فخرالدین عراقی (غزلیات)/چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میری
ظاهر
| چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میری | شراب شوق او در کام و نامش در زبان میری | |||||
| چو با تو شاد بنشیند ز هر چت هست برخیزی | جو از رخ پرده برگیرد به پیشش شادمان میری | |||||
| چو عمر جاودان خواهی به روی او بر افشان جان | بقای سرمدی یابی چو پیشش جان فشان میری | |||||
| به معنی زیستن باشد که نزد دوست جان بازی | حقیقت مردن آن باشد که دور از دوستان میری | |||||
| در آن لحظه که بنماید جمال خود عجب نبود | که از حسرت سرانگشت تعجب در دهان میری | |||||
| ببینی عاشقانش راکه چون در خاک و خون خسبند؟ | تو نیز از عاشقی باید که اندر خون چنان میری | |||||
| اگر تو زندگی خواهی دل از جان و جهان بگسل | نیابی زندگی تا تو ز بهر این و آن میری | |||||
| مقام تو ورای عرش و از دون همتی خواهی | که چون دونان درین عالم ز بهر یک دو نان میری | |||||
| به نوعی زندگانی کن که راحت یابی از مردن | ببین چون میزیی امروز، فردا آن چنان میری | |||||
| اگر مشتاق جانانی چو مردی زیستی جاوید | و گر عشقی دگر داری ندانم تا چسان میری؟ | |||||
| بدو گر زندهای، یابی ز مرگ آسایش کلی | و گر زنده به جانی تو، ضرورت جان کنان میری | |||||
| عراقی، گفتنت سهل است ولیکن فعل میباید | و گر تو هم از آنان به مردن هم چنان میری | |||||