فرخی سیستانی (قصاید)/ای برگذشته از ملکان پایگاه تو

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(ای برگذشته از ملکان پایگاه تو)
'


 ای برگذشته از ملکان پایگاه توقدر تو بر سپهر برآورده گاه تو 
 ماه منیر صورت ماه درفش توروز سپید سایه‌ی چتر سیاه تو 
 جان ملوک را فزع آید ز تیغ توجاه ملوک را حسد آید ز جاه تو 
 مریخ روز معرکه شاها غلام تستچونانکه زهره روز میزدست داه تو 
 جز جود بر تو هیچ کسی پادشاه نیستگنج ترا تهی کند این پادشاه تو 
 برتر گناه نزد تو بخلست و هیچ کسزین روی بر تو چیره نبیند گناه تو 
 تو کارها تبه نکنی ور تبه کنیاز راست کرده‌های جهان به تباه تو 
 هر دشمنی که بند تو و چاه تو بدیداو را اجل برون برد از بند و چاه تو 
 بر گرد رزمگاه تو گر باد بگذردناخسته گشته نگذرد از رزمگاه تو 
 آن کیست کو به جان نبود مهرجوی توو آن کیست کو به دل نبود نیکخواه تو 
 باز عدوی تو بهراسد ز کبک توکوه مخالف تو، نسنجد به کاه تو 
 فربه شده‌ست و روز فزون گنج و ملک توزان نیز کاسته تن بدخواه جاه تو 
 ای پیشگاه بارخدایان روزگارای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو 
 با عزم رفتنی و مرا رای رفتنستاز بهر خدمت تو ملک، با سپاه تو 
 یابندگان مرا به ره اندر عدیل کنتا در دو دیده سرمه کنم خاک راه تو 
 اندر پناه خویش مرا جایگاه دهکایزد نگاهدار تو باد و پناه تو 
 هر شاعری به گاه امیری بزرگ شدنشگفت اگر بزرگ شدم من به گاه تو 
 فضل تو بر همه شعرا گستریده شدگسترده باد بر تو رضای اله تو 
 باشد همیشه عز و سعادت ترا قرینکردار تو بود به سعادت گواه تو 
 ماه منیر و مهر فروزنده پرتویهست از مه درفش و ز چتر سیاه تو 
 تا سال و ماه و روز و شبست اندرین جهانفرخنده باد روز و شب و سال و ماه تو 
 اندر نبرد پشت و پناه تو کردگاروندر میزد مونس جان تو ماه تو