فخرالدین عراقی (غزلیات)/خوشا دردی!که درمانش تو باشی
ظاهر
| خوشا دردی!که درمانش تو باشی | خوشا راهی! که پایانش تو باشی | |||||
| خوشا چشمی!که رخسار تو بیند | خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی | |||||
| خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی | خوشا جانی! که جانانش تو باشی | |||||
| خوشی و خرمی و کامرانی | کسی دارد که خواهانش تو باشی | |||||
| چه خوش باشد دل امیدواری | که امید دل و جانش تو باشی! | |||||
| همه شادی و عشرت باشد، ای دوست | در آن خانه که مهمانش تو باشی | |||||
| گل و گلزار خوش آید کسی را | که گلزار و گلستانش تو باشی | |||||
| چه باک آید ز کس؟ آن را که او را | نگهدار و نگهبانش تو باشی | |||||
| مپرس از کفر و ایمان بیدلی را | که هم کفر و هم ایمانش تو باشی | |||||
| مشو پنهان از آن عاشق که پیوست | همه پیدا و پنهانش تو باشی | |||||
| برای آن به ترک جان بگوید | دل بیچاره، تا جانش تو باشی | |||||
| عراقی طالب درد است دایم | به بوی آنکه درمانش تو باشی | |||||