فرخی سیستانی (قصاید)/ای دل من ترا بشارت داد
ظاهر
| ای دل من ترا بشارت داد | که ترا من به دوست خواهم داد | |||||
| تو بدو شادمانهای به جهان | شاد باد آنکه تو بدویی شاد | |||||
| تا نگویی که مر مرا مفرست | که کسی دل به دوست نفرستاد | |||||
| دوست از من ترا همیطلبد | رو بر دوست هر چه باداباد | |||||
| دست و پایش ببوس و مسکن کن | زیر آن زلفکان چون شمشاد | |||||
| تا ز بیداد چشم او برهی | از لب لعل او بیابی داد | |||||
| زلف او حاجب لبست و لبش | نپسندد به هیچ کس بیداد | |||||
| خاصه بر تو که تو فزون ز عدد | آفرینهای خواجه داری یاد | |||||
| خواجهی سید ستوده هنر | خواجهی پاکطبع پاکنژاد | |||||
| عبد رزاق احمد حسن آنک | هیچ مادر چو او کریم نژاد | |||||
| آنکه کافیتر و سخیتر ازو | بر بساط زمین قدم ننهاد | |||||
| خوی او خوب و روی چون خو خوب | دل او راد و دست چون دل راد | |||||
| کافیان جهان همیخوانند | از دل پاک خواجه را استاد | |||||
| بستههایی گشاده گشت بدو | که ندانست روزگار گشاد | |||||
| از وزیران چو او یکی ننشست | بر بساط جم و بساط قباد | |||||
| فیلسوفی به سر نداند برد | سخنی را که او نهد بنیاد | |||||
| به سخن گفتن آن ستوده سخن | نرم گرداند آهن و پولاد | |||||
| راد مردان بدو روند همی | کو رسد راد مرد را فریاد | |||||
| زو تواند به پایگاه رسید | هر که از پایگاه خویش افتاد | |||||
| بس کسا کو به فر دولت او | کار ویران خویش کرد آباد | |||||
| خانهی او بهشت شد که درو | غمگنان را ز غم کنند آزاد | |||||
| نزد آن خواجه خادمانش را | هست پاداش خدمتی هفتاد | |||||
| هیچ شه را چنین وزیر نبود | هیچ مادر چنو کریم نزاد | |||||
| جمع شد نزد او هزار هنر | که به شادی هزار سال زیاد | |||||
| پدر و مادر سخاوت و جود | هر دو خوانند خواجه را داماد | |||||
| پیش دو دست او سجود کنند | چون مغان پیش آذر خرداد | |||||
| هر که او معدن کریمی جست | به در کاخ او فرو استاد | |||||
| آفتاب کرام خواهد کرد | لقب او خلیفهی بغداد | |||||
| تا به مرداد گرم گردد آب | تا به دی ماه سرد گردد باد | |||||
| تا به وقت خزان چو دشت شود | باغهای چو بتکدهی نوشاد | |||||
| با دل شاد باد چو شیرین | دشمنش مستمند چون فرهاد | |||||
| روزگارش خجسته باد و بر او | مهرگان فرخ و همایون باد | |||||