فرخی سیستانی (قصاید)/ای روی نکو! روی سوی من کن و بنشین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(ای روی نکو! روی سوی من کن و بنشین)
'


 ای روی نکو! روی سوی من کن و بنشینزنهار ز من دور مدار آن لب شیرین 
 تو سروی و بر پای نکوتر که بود سرونی‌نی که ترا سرو رهی زیبد بنشین 
 امروز مرا رای چنانست که تا شبپیوسته ترا بینم تو نیز مرا بین 
 چشم من و آن روی پر از لاله و پر گلدست من و آن زلف پر از حلقه و پرچین 
 زان رخ چنم امروز گل و لاله‌ی سیرابزان ساده زنخدان، سمن تازه و نسرین 
 تا ظن نبری، چشم و چراغا! که شب آمدچشم و دل من سیر شود زان رخ سیمین 
 من بر تو شب و روز نگه خواهم کردنچندین به چه کارست حدیثان نگارین 
 امروز به شادی بخورم با تو که فرداناچار مرا میر برد باز به غزنین 
 یوسف پسر ناصر دین آن سر و مهترسالار و سر لشکر سلطان سلاطین 
 ای بار خدایی که نبیند چو تویی تختای شهر گشایی که نبیند چو تویی زین 
 پر پاره‌ی زر گردد جایی که خوری میپرچشمه‌ی خون گردد جایی که کشی کین 
 چون جام به کف گیری از زر بشود قدرچون تیغ بر آهنجی از خون برود هین 
 شیران فکنی شرزه و پیلان فکنی مستشیران به خدنگ افکنی و پیل به زوبین 
 پیل از تو چنان ترسد چون گودره از بازشیر از تو چنان ترسد چون کبک ز شاهین 
 ای سخت کمانی که خدنگ تو ز پولادزانسان گذرد کز دل بدخواه تو نفرین 
 گر موی بر آماج نهی موی شکافیوین از گهر آموخته‌ای تو نه ز تلقین 
 آماج تو از بست بود تا به سپیجابپرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطین 
 از گوی تو روزی که به چوگان زدن آییده بر رخ ماه آید و صد بر رخ پروین 
 چندانکه به شمشیر تو بدخواه فکندیفرهاد مگر که بفکنده‌ست به میتین 
 از آرزوی جنگ زره خواهی بستروز دوستی جنگ سپر داری بالین 
 بیننده که در جنگ ترا بیند با خصمپندارد تو خسروی و خصم تو شیرین 
 آیین خرد داری جایی که ندارندمردان جهاندیده‌ی آموخته آیین 
 گر در خرد و رای چو تو بودی بیژندر چاه مر او را بنیفکندی گرگین 
 رادی بر تو پوید چون یار بر یاربخل از تو نهان گردد چون دیو ز یاسین 
 از زر تو گویند کجا یاد شود «زی»وز سیم تو گویند کجا یاد شود «سین» 
 زر تو و سیم تو همه خلق جهان راستوین حال بدانند همه گیتی همگین 
 از خلعت تو مدحسرایان تو ای شاهدر خانه همه روزه همه بندند آذین 
 کس را دل آن نیست که گوید به تو مانمبر راست‌ترین لفظ شد این شعر نو آیین 
 تا چون مه آبان بنباشد مه آذارتا چون گل سوری بنباشد گل نسرین 
 تا چون ز در باغ درآید مه نیساناز دیدن او تازه شود روی بساتین 
 شاهی کن و شادی کن آنسان که تو خواهیجز نیک میندیش و جز از رادی مگزین 
 می خور ز کف آنکه به چینش بپرستندگر صورت او را بفرستی به سوی چین 
 زین عید عدو را غم و اندوه و ترا لهوتو با رخ پر لاله و او با رخ پر چین