فرخی سیستانی (ترجیعات)/ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' فرخی سیستانی (ترجیعات)  از فرخی سیستانی
(ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید)
'


 ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آیدکلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید 
 کلید باغ را فردا هزاران خواستار آیدتو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید 
 چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آیدترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید 
 کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آیدچنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید 
 بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آیدازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید 
 بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی 
 کنون در زیر هر گلبن قنینه در نماز آیدنبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید 
 ز هر بادی که برخیزد گلی با می به راز آیدبه چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید 
 به گوش آواز هر مرغی لطیف وطبعساز آیدبه دست می ز شادی هر زمان ما را جواز آید 
 هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آیدعلمهای بهاری از نشیبی بر فراز آید 
 کنون ما را بدان معشوق سیمینبر نیاز آیدبه شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید 
 بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی 
 زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستیگشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی 
 به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستیدرخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی 
 به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستیستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی 
 درخت سیب را گویی ز دیبا طیلسانستیجهان گویی همه پر وشی و پر پرنیانستی 
 مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستیبه دو دستم به شادی بر، می چون ارغوانستی 
 بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی 
 نبینی باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر شدنبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد 
 زمین از نقش گوناگون چنان دیبای ششتر شدهزار آوای مست اینک به شغل خویشتن در شد 
 تذرو جفت گم کرده کنون با جفت همبر شدجهان چون خانه‌ی پر بت شد و نوروز بتگر شد 
 درخت رود از دیبا و از گوهر توانگر شدگوزن از لاله اندر دشت با بالین و بستر شد 
 ز هر بیغوله و باغی نوای مطربی بر شددگر باید شدن ما را کنون کفاق دیگر شد 
 بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی 
 می اندر خم همی‌گوید که یاقوت روان گشتمدرخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم 
 اگر زین پیش تن بودم کنون پاکیزه جان گشتمبه من شادی کند شادی، که شادی را روان گشتم 
 مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چسان گشتمنیم زانسان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم 
 ز خوشرنگی چو گل گشتم ز خوشبویی چو بان گشتمز بیم باد و برف دی به خم اندر نهان گشتم 
 بهار آید برون آیم که از وی با امان گشتمروانها را طرب گشتم طربها را روان گشتم 
 بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی 
 می اندر گفتگو آمد، پس از گفتار جنگ آمدخم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد 
 به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمدکس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد 
 مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمدزمرد را روان خواهم چو از روی پرنگ آمد 
 به خاصه کز هوا شبگیر آواز کلنگ آمدز کاخ میر بانگ رود بونصر پلنگ آمد 
 کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمدبه طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد 
 بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی 
 ملک یوسف کنون در کاخ خود چون رودزن خواندندیمان را و خوبان را به نزد خویشتن خواند 
 می بیجاده‌گون خواهد بت سیمین ذقن خواندبتی خواند که او را شاخ باغ نسترن خواند 
 گروهی ماهرویان را به خدمت بر چمن خواندنگاری از چگل خواند نگاری از ختن خواند 
 ز خوبی «آیة الکرسی» سه ره بر تن به تن خواندمرا گر آرزوش آید میان انجمن خواند 
 گهی اشعار من خواند گهی ابیات من خواندوگر شیرین سخن گویم، مرا شیرین سخن خواند 
 بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی