فخرالدین عراقی (غزلیات)/ندیدهام رخ خوب تو، روزکی چند است
ظاهر
| ندیدهام رخ خوب تو، روزکی چند است | بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است | |||||
| به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است | به یک کرشمه دل از غمزهی تو خرسند است | |||||
| فتور غمزدهی تو خون من بخواهد ریخت | بدین صفت که در ابرو گره درافکند است | |||||
| یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای | که صدهزار چو من دلشده در آن بند است | |||||
| مبر ز من، که رگ جان من بریده شود | بیا، که با تو مر صدهزار پیوند است | |||||
| مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست | از آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟ | |||||
| کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست | شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟ | |||||