فخرالدین عراقی (غزلیات)/چو برقع از رخ زیبای خود براندازی
ظاهر
| چو برقع از رخ زیبای خود براندازی | بگو نظارگیان را صلای جانبازی | |||||
| ز روی خوب نقاب آنگهی براندازی | که جان جمله جهان ز انتظار بگدازی | |||||
| نقاب روی تو، جانا، منم که چون گویم: | رخ از نقاب برافگن، مرا براندازی | |||||
| ز رخ نقاب برانداز، گو: بسوز جهان | که شمع روشنی آنگه دهد که بگدازی | |||||
| عجبتر آنکه جهان را ز تو برون انداخت | به صد زبان و تو با وی هنوز دمسازی | |||||
| ز نقش روی تو با هیچ کس نشان ندهد | زمان زمان ز رخت نقش دیگری آغاز | |||||
| رخ تو راز همه عالم آشکارا کرد | بلی، عجب نبود ز آفتاب غمازی | |||||
| ز رخ نقاب برانداز و پس تماشا کن | که عاشقان تو چون میکنند جانبازی؟ | |||||
| به تیر غمزه چرا خسته میکنی دلها؟ | چو چارهی دل بیچارگان نمیسازی | |||||
| دلم، که در سر زلف تو شد، طمع دارد | ز پای بوس تو بر گردنان سرافرازی | |||||
| اگر تن است و اگر جان، فدای توست همه | به هیچ وجه مرا نیست با تو انبازی | |||||
| بساز با من مسکین، که ساز بزم توام | ز پردهساز نباشد غریب دمسازی | |||||
| صدای صوت توام، گرچه زار مینالم | بدان خوشم که تو با نالهام همآوازی | |||||
| از آن خوش است چو نی نالهام به گوش جهان | که هیچ دم نزنم تا توام به ننوازی | |||||
| بهر چه مینگرم چون رخ تو میبینم | بگویم: از همه خوبان به حسن ممتازی | |||||
| کمال حسن تو را چون نهایتی نبود | چگونه بر رخ زیبات برقع اندازی؟ | |||||
| همای عشق عراقی چو بال باز کند | کسی بدو نرسد از بلند پروازی | |||||