فرخی سیستانی (قصاید)/با کاروان حله برفتم ز سیستان
ظاهر
| با کاروان حله برفتم ز سیستان | با حله تنیده ز دل بافته ز جان | |||||
| با حلهای بریشم ترکیب او سخن | با حلهای نگارگر نقش او زبان | |||||
| هر تار او به رنج برآورده از ضمیر | هر پود او به جهد جدا کرده از روان | |||||
| از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر | وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان | |||||
| نه حلهای که آب رساند بدو گزند | نه حلهای که آتش آرد بر او زیان | |||||
| نه رنگ او تباه کند تربت زمین | نه نقش او فرو سترد گردش زمان | |||||
| بنوشته زود و تعبیه کرده میان دل | و اندیشه را به ناز بر او کرده پاسبان | |||||
| هر ساعتی بشارت دادی مرا خرد | کاین حله مر ترا برساند به نام و نان | |||||
| این حله نیست بافته از جنس حلهها | این را تو از قیاس دگر حلهها مدان | |||||
| این را زبان نهاد و خرد رشت و عقل بافت | نقاش بود دست و ضمیر اندر آن بیان | |||||
| تا نقش کرد بر سر هر نقش برنوشت | مدح ابوالمظفر شاه چغانیان | |||||
| میر احمد محمد شاه سپه پناه | آن شهریار کشورگیر جهان ستان | |||||
| آن هم ملک مروت و هم نامور ملک | وان هم خدایگان سیر و هم خدایگان | |||||
| گرد سریر اوست همه سیر آفتاب | سوی سرای اوست همه چشم آسمان | |||||
| از بیم خویش تیره شود بر سپهر تیر | گر روز کینه دست برد سوی تیردان | |||||
| وای آنکه سر زطاعت او بازپس کشید | گردد سرش به معرکه تاج سرسنان | |||||
| روزی که سایه آرد بر تیغ او سپر | روزی که مایه گیرد از تیر او کمان | |||||
| شیر دژم دو دیده فرو افکند ز چشم | پیل دمنده زهره برون آرد از دهان | |||||
| بس پایها که تیغش بردارد از رکاب | بس دستها که گرزش برگیرد از عنان | |||||
| بر پیل گرز او به سه پاره کند سرین | بر شیر تیغ او به دو پاره کند میان | |||||
| ای شاه و شاهزاده و شاهی به تو بزرگ | فرخنده فخر دولت و دولت به تو جوان | |||||
| جایی که برکشند مصاف از بر مصاف | و آهن سلب شوند یلان از پس یلان | |||||
| از رویها بروید گلهای شنبلید | بر تیغها بخندد گلهای ارغوان | |||||
| گردون ز برق تیغ چو آتش لیان لیان | کوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان | |||||
| چون برکشیده تیغ تو پیدا شود ز دور | از هر تنی شود سوی گردون روان روان | |||||
| آن کس رها شود ز تو کز بیم تیغ تو | ز انده بر او به سر نشود روز تا کران | |||||
| آن دشت را که رزمگه تو بود ورا | دریای خون لقب شود و کوه استخوان | |||||
| آن کس که روز جنگ هزیمت شود ز تو | تا هست جامه گیرد ازو رنگ زعفران | |||||
| شیری که پیل بشکند، از بیم تیغ تو | اندر ولایت تو چو کپی رودستان | |||||
| روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد | آتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان | |||||
| و اکنون چو آهنی ز بر سنگ بر زنی | آسیمه گردد و شود اندر جهان جهان | |||||
| گویی درخت باغ عدوی تو بودهاست | کاندر زمین شکفته شود شاخ خیزران | |||||
| آبی که در ولایت تو همیخیزد ای شگفت | گویی زهیبت تو طلسمی بود بر آن | |||||
| کاندر فتد به جیحون تازد به باد و دم | غران بود چو تندر تند اندر آن میان | |||||
| تا تو به صدر ملک نشستی قبادوار | هرگز به راه نخشب و راه قبادیان | |||||
| بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافله | بی زر زایر تو نرفت ایچ کاروان | |||||
| این ز آرزوی تخت تو سر برزند ز کوه | وان ز آرزوی تاج تو سر برزند ز کان | |||||
| ای بر همه هوای دل خویش کامکار | ای بر همه مراد دل خویش کامران | |||||
| سود همه جهانی و از تو به هیچ وقت | هرگز نکرد کس بجز از گنج تو زیان | |||||
| ای خسروی که مملکت اندر سرای تو | آب حیات خورد و بود زنده جاودان | |||||
| من بنده را به شعر بسی دستگه نبود | زین پیش ورنه مدح تو میگفتمی به جان | |||||
| و اکنون که دستگاه قوی گشت و دست نیز | بی مدح تو مرا نپذیرفت سیستان | |||||
| راهی دراز و دور ز پس کردم ای ملک | تا من به کام دل برسیدم بدین مکان | |||||
| بر آرزوی آنکه کنم خدمتت قبول | امروز آرزوی دل من به من رسان | |||||
| وقتی نمود بخت به من این در نشاط | کز خرمی جهان نشناسد کس از جنان | |||||
| فصل بهار تازه و نوروز دلفریب | همبوی مشک باد و زمین پر ز بوی بان | |||||
| عید خجسته دست وفا داده با بهار | باد شمال ملک جهان برده از خزان | |||||
| هر ساعتی سرشک گلاب از هوا چکد | هر لحظهای نسیم گل آید ز بوستان | |||||
| تاج درخت باغ همه لعلگون گهر | فرش زمین راغ همه سبز پرنیان | |||||
| صلصل چو بیدلان جهان گشته با خروش | بلبل چو عاشقان غمین گشته با فغان | |||||
| فرخنده باد بر ملک این روزگار عید | وین فصل فر خجسته و نوروز دلستان | |||||
| تا این هوا بسیط بود وین زمین به جای | طبع هوا سبک بود آن زمین گران | |||||
| ای طبع تو هوای دگر، با هوا بباش | وی حلم تو زمین دگر، با زمین بمان | |||||