فخرالدین عراقی (غزلیات)/خوشتر از خلد برین آراستند ایوان دل
ظاهر
| خوشتر از خلد برین آراستند ایوان دل | تا به شادی مجلس آراید درو سلطان دل | |||||
| هم ز حسن خود پدید آرد بهشت آباد جان | هم به روی خود برآراید نگارستان دل | |||||
| در سرای دل چو سلطان حقیقت بار داد | صف زدند ارواح عالم گرد شادروان دل | |||||
| جسم چبود؟ پردهای پرنقش بر درگاه جان | جان چه باشد؟ پردهداری بر در جانان دل | |||||
| عقل هر دم نامهای دیگر نویسد نزد جان | تا بود فرمان نویسی در بر دیوان دل | |||||
| مرغ همت برتر از فردوس اعلی زان پرد | تا مگر یابد نسیم روضهی رضوان دل | |||||
| حسن بیپایان دل گرد جهان ظاهر شود | هر که را چشمی بود باشد چو جان حیران دل | |||||
| خضر جان گرد سرابستان دل گردد مدام | تا خورد آب حیات از چشمهی حیوان دل | |||||
| سر بر آر از جیب وحدت، تا ببینی آشکار | صدرهی نه توی عالم کوته از دامان دل | |||||
| ظاهر و باطن نگه کن، اول و آخر ببین | تا تو را روشن شود کز چیست چار ارکان دل | |||||
| طاق ایوانش خم ابروی جانان من است | قبلهی جان من آمد زین قبل ایوان دل | |||||
| تا به رنگ خود برآرد هر که یابد در جهان | شعلهای هر دم برافروزد رخ تابان دل | |||||
| چون نگار من به هر رنگی بر آید هر زمان | لاجرم هر دم دگرگون میشود الوان دل | |||||
| خود دو عالم در محیط دل کم از یک شبنم است | کی پدید آید نمی در بحر بیپایان دل؟ | |||||
| از بهشت و زینت او در جهان رنگی بود | کان بهشت آراستند، اعنی سرابستان دل | |||||
| بر بساط دل سماط عیش گستردند، لیک | در جهان صاحبدلی کو تا شود مهمان دل؟ | |||||
| حیف نبود در جهان خوانی چنین آراسته | وانگهی ما بیخبر از حسن و از احسان دل؟ | |||||
| از ثنای دل عراقی عاجز آمد بهر آنک | هر کمالی کان بیندیشد بود نقصان دل | |||||