فرخی سیستانی (قصاید)/امسال تازه رویتر آمد همی بهار

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (قصاید)  از فرخی سیستانی
(امسال تازه رویتر آمد همی بهار)
'


 امسال تازه رویتر آمد همی بهارهنگام آمدن نه بدینگونه بود پار 
 پار از ره اندر آمد چون مفلسی غریببی‌فرش و بی‌تجمل و بی‌رنگ و بی‌نگار 
 و امسال پیش از آنکه به ده منزلی رسیداندر کشید حله به دشت و به کوهسار 
 بر دست بید بست ز پیروزه دستبنددر گوش گل فکند ز بیجاده گوشوار 
 از کوه تا به کوه بنفشه‌ست و شنبلیداز پشته تا به پشته سمنزار و لاله‌زار 
 گویی که رشته‌های عقیقست و لاژورداز لاله و بنفشه همه روی مرغزار 
 از گل هزار گونه بت اندر پس بتستوز لاله صد هزار سوار از پس سوار 
 گلبن پرند لعل همی‌برکشد به سردامان گل به دشت همی‌گسترد بهار 
 این سازها که ساخت بهار از پی که ساختامسال چون ز پار فزون ساخته نگار 
 رازیست این میان بهار و میان منخیزم به پیش خواجه کنم رازش آشکار 
 هر ساله چون بهار ز راه اندر آمدیجایی نیافتی که درو یافتی قرار 
 بر سنگلاخ و دشت فرود آمدی خجلاندر میان خاره و اندر میان خار 
 پنداشتی که خوار شدستی میان خلقبیدل شود، عزیز که گردد ذلیل و خوار 
 امسال نامه کرد سوی او شمال و گفتمژده ترا که خواجه ترا گشت خواستار 
 باغی ز بهر تو ز نو افکنده چون بهشتدر پیش او بسان سپهری یکی حصار 
 باغی چو خوی خویش پسندیده و بدیعکاخی چو رای خویش مهیا و استوار 
 باغی کزو بریده بود دست حادثاتکاخی کزو کشیده بود پای روزگار 
 باغی چو نعمت ملکان نامدار و خوشکاخی چو روزگار جوانان امیدوار 
 باغی که نیمه‌ای نتوان گشت زو تمامگر یک مهی تمام کنی اندرو گذار 
 هر تخته‌ای ازو چو سپهرست بیکرانهر دسته‌ای ازو چو بهشتست بی‌کنار 
 سیصد هزار گونه بتست اندرو بپایهریک چنانکه خیره شود زو بت بهار 
 از ارغوان و یاسمن و خیری و سمنوز سرو نورسیده و گلهای کامگار 
 بر جویهای او به رده نونهالهاگویی وصیفتانند استاده بر قطار 
 تا چند روز دیگر از آن هر وصیفتیبر خویشتن به کار برد در شاهوار 
 آنگاه ما و سرخ می و مطربان خوشیاران مهربان و رفیقان غمگسار 
 در زیر هر نهالی از آن مجلسی کنیمبر یاد کرد خواجه و بر دیدن بهار 
 گر زهر نوش گردد وگردد شرنگ شهدبر یاد کرد خواجه‌ی سید عجب مدار 
 دستور زاده‌ی ملک شرق بوالحسنحجاج سرفراز همه دوده و تبار 
 بنیاد فضل و بنیت فضلست و پشت فضلوز پشت فضل نزد شه شرق یادگار 
 او را سزد بزرگی و او را سزد شرفاو را سزد منی و هم او را سزد فخار 
 کردار و بر او بگذشت از حد صفتاحسان و فضل او بگذشت از حد شمار 
 زو حقشناستر نبود هیچ حقشناسزو بردبارتر نبود هیچ بردبار 
 کردارهای خوبش بی‌هیچ خدمتیبر من کند سلام به روزی هزار بار 
 بهتر ز خدمتش نشناسم درین جهاناز اینجهت به خدمت او کردم اقتصار 
 بس کس که شد ز خدمت آن خواجه همچو منهر روز برکشیده و مسعود و بختیار 
 چون عاشقان به دوست، بنازند زو همیصدر و سریر و جام می‌و کار هر چهار 
 با دولتیست باقی و با نعمتی تمامبا همتی که وهم نیارد برو گذار 
 آنکس که مشت خویش ندیده‌ست پردرمگر خدمتش کند ز گهر پر کند کنار 
 زایر ز بس نوال کزو یابد و صلتگوید مگر چو من نرسید اندر این دیار 
 پندارد آن نواخت هم او یافته‌ست و بسآنکو گمان برد به خرد باشد او نزار 
 این مهترست بار خدایی که مال خویشبر مردمان برد همی از مردمی به کار 
 هر کس که قصد کرد بدو بی‌نیاز گشتآری بزرگواری داند بزرگوار 
 تا گل چو یاسمن نشود، بید چون بهیتا سرو نارون نشود، نارون چنار 
 تا شنبلید و لاله نیابی ز شاخ بیدتا نرگس و بنفشه نیابی ز شاخ نار 
 شادیش باد و دولت و پیروزی و ظفرهمواره بر هوای دل خویش کامگار 
 بدگوی او نژند و دل افگار و مستمندبدخواه او اسیر و نگونسار و خاکسار 
 هر روز شادی نو بیناد و رامشیزین باغ جنت آیین، زین کاخ کرخوار