فخرالدین عراقی (غزلیات)/بیرخت جان در میان نتوان نهاد
ظاهر
| بیرخت جان در میان نتوان نهاد | بییقین پا بر گمان نتوان نهاد | |||||
| جان بباید داد و بستد بوسهای | بیکنارت در میان نتوان نهاد | |||||
| نیمجانی دارم از تو یادگار | بر لبت لب رایگان نتوان نهاد | |||||
| در جهان چشمت خرابی میکند | جرم بر دور زمان نتوان نهاد | |||||
| خون ما ز ابرو و مژگان ریختی | تیر به زین در کمان نتوان نهاد | |||||
| حال من زلفت پریشان میکند | پس گنه بر دیگران نتوان نهاد | |||||
| در جهان چون هرچه خواهی میکنی | جرم بر هر ناتوان نتوان نهاد | |||||
| هر چه هست اندر همه عالم تویی | نام هستی بر جهان نتوان نهاد | |||||
| چون تو را، جز تو، نمیبیند کسی | منتی بر عاشقان نتوان نهاد | |||||
| بر در وصلت چو کس میگذرد | تهمتی بر انس و جان نتوان نهاد | |||||
| عاشق تو هم تو بس، پس نام عشق | گه برین و گه بر آن نتوان نهاد | |||||
| تا نگیرد دست من دامان تو | پای دل بر فرق جان نتوان نهاد | |||||
| چون عراقی آستین ما گرفت | رخت او بر آسمان نتوان نهاد | |||||