 تاج درخت باغ همه لعلگون گهرفرش زمین راغ همه سبز پرنیان 
 صلصل چو بیدلان جهان گشته با خروشبلبل چو عاشقان غمین گشته با فغان 
 فرخنده باد بر ملک این روزگار عیدوین فصل فر خجسته و نوروز دلستان 
 تا این هوا بسیط بود وین زمین به جایطبع هوا سبک بود آن زمین گران 
 ای طبع تو هوای دگر، با هوا بباشوی حلم تو زمین دگر، با زمین بمان