فخرالدین عراقی (غزلیات)/گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک
ظاهر
| گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک | زمینیان همه دامن کشند بر افلاک | |||||
| به من نگر، که به من ظاهر است حسن رخت | شعاع خور ننماید، اگر نباشد خاک | |||||
| دل من آینهی توست، پاک میدارش | که روی پاک نماید، بود چو آینه پاک | |||||
| لبت تو بر لب من نه، ببار و بوسه بده | چو جان من به لب آمد چه میکنم تریاک؟ | |||||
| به تیر غمزه مرا میزنی و میترسم | که بر تو آید تیری که می زنی بیباک | |||||
| برای صورت خود سوی من نگاه کنی | برای آنکه به من حسن خود کنی ادراک | |||||
| مرا به زیور هستی خود بیارایی | و گرنه سوی عدم نظر کنی؟حاشاک | |||||
| اگر نبودی بر من لباس هستی تو | ز بینیازی تو کردمی گریبان چاک | |||||
| مده ز دست به یک بارگی عراقی را | کف تو نیست محیطی که رد کند خاشاک | |||||